دیگر چیزی حس نمیکنم... نه شادی، نه غم، حتی درد هم ندارم.
دیگر چیزی حس نمیکنم... نه شادی، نه غم، حتی درد هم ندارم. دیگر چیزی مرا نمیترساند حتی دیگر یادم نیست که چه چیز مرا عصبی یا خوشحال میکرد همهچیز برایم یک رنگ است... رنگی ناآشنا...!
هر چیزی که احساسات انسانی مرا برانگیخته میکرد و مرا به وجد میآورد اکنون کوچکترین حسی در من ایجاد نمیکند... مانند اینکه هرگز وجود نداشتهاند.
آینه را نگاه میکنم... عروسکی را میبینم که با چشمان بیروح و چهرهای رنگ پریده نگاهم میکند طرز نگاهش اذیتم میکند. چقدر با خودم غریبهام، انگار هرگز نبودهام...
هر چیزی که احساسات انسانی مرا برانگیخته میکرد و مرا به وجد میآورد اکنون کوچکترین حسی در من ایجاد نمیکند... مانند اینکه هرگز وجود نداشتهاند.
آینه را نگاه میکنم... عروسکی را میبینم که با چشمان بیروح و چهرهای رنگ پریده نگاهم میکند طرز نگاهش اذیتم میکند. چقدر با خودم غریبهام، انگار هرگز نبودهام...
- ۲۹۵
- ۱۵ آذر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط