{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به تعداد اشک هایمان میخندیم

به تعداد اشک هایمان میخندیم

دیانا

محیط خیلی قشنگی بود چادر اول چند تا زن با لباس های محلی نشسته بودن و با حنا طرح های زیبای رو روی دست هم میکشیدن و چادر دوم چند زن بودن که کار های دستی خودشون رو در نمایش گذاشته بود و چادر دوم چند زن که غذا های محلی درست میکرد.
اون ورد هم چادر بود که چند مرد کاری های مثل پلاک و زنجیر رو درست میکرد و چادری بعدی چند نفر که با یه چاقو تو دستشون به چوب نقش میداد.
توریس ها هم دور تا دور سکوی وسط نشسته بودن و به چند نفری که با زیبای تمام رقص محلیشون رو به نمایش میزاشتن نگاه میکردن.
واقعا جای فوق‌العادی بود و حرف نداشت.
با ذوق به ارسلان نگاه کردم که گفت
(ارسلان)از کجا شروع کنیم؟
(من)از همین اولش
و به سمت چادر اول رفتم تا یکی از اون طرح ها رو انتخاب کنم و روی دستم برام بکشنش.
(من)به نظرت کدوم
نگاهی کرد و گفت
(ارسلان)این میتونه قشنگ باشه
نظرش رو پسندیدم و به دختر جونی که جلوم بود گفتم که کدوم طرح هو میخوام و اونم با مهربونی بهم گفت که بشینم تا برام بکشتش.
بعد ۱۵مین کارش تموم شد و بهم گوش زد کرد که تا چند ساعت باید بمونه تا خوب رنگ بگیره.
بعد پرداخت پولش از اونجا فاصله گرفتیم و به سمت چادر دومی رفتیم.
به گلیم های دستی نگاه کردم و با ذوق گفتم
(من)یکی از این گلیم ها رو سوغاتی میبرم برای مامانم
(ازسلان)اوم یکی هم انتخاب کن من ببرم.
باشی گفتم و بعد لز خرید دو تا گلیم به سمت چادر چهارم رفتیم.
چون تصمیم گرفتیم بعد این که به بقیه چادر ها سر زدیم به چادر سوم بریم و غذا بخوریم

پارت-۶۴
دیدگاه ها (۰)

به تعداد اشک هایمان میخندیم ارسلانبعد این که تمام چادر ها رو...

به تعداد اشک هایمان میخندیم دیانا وارد اتاقم شدم و بعد این ک...

به تعداد اشک هایمان میخندیم ارسلان نهار رو با شوخی و خنده خو...

به تعداد اشک هایمان میخندیم دیانا با سر درد شدیدی از خواب بی...

۸-

چندپارتی درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط