{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#ارباب‌سنگدل

#ارباب‌سنگدل
#پارت_14




که نگاهش رفت سمت ...

دختری که توی جای تنگ بین قفسه ها قایم شده
با قیافه ی مظلومش زانو هاش رو تو بغلش جمع کرده بود. و سرش رو بینشون مخفی کرده بود



ا.ت ترسیده همونجا قایم شده بود که

جیمین جلوش روی زانو نشست. با لبخندی پهن رو لبش

ا.ت سرشو آورد بالا جیمین رو که دید یکم شوکه و ترسیده بهش نگاه کرد


جیمین با لحنی بازیگوش گفت : پس اینجا بودی زن داداش


ا.ت خشکش زد متعجب گفت : ز..زن داداش





چند مین بعد >>>>



لیوان آب رو جلوی ا.ت گذاشت
ا.ت هم الان بهتر بود وقتی جیمین بهش گفت که کوک اون رو فرستاده یکم آروم گرفت


جیمین دستش رو زیر صورتش ستون کرد و به ا.ت نگاه می‌کرد. بعد با لبخندی گفت : ببینم چند سالته. بچه میزنی یا هیونگ عاشق خشگلیت شده ؟


ا.ت ی جرعه از آب لیوان رو قورت داد و لیوان رو گذاشت رو میز و گفت : هوم..... خب من 20 سالمه

جیمین : اوو ولی کمتر معلوم میشه. پس عاشق هم شدین و ازدواج کردین
نمیدونم چرا کوک بهم نگفت.


ا.ت خیره به به نقطه ای نامعلوم گفت : شاید چون عاشقم نیست

جیمین لبخندی بازیگوش روی لبش شکل گرفت با خودش گفت ا.ت خودش نمیخواد بگو. : چی..
پس چرا ازدواج کرده

ا.ت : بخاطر انتقام


لبخند جیمین. روی لبش از بین رفت. و به فکر فرو رفت
باید با کوک ی صحبتی می‌داشت تا بهتر بفهمه قضیه چیه




چند مین بعد
کوک و تهیونگ اومدن با صورت و لباسای خونی


کوک وقتی ا.ت رو دید خیالش راحت شد ولی نشون نداد که نگران بوده

جیمین رفت جلو. و جونگ کوک و جیمین همو در آغوش گرفتن. و بعد تهیونگ بغلش کرد

جیمین : خب. یر وقت اومدم نه


کوک با لبخندی : آره. خوبه برگشتی بدونت سخت میشد این قضیه رو حل کرد

جیمین : بابا کاری نکردم
خب دیگه هوا داره تاریک میشه باید برم هتل یکم استراحت کنم


کوک : چرا هتل ؟

جیمین : پس چطوره برم تو خیابون بخوابم نظرته؟؟


کوک با خنده : احمق منظورم اینه همینجا تو عمارت بمون خب کلی زحمت کشیدی. حتی گفتی عمارتو هم از رد خون و اینا پاک کنن پس بمون


جیمین دستش رو زیر چونش گذاشت و با لحنی پررو گفت : درسته. این عمارت هم اونقدری بزرگ هست مزاحم عشق و عاشقی های تو و زنت نشم


ا.ت که تاحالا اشک تو چشماش حلقه زده بود لبخندی تلخ زد و اومد جلو و گفت : چه عشق عاشقی



جلوی کوک وایستاد و گفت : خوبی


کوک : آره

ا.ت با بغضی سرشو انداخت پایین و گفت : کوک میشه ازت خواهش کنم. منو ی جای دیگه ببری
امروز نبودی
من خیلی ترسیدم. شلیک میکردن بعضی ها با تبر می‌کوبید تو سر نگهبانا. خون همه جا رو گرفته بود بعضیا .... بعضیا عضو های بدنشون قطع بود ی وضعی بود



اشک هاش شروع به ریختن کرد
تهیونگ و جیمین فقط خیره نگاه میکردن


کوک با نگاهی سرد و عصبی : مثلا کجا ببرمت


ا.ت : هر جا حتی شده تو ی زیر زمین زندگی میکنم ولی نمیخوام دوباره اتفاقای امروز رو ببینم



کوک تک خنده ای عصبی سر داد و گفت : مثلا چیو نبینی ؟؟ باهام بیا

ا.ت بهت زده به کوک نگاه کرد که کوک دستش رو گرفت و کشیدش سمت خونه پشت. باغ تو عمارت

جایی که جسد افرادی که امروز مردن رو گذاشته بود.......
دیدگاه ها (۰)

#ارباب‌سنگدل #پارت_15ا.ت رو برد به. خونه پشت باغاوقتی وارد ش...

#ارباب‌سنگدل #پارت_13جونگ کوک : ببند دهنتو آخه توئه آشغال ...

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت10ویو اتوارد ...

#اربـاب‌‌سـنگدل#پارت_18···جیمین دستش رو زیر صورتش ستون کرد و...

#اربـاب‌‌سـنگدل#پارت_17···چانگ دو مین با خنده‌ی منزجر کننده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط