قسمت 9
قسمت 9
By your side
دو روز بعد
+الو
_الو سلام
+سلام،میخواستم بگم امشب ساعت چند بیام اینسا دونگ؟
_ساعت 7:30
+باشه
با خوشحالی دویدیم و رفتم طرف شقایق
+وووااااایییی شقاییقققق جیییغغغغ،امشب میخوام با چانی برررمممم،صبر ندارم شب بشههههه
شقایق بهم خندید و گفت:
_اروم باش اروم باش
+زیادی ذوق زده ام
_خوش به حالت
+تو امشب چیکار میکنی؟
_میشینم تو خونه بازی میکنم
+اها
_خوش بگذرههه
+مرسیی
خیلی خوشحال بودم و نمیدونستم چیکار کنم،اهنگ اکسو رو پلی کرده بودم و باهاش میرقصیدم
+نچ نچ نچ نچ،زر خل شدیااا
_ارهه فکر کنم خل شدم
_خدا شفات بده
ساعت 6:30 بود و لباسمو پوشیدم و راه افتادم ،راه دور بود و تا وقتی که بخوام برسم طول میکشید
ساعت 7شد و که اونجا لباس هانبوک پوشیدم،اولین بار بود که این لباسو میپوشیدم و یکم معذب بودم؛ به چانی پیام دادم و گفتم کنار سکوی ورودی نشستم و همچنان منتظر بودم تا بیاد.
وایساده بودم و ماسکمو تو دستم گرفته بودم که ی دستو رو شونم احساس کردم،سرمو که برگردوندم ی مرد با یه ماسک دیدم؛در گوشم گفت:
+من چانیم
و ماسکشو تا نیمه بالا زد و باز پایین گشید و ازم خواست نقابمو بزنم.
+خب دیگه بریم کم کم اتیش بازی شروع میشه
_بریم
از اینکه با چانی بودم دل تو دلم نبود و قلبم تندتند میزد و ذوق زده بودم.
اتیش بازی شروع شد و ما با هم طرقه هارو انداختیم
+وااایی چقدر قشنگه
_اره خیلی
همینطور که داشتتم تو اسمون به طرقه ها نگاه میکردم اشک تو چشمام جمع شده بود،چانی بهم نگاه کرد و گفت:
+چیه؟چرا گریه میکنی؟
_اه.. نه نه نه گریه نمیکنمم
+اشک تو چشمات جمع شده داری گریه میکنی
_خوشحالم،از این که با شما هستم،هیچوقت فکر نمیکردم شمارو از نزدیک ببینم
چانی دستشو زد پشتم و خندید.
_اوه راستیی فرداشب تولد سهونه،سوپرایزیه میاین؟
+واقعاا؟میشه بیایم؟
_اره باید بیاید
+هههه باشه
#exo
#fake
By your side
دو روز بعد
+الو
_الو سلام
+سلام،میخواستم بگم امشب ساعت چند بیام اینسا دونگ؟
_ساعت 7:30
+باشه
با خوشحالی دویدیم و رفتم طرف شقایق
+وووااااایییی شقاییقققق جیییغغغغ،امشب میخوام با چانی برررمممم،صبر ندارم شب بشههههه
شقایق بهم خندید و گفت:
_اروم باش اروم باش
+زیادی ذوق زده ام
_خوش به حالت
+تو امشب چیکار میکنی؟
_میشینم تو خونه بازی میکنم
+اها
_خوش بگذرههه
+مرسیی
خیلی خوشحال بودم و نمیدونستم چیکار کنم،اهنگ اکسو رو پلی کرده بودم و باهاش میرقصیدم
+نچ نچ نچ نچ،زر خل شدیااا
_ارهه فکر کنم خل شدم
_خدا شفات بده
ساعت 6:30 بود و لباسمو پوشیدم و راه افتادم ،راه دور بود و تا وقتی که بخوام برسم طول میکشید
ساعت 7شد و که اونجا لباس هانبوک پوشیدم،اولین بار بود که این لباسو میپوشیدم و یکم معذب بودم؛ به چانی پیام دادم و گفتم کنار سکوی ورودی نشستم و همچنان منتظر بودم تا بیاد.
وایساده بودم و ماسکمو تو دستم گرفته بودم که ی دستو رو شونم احساس کردم،سرمو که برگردوندم ی مرد با یه ماسک دیدم؛در گوشم گفت:
+من چانیم
و ماسکشو تا نیمه بالا زد و باز پایین گشید و ازم خواست نقابمو بزنم.
+خب دیگه بریم کم کم اتیش بازی شروع میشه
_بریم
از اینکه با چانی بودم دل تو دلم نبود و قلبم تندتند میزد و ذوق زده بودم.
اتیش بازی شروع شد و ما با هم طرقه هارو انداختیم
+وااایی چقدر قشنگه
_اره خیلی
همینطور که داشتتم تو اسمون به طرقه ها نگاه میکردم اشک تو چشمام جمع شده بود،چانی بهم نگاه کرد و گفت:
+چیه؟چرا گریه میکنی؟
_اه.. نه نه نه گریه نمیکنمم
+اشک تو چشمات جمع شده داری گریه میکنی
_خوشحالم،از این که با شما هستم،هیچوقت فکر نمیکردم شمارو از نزدیک ببینم
چانی دستشو زد پشتم و خندید.
_اوه راستیی فرداشب تولد سهونه،سوپرایزیه میاین؟
+واقعاا؟میشه بیایم؟
_اره باید بیاید
+هههه باشه
#exo
#fake
- ۴.۸k
- ۱۴ آذر ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط