سریع دستاش رو قاب صورت دوستش کرد و با تعجب گفت هی تموم شد ...
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹¹.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
سریع دستاش رو قاب صورت دوستش کرد و با تعجب گفت: هی، تموم شد، گریه نکن.
آنا بریده از بغض گفت: جلوی همه..تحقیر شدم.
لوسیا چشماش رو به آرومی بست و سعی در کنترل خشمش شد، بعد گفت: دیگه نمیزارم همچین اتفاقی بیوفته باشه؟
آنا با کمی مکث، با لبخند سرش رو تکون داد: باشه.
.
.
ساعت ها گذشت، کتاب ها بسته شدن و درِ کلاس ها به آرومی قفل شدن.
لوسیا کوله اش رو سفت چسبید و از مدرسه خارج شد.
چون فاصلهی زیادی با خونه شون نبود، مثل همیشه قدم زنان، و با زمزمهی آهنگی زیر لب تا خونه رفت.
کلید رو انداخت و با خستگی کفش هاش رو در آورد و کنار در ورودی گذاشت، دستی به موهاش کشید و سپس پشت گوشش هدایت کرد، در یخچال رو باز کرد و سیبی قرمز برداشت.
روی مبل نشست و با فشار دادن دکمهی تلوزیون، شروع به فیلم دیدن کرد، گازی از سیبش زد و به طنز بودن فیلم می خندید.
ناگهان با زنگ خوردن گوشی حواسش پرت شد.
نگاهش بهش کرد و با دیدن اسم « مامان» تماس رو وصل کرد.
_ بله مامان.
_ لوسیا، چیکار میکنی دخترم.
_ هیچی، داشتم فیلم میدیدم.
_ غذا خوردی؟
لوسیا مکث کرد،
بعد نگاهی به سیب داخل دستش انداخت و گفت: اره، خوردم.
_ باشه. مواظب خودت باش باشه؟
_ میدونم، باشه.
_ دوست دارم، خداحافظ.
_ منم دوست دارم، بابای.
گوشی رو خاموش کرد، مکثی کرد و به صفحه گوشیش زل زده بود.
سریع کنارش رو مبل انداختش و به ادامه فیلم نگاه کرد.
.
.
.
نور تیز خورشید روی چشماش سنگينی میکرد، ملافه اش رو روی سرش کشید و به پهلو چرخید.
اما ناگهان.
با یاد آوری مدرسه با شدت روی تخت نشست و سریع گوشی رو به دست گرفت. خیلی دیرش شده بود.
لوسیا: لعنت بهت، چرا زنگ نخوردی!
ملافه رو با عجله کنار زد، و با پوشیدن یونی فرمش و شانه کردن موهای آشفته اش بدون خوردن صبحانه از خونه خارج شد.
با سرعت در جاده میدوید، موهایش در باد تاب میخوردند و کفش هاش روی آسفالت صدا میدادن.
به در ورودی رسید، لعنتی. بسته بود.
نگاهی سریع انداخت و رفت سمت نرده ها، به سختی خودش رو بالا کشید و با انداختن کوله اش، پشت سرش خودش هم پرید پایین.
سمت ورودی ساختمون دوید و در نهایت وارد شد.
سالن ها و راهرو ها خالی از هیاهو بود، خب چه انتظاری داشت، درست وسط زنگ های کلاسی رسیده بود! حتما معلم ها سر کلاسا هستن!
اخمی کرد و نفس زنان سمت کلاسش دوید.
در رو باز کرد، تعجب کرد. گیج شده تند نگاهی گذراند.
کسی داخل کلاس نبود! سکوت کل مدرسه رو در بر گرفته بود.
سریع با فکر چیزی گوشی اش رو بیرون آورد و در صفحهی تماس دنبال اسم « آنا» گشت.
اما همین که خواست اسمش رو لمس کنه، نتفیکیشن های زیادی بالای گوشی ظاهر شد.
با تعجب صفحه « چت عمومی » رو باز کرد و تند تند پیام هارو خوند:
_« واو»
_« تاحالا کم پیش اومده دختر انتخاب بشه مگه نه؟»
_« خب، لابد تقصیر خودش بوده»
_« صبر کن این دختر توی کلاس منه، اسمش چی بود؟ لانا؟ مانا؟ نه آنا هاهاها»
دستاش لرزش گرفت، چشماش با بغض باز تر شدن، سریع گوشی رو خاموش کرد و شروع به دویدن کرد، از ساختمان بیرون رفت و چشماش با ناامیدی میچرخید تا بلکه آنا رو پیدا کنه. اما اثری ازش نبود!
انگشتاش تند تند روی اسمش ضربت میگرفت.
یک بوق.
دو بوق.
سه بوق! اما جواب نمیداد!
وسط حیاط ایستاد و نفسی تازه کرد، سینه اش از استرس بالا و پایین میشد.
و ناگهان.
نوتیف ها دوباره زنده شدن:
_« اونو بردن ساختمون متروکه ی پشت مدرسه؟»
_« اره، من خودم تو راه اونجام»
_« وای انگار قراره بدجور سختی بکشه»
_« باورم نمیشه، شنیدم فایو کینگز خودشون هم حضور دارن!»
_« واقعا؟ خب این بی سابقه است هاها»
وقتی به خوندن آخرین پیام رسید، خودش رو جلوی همون ساختمون متروکه دید.
بوی آشغال های گندیده، فلز های شکستهی روی زمین، گِل های تهوع آور، همشون دست به دست چهرهی لوسیا رو در هم کشیدند.
بدون توجه سریع وارد اونجا شد.
با راه رفتن کف پوسیده ی کاشی ها صدا میداد، بوی نم و خراب شده در فضا پیچ میخورد.
اما صدایی نظرش را جلب کرد، گوشَش را تیز کرد و سمت صدا دوید.
هر چقدر نزدیک تر میشد صدا ها بلند تر میشدن. همهمهی عظیمی، در پشتِ درِ روبرویش به صورتش ضربه میزد.
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
سریع دستاش رو قاب صورت دوستش کرد و با تعجب گفت: هی، تموم شد، گریه نکن.
آنا بریده از بغض گفت: جلوی همه..تحقیر شدم.
لوسیا چشماش رو به آرومی بست و سعی در کنترل خشمش شد، بعد گفت: دیگه نمیزارم همچین اتفاقی بیوفته باشه؟
آنا با کمی مکث، با لبخند سرش رو تکون داد: باشه.
.
.
ساعت ها گذشت، کتاب ها بسته شدن و درِ کلاس ها به آرومی قفل شدن.
لوسیا کوله اش رو سفت چسبید و از مدرسه خارج شد.
چون فاصلهی زیادی با خونه شون نبود، مثل همیشه قدم زنان، و با زمزمهی آهنگی زیر لب تا خونه رفت.
کلید رو انداخت و با خستگی کفش هاش رو در آورد و کنار در ورودی گذاشت، دستی به موهاش کشید و سپس پشت گوشش هدایت کرد، در یخچال رو باز کرد و سیبی قرمز برداشت.
روی مبل نشست و با فشار دادن دکمهی تلوزیون، شروع به فیلم دیدن کرد، گازی از سیبش زد و به طنز بودن فیلم می خندید.
ناگهان با زنگ خوردن گوشی حواسش پرت شد.
نگاهش بهش کرد و با دیدن اسم « مامان» تماس رو وصل کرد.
_ بله مامان.
_ لوسیا، چیکار میکنی دخترم.
_ هیچی، داشتم فیلم میدیدم.
_ غذا خوردی؟
لوسیا مکث کرد،
بعد نگاهی به سیب داخل دستش انداخت و گفت: اره، خوردم.
_ باشه. مواظب خودت باش باشه؟
_ میدونم، باشه.
_ دوست دارم، خداحافظ.
_ منم دوست دارم، بابای.
گوشی رو خاموش کرد، مکثی کرد و به صفحه گوشیش زل زده بود.
سریع کنارش رو مبل انداختش و به ادامه فیلم نگاه کرد.
.
.
.
نور تیز خورشید روی چشماش سنگينی میکرد، ملافه اش رو روی سرش کشید و به پهلو چرخید.
اما ناگهان.
با یاد آوری مدرسه با شدت روی تخت نشست و سریع گوشی رو به دست گرفت. خیلی دیرش شده بود.
لوسیا: لعنت بهت، چرا زنگ نخوردی!
ملافه رو با عجله کنار زد، و با پوشیدن یونی فرمش و شانه کردن موهای آشفته اش بدون خوردن صبحانه از خونه خارج شد.
با سرعت در جاده میدوید، موهایش در باد تاب میخوردند و کفش هاش روی آسفالت صدا میدادن.
به در ورودی رسید، لعنتی. بسته بود.
نگاهی سریع انداخت و رفت سمت نرده ها، به سختی خودش رو بالا کشید و با انداختن کوله اش، پشت سرش خودش هم پرید پایین.
سمت ورودی ساختمون دوید و در نهایت وارد شد.
سالن ها و راهرو ها خالی از هیاهو بود، خب چه انتظاری داشت، درست وسط زنگ های کلاسی رسیده بود! حتما معلم ها سر کلاسا هستن!
اخمی کرد و نفس زنان سمت کلاسش دوید.
در رو باز کرد، تعجب کرد. گیج شده تند نگاهی گذراند.
کسی داخل کلاس نبود! سکوت کل مدرسه رو در بر گرفته بود.
سریع با فکر چیزی گوشی اش رو بیرون آورد و در صفحهی تماس دنبال اسم « آنا» گشت.
اما همین که خواست اسمش رو لمس کنه، نتفیکیشن های زیادی بالای گوشی ظاهر شد.
با تعجب صفحه « چت عمومی » رو باز کرد و تند تند پیام هارو خوند:
_« واو»
_« تاحالا کم پیش اومده دختر انتخاب بشه مگه نه؟»
_« خب، لابد تقصیر خودش بوده»
_« صبر کن این دختر توی کلاس منه، اسمش چی بود؟ لانا؟ مانا؟ نه آنا هاهاها»
دستاش لرزش گرفت، چشماش با بغض باز تر شدن، سریع گوشی رو خاموش کرد و شروع به دویدن کرد، از ساختمان بیرون رفت و چشماش با ناامیدی میچرخید تا بلکه آنا رو پیدا کنه. اما اثری ازش نبود!
انگشتاش تند تند روی اسمش ضربت میگرفت.
یک بوق.
دو بوق.
سه بوق! اما جواب نمیداد!
وسط حیاط ایستاد و نفسی تازه کرد، سینه اش از استرس بالا و پایین میشد.
و ناگهان.
نوتیف ها دوباره زنده شدن:
_« اونو بردن ساختمون متروکه ی پشت مدرسه؟»
_« اره، من خودم تو راه اونجام»
_« وای انگار قراره بدجور سختی بکشه»
_« باورم نمیشه، شنیدم فایو کینگز خودشون هم حضور دارن!»
_« واقعا؟ خب این بی سابقه است هاها»
وقتی به خوندن آخرین پیام رسید، خودش رو جلوی همون ساختمون متروکه دید.
بوی آشغال های گندیده، فلز های شکستهی روی زمین، گِل های تهوع آور، همشون دست به دست چهرهی لوسیا رو در هم کشیدند.
بدون توجه سریع وارد اونجا شد.
با راه رفتن کف پوسیده ی کاشی ها صدا میداد، بوی نم و خراب شده در فضا پیچ میخورد.
اما صدایی نظرش را جلب کرد، گوشَش را تیز کرد و سمت صدا دوید.
هر چقدر نزدیک تر میشد صدا ها بلند تر میشدن. همهمهی عظیمی، در پشتِ درِ روبرویش به صورتش ضربه میزد.
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره.
- ۲.۷k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط