{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردی نزد روانپزشک رفت و از غمی که در سینه داشت سخن گفت. ر

مردی نزد روانپزشک رفت و از غمی که در سینه داشت سخن گفت. روان پزشک پاسخ داد : در شهر دلقکی ست که مردم را میخنداند و شاد میکند نزد او برو تا غم خود را فراموش کنی ، مرد لبخند تلخی زد و گفت : من همان دلقکم!!!
دیدگاه ها (۳)

بعضــــــی ها...!گـــریه نمی کنند...!اما از چشـــــم هایشان....

دیگه منت نمیکشم،ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﻫﺎﻡ ﻧﺎﻣﻬﺮﺑﻮﻧﯽ ﮐﺮﺩ ﺧﯿﻠﯽ ﺯ...

ا🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۶«پدر»ات هنوز به درِ سیاه خیره مانده...

🦢 پارت نوزدهم | محافظجنگکوک هنوز به صفحه‌ی گوشی خیره بود.عکس...

🍷 شراب قرمزپارت ۲۸ — تلهماشین با سرعت در جاده‌ی تاریک حرکت م...

ولی من دخترت بودم، بابا... 🥀باران شدیدی می‌بارید.دختر جوان پ...

🍷 شراب قرمزپارت ۳۱ — یک قدم تا اعترافصدای شلیک بیرون انبار ه...

🖤 پارت ششم | انبار متروکهلانا پشت در اتاق ایستاده بود و نفسش...

پارت ۳ با اینکه حالم بد بود ولی نخواستم خماری بزارمتون پارت ...

«مهمان ناخوانده»بارون شدیدی می‌بارید و خیابون‌های شهر تقریبا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط