بازیگران زندگی
بازیگران زندگی
part82
(ویو نویسنده)
بعد از چند دقیقه از هم جدا شدن
جونگکوک : نتونستم خودمو کنترل کنم
ا.ت : ... اشکال نداره
ا.ت با خنده ی شیطانی به سمت گوش جونگکوک خم شد و گفت
ا.ت : دوسش داشتم
جونگکوک که حرف ا.ت رو شنید لبخند کوچیکی گوشه ی لبش جا خشک کرد ، در گوش ا.ت زمزمه کرد
جونگکوک : میتونم بیشتر برات انجامش بدم
ا.ت خنده ای کرد ، چشماشو بست و به جونگکوک نزدیک شد که یهو...
ادامه دارد
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
چرا هنوز داری نگاه میکنی؟برو دیگه
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
که یهو یکی از افسرهای پلیس وارد شد وقتی اون صحنه رو دید سریع پشتش رو کرد به اون دونفر ، ا.ت همونجور که داشت نزدیک میشد و چشماش رو بسته بود با صدای یک نفر چشماش رو باز کرد وقتی دید افسر پلیس اونجا وایساده سریع دستاش رو گذاشت رو سینه ی جونگکوک و هلش داد خووش هم اون سمت رو نگاه کرد ، جونگکوک که افسر
اونجا وایساده به ا.ت خنده ای کرد به ا.ت نزدیک شد کمرش رو گرفت و به خودش نزدیک کرد
جونگکوک : افسر کاری داشتی؟
ا.ت تقلا میکرد از جونگکوک جدا شه ولی جونگکوک دستش رو دور ا.ت محکم تر کرد ، افسر برگشت و به کوک و و.ت نگاهی انداحخت سرشو انداخت پایین و گفت
افسر : نه قربانفقط میخواستم ببینم چیزی احتیاج دارید
جونگکوک : نه هیچی نمیخوایم حالا برو بیرون
افسر : چشم
وقتی افسر پلیس رفت بیرون جونگکوک ا.ت رو ول کرد و بهش خندید
جونگکوک : به خاطر یه پلیس خجالت کشیدی؟
ا.ت : نخند
جونگکوک : خیلی خب بیا بریم بیرون پدر بزرگ و جین منتظرن
جونگکوک خواست بره که
ا.ت : یه لحظه وایسا
جونگکوک وایساد و به ا.ت نگاهی انداخت
جونگکوک : چیزی شده؟
ا.ت : از دست جین ناراحتی؟
جونگکوک اهی کلافه کشید و گفت
جونگکوک : میخوای نباشم؟اون از زن من خواستگاری کرد...
ا.ت :میدونم میدونم اما اون مثل برادرته لطفا به خاطر من باهاش آشتی کن
جونگکوک : تو جینو دوست داری؟
ا.ت : نه نه نه اصلا فقط اون...توی این مدت همیشه باهام خوش رفتار بوده لطفا باهاش دعوا نکن
جونگکوک : آه...خیلی خب
ا.ت : ممنونم
ا.ت دوید و خودش رو به جونگکوک رسوند دستشو گرفت و باهم از سلول رفتن بیرون
...
ادامه دارد🦋🕸
شرط : ۲۰ لایک
part82
(ویو نویسنده)
بعد از چند دقیقه از هم جدا شدن
جونگکوک : نتونستم خودمو کنترل کنم
ا.ت : ... اشکال نداره
ا.ت با خنده ی شیطانی به سمت گوش جونگکوک خم شد و گفت
ا.ت : دوسش داشتم
جونگکوک که حرف ا.ت رو شنید لبخند کوچیکی گوشه ی لبش جا خشک کرد ، در گوش ا.ت زمزمه کرد
جونگکوک : میتونم بیشتر برات انجامش بدم
ا.ت خنده ای کرد ، چشماشو بست و به جونگکوک نزدیک شد که یهو...
ادامه دارد
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
چرا هنوز داری نگاه میکنی؟برو دیگه
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
که یهو یکی از افسرهای پلیس وارد شد وقتی اون صحنه رو دید سریع پشتش رو کرد به اون دونفر ، ا.ت همونجور که داشت نزدیک میشد و چشماش رو بسته بود با صدای یک نفر چشماش رو باز کرد وقتی دید افسر پلیس اونجا وایساده سریع دستاش رو گذاشت رو سینه ی جونگکوک و هلش داد خووش هم اون سمت رو نگاه کرد ، جونگکوک که افسر
اونجا وایساده به ا.ت خنده ای کرد به ا.ت نزدیک شد کمرش رو گرفت و به خودش نزدیک کرد
جونگکوک : افسر کاری داشتی؟
ا.ت تقلا میکرد از جونگکوک جدا شه ولی جونگکوک دستش رو دور ا.ت محکم تر کرد ، افسر برگشت و به کوک و و.ت نگاهی انداحخت سرشو انداخت پایین و گفت
افسر : نه قربانفقط میخواستم ببینم چیزی احتیاج دارید
جونگکوک : نه هیچی نمیخوایم حالا برو بیرون
افسر : چشم
وقتی افسر پلیس رفت بیرون جونگکوک ا.ت رو ول کرد و بهش خندید
جونگکوک : به خاطر یه پلیس خجالت کشیدی؟
ا.ت : نخند
جونگکوک : خیلی خب بیا بریم بیرون پدر بزرگ و جین منتظرن
جونگکوک خواست بره که
ا.ت : یه لحظه وایسا
جونگکوک وایساد و به ا.ت نگاهی انداخت
جونگکوک : چیزی شده؟
ا.ت : از دست جین ناراحتی؟
جونگکوک اهی کلافه کشید و گفت
جونگکوک : میخوای نباشم؟اون از زن من خواستگاری کرد...
ا.ت :میدونم میدونم اما اون مثل برادرته لطفا به خاطر من باهاش آشتی کن
جونگکوک : تو جینو دوست داری؟
ا.ت : نه نه نه اصلا فقط اون...توی این مدت همیشه باهام خوش رفتار بوده لطفا باهاش دعوا نکن
جونگکوک : آه...خیلی خب
ا.ت : ممنونم
ا.ت دوید و خودش رو به جونگکوک رسوند دستشو گرفت و باهم از سلول رفتن بیرون
...
ادامه دارد🦋🕸
شرط : ۲۰ لایک
- ۶.۰k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط