نوز زندگی
پارت 3
ویو لینا
داشتم میرفتم بالا. ک یهو یکی از پشت صدام کرد صداش اشنا بنظر میومد برگشتم دیدم که بله اقای هوانگ بود همون خبر چینمون
که نمیتونه چیزی رو تو شکمش قایم کنه وای خدای من
هیونجین: کدوم گوری بودی
لینا: ب تو چه ک کدوم گوری بودم
هیونجین: برادرتم باید بدونم
لینا: خب ک چی فضولمی خبرچین
هیونجین: من خبرچینم عنتر بگو خب
لینا: اره اصلا چرا نمیخوابی تو
هیونجین: چون منتظر تو بودم
لینا: اره خب کی خبر چینی کنه ( زیر لب اروم به خدش گفت اینو) اها حالا چرا
هیونجین: زیرا تو برای من خیلی مهمی
لینا: انقدر یهوی مهم شدم برات
هیونجین: خب نه تو همیشه برام مهم بودی
لینا: اهع واو اون روز ی جن امده بود خفم کنه ها
هیونجین: خب ماجرا فرق داره وگرنه من تو. رو خیلی دوست دارم لینا: بگو کی گفته ک مراقب باشی چه موقعی میام
هیونجین: چقدر زود فهمید ( زیر لب گفت) خب هیچکس
لینا: دارم میگم بگو
هیونجین: داذم میگم هیچکی
لینا: بگو عه کی گفته مراقب باشی ک چ وقتی میام ( داد یکم)
هیونجین: بابا ( داد)
لینا: اها پس همینو بگو عجب الان دیگه چه میخوای بدونی
هیونجین: کجا بودی
لینا: ب تو نیومده فضول
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.