{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#لیدی_مغرور30(آخر)

#لیدی_مغرور30(آخر)

هیون نگاهی به ا/ت و بعد به تهیونگ انداخت..
_خیل خب.. پس بعدا میبینمتون
ا/ت بعد از برداشتن کیف دستیش ... همینطور که به سمت در میرفت لب زد..
+ وکیل کیم.. تو اتاقم منتظرتم..
.

_کارم داشتی..
از جلوی پنجره کنار اومد و تو صدم ثانیه خودشو به تهیونگ رسوند..
تو چند قدمیش قرارگرفت و لب از لب باز کرد..
+ با این کارات میخوای چیو ثابت کنی؟!
ابرو بالا داد..
_کدوم کارا؟!
+ طفره نرو.. خودت میدونی.!
_نمیدونم چیکار کردم که باعث شده الان خفتم کنی..
+چی داشتی میدیدی؟! نه.. بهتره بگم... کیو برای خودت پیدا کردی؟!
_ها؟
دندوناشو روی هم فشرد..
+ منو حرصی نکن.. جوابمو بده..
تهیونگ پوزخندی زد..
_اونقدرام به هم نزدیک نیستیم که بخوام چیزایی که میبینم.. یا کسایی که ملاقات میکنمو برات لیست کنم.. البته.. فعلا
ا/ت ابرو بالا داد و دست به سینه شد..
+ نزدیک نیستیم؟!
_هستیم؟!
مالشی به شقیقه هاش داد و چند قدمی فاصله گرفت..
+ آه.. واقعا رو اعصابی..
بعد از کمی مکث مچ پسر مقابلشو تو دستای ظریف و کشیدش قفل کرد و بدون گفتن حرفی اونو به سمت سالن اصلی شرکت کشید...
بدون اینکه مچشو ول کنه به سمتش برگشت و دوباره با لحن قبلش پرسید..:
+ گفتی نزدیک نیستیم؟!
_نظر تو چیه؟!
ا/ت همینطور که نگاهش روی تهیونگ بود داد زد..
+ همتون گوش کنین..
کمی مکث کرد و این باعث شد افراد شرکت کم کم دورشون جمع بشن..
چشماشو قفل چشمای مشکی مات مقابلش کرد و ادامه داد..
+ منو آقای کیم.. قرار میزاریم...
به سمت جمعیت برگشت...
+ پس یعنی از حالا به بعد حرف اون تو این شرکت حرف منه!

دوباره به سمت تهیونگ برگشت و آهسته با ابروهای بالا رفته گفت:
+ فکر کنم حالا دیگه برای توضیح بهونه ای نداشته باشی..
_این کافی نیست..

ا/ت کلافه چشماشو روی هم فشرد و کمی جلو اومد..
دستشو پشت گردنش گذاشت و اونو نزدیک آورد... جلو رفت و مک عمیقی به ل‌ب‌ا‌ی پفکی اون زد..
و این کار باعث شد جیغ و دست مردم اطرافشون بالا بره..
ا/ت جلو تر رفت و کنار گوشش پچ زد..
+ میشنوم؟!
_مرور خاطرات گذشتمون.... فقط بدون هیچ کسی به غیر از تو نمیتونه منو به قه‍ قه‍ه بندازه..

عقب اومدو درحالی که گونه اونو نوازش میکرد با صدای ارومی غرید..
_حالا هم زود وسایلتو جمع کن میریم هتل..
+ هنوز کارای شرکت...
_خیلی دوست داری همه شاهد صدای ناله هات باشن!؟

دستشو پایین اورد و داخل جیبش گذاشت..
_زود باش.. تو ماشین منتظرم.
End...

این فیکمونم تموم شد.. امیدوارم دوسش داشته باشین و میخوام یه سه پارتی آپ کنم..
دیدگاه ها (۱۸)

#ملکه_من1‌همجا شلوغ بود...از کوچه های خلوت و تاریک گرفته تا ...

#ملکه_من2‌نگاهی به وزیر سونگ انداخت..-سرت رو بالا بگیر و به ...

‌#لیدی_مغرور29(از زبان ادمین) «روز بعد، سر...

ادامه تکپارتی تنها امید منهمون موقع دستم توسط کسی کشیده شد.....

خون آشام پنهان ۱۹

‹My•Darling›.۱۲مایکی با چهره ناخوانا : کن_چین میدونه؟ا/ت : ن...

#پارت_دو+ وقتی رسیدیم ته سریع اومد سمت و بغلم کرد ... بعد از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط