" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
part : ²⁸
نگاه جونگکوک روی آن متن لعنتی قفل شد.
آخر یک آدم چطور میتواند انقدر رو داشته باشد؟!
چشم هایش را بست و سرش را به پشتی مبل تکیه داد.
آهی صدا دار سر داد و سپس با صدایی پر از حرص لب زد...
+ چرا همه فکر میکنن ما باهمیم؟!
_ واقعا نمیدونم.
باید چیکار کنیم؟!
+ من میگم بریم بالا سرش!
_ حوصله داریا.
اگه زیاد بودن چی؟!
+ بخاطر تو میگم که برات مهمه خودم که مشکلی ندارم.
_ باز داری شروع میکنیا!
+ میگی چیکار کنم؟!
تهیونگ کلافه نفسی کشید و از جایش بلند شد.
کمی جونگکوک را برانداز کرد.
جونگکوک نگاهی به سر تا پای تهیونگ اندخت و سوالی نگاهش کرد.
+ چیه؟!
_ دارم فکر میکنم تو چیت به من میخوره که همه اینجوری راجبم فکر میکنن!
+ مگه من چمه؟!
باید از خداتم باشه!
_ خب ما خیلی فرق داریم!
+ این روزا اونایی که مثل هم نیستن بیشتر بهم میان.
_ واقعا نمیفهمم.
تو چه دردسری افتادیما!
و شروع کرد جلو مبل قدم زدن.
مدام خودش را سرزنش میکرد و به کار های بیهوده اش ادامه میداد.
جونگکوک که کمی احساس خستگی میکرد چشمهایش را روی هم گذاشت و باز سرش را به پشتی مبل تکیه داد.
_ حالا چیکار کنیم؟!
چرا اصلا گیر دادم که بهت بیلیارد یاد بدم؟!
چرا اون حرکت فاکی رو زدم آخه؟!
چرا چرا چرا؟!!
ناگهان وسط آن کار بیهوده چشمش به جونگکوک که کاملا ریلکس کرده بود افتاد.
اینکه جونگکوک خیلی آرام بود آزارش میداد.
با پایش را به زانوی جونگکوک کوبید.
جونگکوک جا خورد و چشمانش را از هم گشود.
+ آی چته چرا میزنی؟!
و شروع کرد نمایشی زانوی برهنه اش را ماساژ دادن.
_ اصلا چرا تو منو از روی خودت بلند نکردی؟!
ها؟!
+ جای من بودی چیکار میکردی؟!
من واقعا شوکه شده بودم.
_ حالا چیکار کنیم؟!
+ بازم میگم...
بیا بریم بالای سرش!
_ آخه..
+ آخه نداره!
هیچ راه دیگه ای نداریم.
بعدشم من بوکسرم میتونگ از پس خودم بر بیام.
_ تو رو میدونم خودمو میگم.
+ میتونم بهت یاد بدم!
چشمان تهیونگ لحظه ای رنگ امید به خود گرفت.
انگار که از خدایش باشد که جونگکوک به او آموزش دهد.
ادامه دارد...
¹² لایک
part : ²⁸
نگاه جونگکوک روی آن متن لعنتی قفل شد.
آخر یک آدم چطور میتواند انقدر رو داشته باشد؟!
چشم هایش را بست و سرش را به پشتی مبل تکیه داد.
آهی صدا دار سر داد و سپس با صدایی پر از حرص لب زد...
+ چرا همه فکر میکنن ما باهمیم؟!
_ واقعا نمیدونم.
باید چیکار کنیم؟!
+ من میگم بریم بالا سرش!
_ حوصله داریا.
اگه زیاد بودن چی؟!
+ بخاطر تو میگم که برات مهمه خودم که مشکلی ندارم.
_ باز داری شروع میکنیا!
+ میگی چیکار کنم؟!
تهیونگ کلافه نفسی کشید و از جایش بلند شد.
کمی جونگکوک را برانداز کرد.
جونگکوک نگاهی به سر تا پای تهیونگ اندخت و سوالی نگاهش کرد.
+ چیه؟!
_ دارم فکر میکنم تو چیت به من میخوره که همه اینجوری راجبم فکر میکنن!
+ مگه من چمه؟!
باید از خداتم باشه!
_ خب ما خیلی فرق داریم!
+ این روزا اونایی که مثل هم نیستن بیشتر بهم میان.
_ واقعا نمیفهمم.
تو چه دردسری افتادیما!
و شروع کرد جلو مبل قدم زدن.
مدام خودش را سرزنش میکرد و به کار های بیهوده اش ادامه میداد.
جونگکوک که کمی احساس خستگی میکرد چشمهایش را روی هم گذاشت و باز سرش را به پشتی مبل تکیه داد.
_ حالا چیکار کنیم؟!
چرا اصلا گیر دادم که بهت بیلیارد یاد بدم؟!
چرا اون حرکت فاکی رو زدم آخه؟!
چرا چرا چرا؟!!
ناگهان وسط آن کار بیهوده چشمش به جونگکوک که کاملا ریلکس کرده بود افتاد.
اینکه جونگکوک خیلی آرام بود آزارش میداد.
با پایش را به زانوی جونگکوک کوبید.
جونگکوک جا خورد و چشمانش را از هم گشود.
+ آی چته چرا میزنی؟!
و شروع کرد نمایشی زانوی برهنه اش را ماساژ دادن.
_ اصلا چرا تو منو از روی خودت بلند نکردی؟!
ها؟!
+ جای من بودی چیکار میکردی؟!
من واقعا شوکه شده بودم.
_ حالا چیکار کنیم؟!
+ بازم میگم...
بیا بریم بالای سرش!
_ آخه..
+ آخه نداره!
هیچ راه دیگه ای نداریم.
بعدشم من بوکسرم میتونگ از پس خودم بر بیام.
_ تو رو میدونم خودمو میگم.
+ میتونم بهت یاد بدم!
چشمان تهیونگ لحظه ای رنگ امید به خود گرفت.
انگار که از خدایش باشد که جونگکوک به او آموزش دهد.
ادامه دارد...
¹² لایک
- ۲۳۶
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط