مال من باش

مال من باش
Part:20

ـ خانم جئون سریع بیا دفترم...
ـ چشم ارباب...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

توی دفتر سوهو ، لارا دستاشو چنگ می‌انداخت و سوهو با پاهاش به زمین میکوبید...

ـ ارباب،بهتر نیست ارباب بزرگ رو در جریان بذاریم؟

رنگ از رخسار سوهو پرید..

ـ لارا... جرأت...فقط جرأت نکن یه کلمه به پدرم چیزی بگی...چون به وارث اصلی یعنی داداشم میگه‌‌‌... اون بهم اعتماد کرد که همه چیزو کنترل کنم ، عصبی میشه...
تو فقط اتاق پرونده رو به پا...ببین کی با اطلاعات چی که داریم از اینجا خارج میشه...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

لارا ویو

جانگ هر هفته به بهونه نظافت می‌رفت تو اتاق...

یه روز لارا اسلحه رو روی شقیقه مرد گذاشت...

ـ ببین جانگ ، میدونم داری اطلاعات رو به یه عوضی ناشناس لو میدی ، زر بزن چه غلطی داری می‌کنی؟

جانگ با دستپاچگی در رفت...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بعد از اینکه لارا به سوهو خبر داد قرار شد همون شب جانگ رو گیر بندازن‌.

اما دقیقا همون شب ، همه چیز ناپدید شد...

نه لباساش ، نه ماشینش ، نه گوشیش ، رسما غیب شده بود..

ـــــــــــــــ صبح روز بعد ـــــــــــــــ

سوهو با صدای گوشیش از خواب پاشد...

ـ بله؟
ـ ارباب ، جنازه جانگ بیرون از شهر ، وسط یه کویره

سوهو سریع پاشد...

ـ چی؟
ـ قربان فقط توی خاک کنارش نوشته شده بازگشت به زودی
ـ عکس بگیر عکس بگیر...

سوهو ویو

لباسامو پوشیدم و رفتم سمت اتاق لارا ، پشت در اتاقش بودم که صدای هق‌هق شنیدن بعد از در زدن وارد شدم... لارا با وحشت روی زمین رو نگاه می‌کرد و گریه می‌کرد...

ـ هی هی دختر جون حالت خوبه؟
ـ ارباب ارباب من دیگه نمی‌خوام ادامه بدم این کارو... اصلاً میرم یه کار دیگه پیدا می‌کنم... میشه استعفا بدم؟
ـ چی شده خب؟

سوهو چشمش به یه عکس قدیمی سیاه سفید روی زمین می‌افته...
۱۲ نفر کنار هم با چهره‌های خندون وایسادن... همه لباس سیاه تنشونه به جز یه پسر بچه که لباس سفید تنشه... صورت اون پسر بچه با جوهر قرمز خط خورده بود...
پشت عکس فقط یه جمله وجود داشت.‌..

« بعضی مرده ها هنوز نفس می‌کشند »

ـ چرا فقط این پسره که صورتش خط خورده لباس سفید تنشه ارباب؟ ( لارا با هق هق میگه)

سوهو سکوت می‌کنه...بعد از دو دقیقه میگه..

ـ شاید چون اون وارث خاندان مین بوده!
ـ این یعنی اگر همین که صورتش خط خورده زنده باشه الان رئیس اصلی مین حساب میشه.‌..
ـ فاک بهش..

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲۴)

سوگند خون و برف -—“Oath of Blood and Snow‌PART 4ــــــــــــ...

| Part*42*جیمین: «لارا، معرفی نمی‌کنی؟»لارا: «چرا که نه.»نزد...

موضوع :  وقتی که دلش برات تنگ میشه .*****نامجون **کاغذها رو ...

موضوع :  وقتی که دلش برات تنگ میشه .*****نامجون **کاغذها رو ...

𐙚 پارت ² | ویو نامرابالاخره زنگ تفریح خورد و من سریع کتابم ر...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟏اتاق برای چند ثانیه توی سکوت فرو رفت.ا...

بریم پارت ۵۵ دختر کوچولوم:سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۵ات چن...

پارت هفتم: نامی روی تیغه. صبح هنوز نرسیده بود که جونگکوک روی...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وششم 𓆪 🖤🥀اسما با شنیدن آن صدا بی‌اختیار ب...

LESSON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط