قشنگ ترین اشتباه پارت
قشنگ ترین اشتباه پارت ⁵²
_ میشه ساکت شین رسیدیم !! (داد)
_ باشه جیمینا !! (لوس)
+ تهیونگ بسه !! (عصبی)
_ اوکی !! (خنده)
پیاده شدیم و به سمت رستورانی رفتیم....
بعد از خوردن صبحونه حساب کردیم و به سمت ماشین رفتیم....
_ تهیونگ تو بشین خستم....
_ باشه !!
جیمین توی گوشم گفت....
_ بیا عقب بشین !!
مخالفتی نکردم و باهم رفتیم عقب نشستیم....
تقریبا ¹ ساعتی گذشته بود....خوابم نمیبرد !!
جیمین طوری که خودم بشنوم گفت....
_ حوصلت سر رفته ؟!
+ اوهوم....
_ من یه تفریح خوب سراغ دارما !!
+ نه ممنون....
تک خنده ای کرد و منو توی آغوشش کشید....
سرمو روی سینش گذاشت و گفت....
_ بخواب چاگیا !!
چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم....
ولی باورم نمیشد که توی بغلش تونستم راحت بخوابم....
* پرش زمانی *
الان ساعت ⁴⁰ : ² عه....
ما رفتیم از خونه پدر جیمین وسایلامو اوردیم و الان همشونو چیدیم....تهیونگم اینجاست !!
وایسا ببینم....
فکر نمیکردم همچی انقدر سریع انجام بشه....پس میتونم زودتر با جینا برم بیرون !!
گوشیمو برداشتم و شماره شو گرفتم....
بوق دوم نخورده بود که جواب داد....
_ سلام عشقمممم....
تولدت مبارک !!
+ سلام ممنون....
یه خبر خوب !!
_ چییییی ؟!
+ من الان تو سئولم !!
_ واییییی خوش اومدی....
پس الان وقتت آزاده ؟!
+ آره....
ساعت ⁴ دم در باش آدرسو میفرستم !!
_ باشه عشقم میبینمت فعلا....
+ فعلا !!
و قطع کردم....
خیلی خوشحالم که زود میبینمش....ولی الان خیلی گشنمه !!
از اتاقم خارج شدم و به آشپزخونه رفتم....
تصمیم گرفتم دوکبوکی درسته کنم....پس شروع کردم به آشپزی !!
چند مین بعد غذا رو توی سه ظرف کشیدم و گذاشتم رو میز....
به سمت اتاق جیمین رفتم تا صداش کنم....در زدم و با " بفرمایید " ش وارد شدم !!
+ غذا آماده ست !!
_ الان میایم چاگیا....
از اتاق خارج شدم رفتم روی میز نشستم....
کمی بعد اومدن و شروع کردیم....ببین چه کردم !!
تموم که شد گفتم....
+ خب چطور بود ؟!
_ مثل همیشه عالی بود !!
_ خیلی خوشمزه بود زن داداش !!
+ خواهش میکنم....
جان ؟!
ادامه دارد....
²⁵ لایک
_ میشه ساکت شین رسیدیم !! (داد)
_ باشه جیمینا !! (لوس)
+ تهیونگ بسه !! (عصبی)
_ اوکی !! (خنده)
پیاده شدیم و به سمت رستورانی رفتیم....
بعد از خوردن صبحونه حساب کردیم و به سمت ماشین رفتیم....
_ تهیونگ تو بشین خستم....
_ باشه !!
جیمین توی گوشم گفت....
_ بیا عقب بشین !!
مخالفتی نکردم و باهم رفتیم عقب نشستیم....
تقریبا ¹ ساعتی گذشته بود....خوابم نمیبرد !!
جیمین طوری که خودم بشنوم گفت....
_ حوصلت سر رفته ؟!
+ اوهوم....
_ من یه تفریح خوب سراغ دارما !!
+ نه ممنون....
تک خنده ای کرد و منو توی آغوشش کشید....
سرمو روی سینش گذاشت و گفت....
_ بخواب چاگیا !!
چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم....
ولی باورم نمیشد که توی بغلش تونستم راحت بخوابم....
* پرش زمانی *
الان ساعت ⁴⁰ : ² عه....
ما رفتیم از خونه پدر جیمین وسایلامو اوردیم و الان همشونو چیدیم....تهیونگم اینجاست !!
وایسا ببینم....
فکر نمیکردم همچی انقدر سریع انجام بشه....پس میتونم زودتر با جینا برم بیرون !!
گوشیمو برداشتم و شماره شو گرفتم....
بوق دوم نخورده بود که جواب داد....
_ سلام عشقمممم....
تولدت مبارک !!
+ سلام ممنون....
یه خبر خوب !!
_ چییییی ؟!
+ من الان تو سئولم !!
_ واییییی خوش اومدی....
پس الان وقتت آزاده ؟!
+ آره....
ساعت ⁴ دم در باش آدرسو میفرستم !!
_ باشه عشقم میبینمت فعلا....
+ فعلا !!
و قطع کردم....
خیلی خوشحالم که زود میبینمش....ولی الان خیلی گشنمه !!
از اتاقم خارج شدم و به آشپزخونه رفتم....
تصمیم گرفتم دوکبوکی درسته کنم....پس شروع کردم به آشپزی !!
چند مین بعد غذا رو توی سه ظرف کشیدم و گذاشتم رو میز....
به سمت اتاق جیمین رفتم تا صداش کنم....در زدم و با " بفرمایید " ش وارد شدم !!
+ غذا آماده ست !!
_ الان میایم چاگیا....
از اتاق خارج شدم رفتم روی میز نشستم....
کمی بعد اومدن و شروع کردیم....ببین چه کردم !!
تموم که شد گفتم....
+ خب چطور بود ؟!
_ مثل همیشه عالی بود !!
_ خیلی خوشمزه بود زن داداش !!
+ خواهش میکنم....
جان ؟!
ادامه دارد....
²⁵ لایک
- ۹.۳k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط