{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خیلی چاق بود...

خیلی چاق بود...
پای تخته که می رفت ، کلاس پر می شد از نجوا...
تخته را که پاک می کرد ،
بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد...
آن روز معلم با تأخیر وارد کلاس شد...
کلاس غلغله بود.یکی گفت:«خانم اجازه!؟گلابی بازم دیر کرده.»
و شلیک خنده کلاس را پر کرد...

معلم برگشت,
چشمانش پر از اشک بود,
آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند...

لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او را هیچ کس پر نکرد...
دیدگاه ها (۲۲)

سلام بابا... نمی دونم چرا تا می خوام باهات حرف بزنم اشک هام...

سلام دوستای گلم... خوبید بچه ها؟ میخواستم تو این پست از کاری...

تورا گم کرده ام امروز وحالا لحظه هاي من گرفتار سکوتي سرد و س...

دستانم به نوشتن نمیرود!! انگار چیزی جلوی من را میگیرد.... ...

پارت هفتم[فصل اول] | اولین درس، اولین رقابت 📚✨معلم کتاب ریاض...

پارت هفدهم [فصل اول] | نتایج آزمون 📚⭐صبح روز بعد...هوای آکاد...

Part ۷سکوت، سنگین‌تر از هر ضربه‌ای بود که تا آن لحظه بین آن‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط