از چشمهایش شروع شده بود
از چشمهایش شروع شده بود
و به دستهایم سرایت کرده بود،
(دوست داشتنش را میگویم)
و حالا...
سالهاست که شستن دستهایم
حافظهام را پاک نمیکند.
در من است،
مثل زخمی عمیق، بر پوستم
(رفتنش را میگویم...)
و چشمهایم
چون ابرهای شمالی
خیس و بارانی است
و به دستهایم سرایت کرده بود،
(دوست داشتنش را میگویم)
و حالا...
سالهاست که شستن دستهایم
حافظهام را پاک نمیکند.
در من است،
مثل زخمی عمیق، بر پوستم
(رفتنش را میگویم...)
و چشمهایم
چون ابرهای شمالی
خیس و بارانی است
- ۱۹۴
- ۲۹ تیر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط