رمان part
رمان ،~~، part{10}
دازایی: چه صدایی؟
چوویا: همون صدا درررر
دازایی: بگیر بشین بچه خواستی بیای پیشم بهونه الکی میاری
چوویا: من اصنم نمیخواستم بیااممم
دازایی: باشه باشه
چوویا: حالا هرچی
اینو گفتمو خودمو بیشتر بهش چسبوندنم
دازایی: ساعت چنده؟
چوویا: نمدونم
دازایی: آفرییینننن
چوویا: هیس میخوام بخوابممم
دازایی: نوموزارم بوخوابیییی
چوویا: اونوقت چرا؟
دازایی: خب.... وقتی اینجوری بهم چسبیدی دلم یچیزی بیشتر از خوابیدن کنارت میخواد
اولش یکم هنگ بودم ولی بعد سریع پاشدم و ازش فرار کردم...نزدیکای اتاق که شدم ،
داد زدم: یه آدم روانیه بی شعوووررریییی
دازایی: جوووننننن بخورمت باشعووررر
چوویا: خفه تمهههه💢
رفتم رو تخت دراز کشیدم که دوباره صدای در اومد...دیگه داشتم میترسیدم ، رفتم دم اتاق دازایی که خیره شد بهم
دازایی: ....؟
چوویا: از صداها میترسم
دازایی: هه...بیا اینجا نکو[گورباح] کوشولو
دوییدم و رفتم کنارش...بعد چند دقیقه خوابم برد...
(صبح خونه دازایی/۸:۴۶/ چقد سحرخیززززز)
#چوویا
بیدار شدم و چشامو مالوندم...هـــــا کی بغلم کرده؟ نکنه پتوئه؟ چشامو که یکم باز کردم همه چیز مات بود ، ولی قشنگ تونستم تکون خوردن چیزی رو شکمم رو احساس کنم...این بانداژا....رومو اینور کردم
چوویا: دازااایییی؟؟؟(بللللننندددد«بچم خوابه چصافتتتتت»)
دازایی چشاشو باز کرد و به من زل زد چند بار پلک زد و بعد با یه حالت «چندش رو مخ» نگام کرد
دازایی: هـــــــاااا؟
چوویا: من اینجا چیکار میکنممم؟؟؟
دازایی: هوی اینجا من سوال میکنم ، تو اینجا چه غلطی میکنییی؟؟
چوویا: این سوال من بود...
دازایی: جوابمو بده
چوویا: میکشمت اگه بام کاری کرده باشی..
دازایی: اوی اووییی پیاده شو باهم بریم
چوویا: متاسفانه در ماشین قفله که پیاده شم...
دازایی: هار هار هاااررر
چوویا: آفرین بخند خنده خوبه
دازایی دستشو دور شکمم محکم تر کرد و باعث شد که بچسبم بهش
دازایی یه لبخند کوزکشانه زد: فعلا که اوکیه
تقلا کردم که از بقلش بیرون بیام: چی اوکیه تمهههه؟؟
دازایی: من با این قضیه مشکلی ندارم
چوویا: ازت شکایت میکنممم
دازایی: به جرمه؟
چوویا: تجاوززززز
دازایی: هومممممم....به نظر منکه سالمی...
چوویا: هاااااااااا؟.....هنگ کردم...فیوز پروندم....هضمش سخته....
با دستام صورتشو قاب کردم: فقط بگو دیشب تو هم مست بودی یا نه
دازایی: هم آره هم نه...
دستامو از رو صورتش برداشتم: یعنی چییی؟
دازایی: بهت زنگ زدم کرم بریزم مست بودی..
چوویا: خببب؟؟
دازایی: گفتم میای بار؟ گفتی آره...منم بردمت بار...
چوویا: بقیششش؟؟
دازایی: بقیشو منم مست بودم ناسلامتیااا؟
چوویا: اصن من چرا هنوز اینجام؟
....
دازایی: چه صدایی؟
چوویا: همون صدا درررر
دازایی: بگیر بشین بچه خواستی بیای پیشم بهونه الکی میاری
چوویا: من اصنم نمیخواستم بیااممم
دازایی: باشه باشه
چوویا: حالا هرچی
اینو گفتمو خودمو بیشتر بهش چسبوندنم
دازایی: ساعت چنده؟
چوویا: نمدونم
دازایی: آفرییینننن
چوویا: هیس میخوام بخوابممم
دازایی: نوموزارم بوخوابیییی
چوویا: اونوقت چرا؟
دازایی: خب.... وقتی اینجوری بهم چسبیدی دلم یچیزی بیشتر از خوابیدن کنارت میخواد
اولش یکم هنگ بودم ولی بعد سریع پاشدم و ازش فرار کردم...نزدیکای اتاق که شدم ،
داد زدم: یه آدم روانیه بی شعوووررریییی
دازایی: جوووننننن بخورمت باشعووررر
چوویا: خفه تمهههه💢
رفتم رو تخت دراز کشیدم که دوباره صدای در اومد...دیگه داشتم میترسیدم ، رفتم دم اتاق دازایی که خیره شد بهم
دازایی: ....؟
چوویا: از صداها میترسم
دازایی: هه...بیا اینجا نکو[گورباح] کوشولو
دوییدم و رفتم کنارش...بعد چند دقیقه خوابم برد...
(صبح خونه دازایی/۸:۴۶/ چقد سحرخیززززز)
#چوویا
بیدار شدم و چشامو مالوندم...هـــــا کی بغلم کرده؟ نکنه پتوئه؟ چشامو که یکم باز کردم همه چیز مات بود ، ولی قشنگ تونستم تکون خوردن چیزی رو شکمم رو احساس کنم...این بانداژا....رومو اینور کردم
چوویا: دازااایییی؟؟؟(بللللننندددد«بچم خوابه چصافتتتتت»)
دازایی چشاشو باز کرد و به من زل زد چند بار پلک زد و بعد با یه حالت «چندش رو مخ» نگام کرد
دازایی: هـــــــاااا؟
چوویا: من اینجا چیکار میکنممم؟؟؟
دازایی: هوی اینجا من سوال میکنم ، تو اینجا چه غلطی میکنییی؟؟
چوویا: این سوال من بود...
دازایی: جوابمو بده
چوویا: میکشمت اگه بام کاری کرده باشی..
دازایی: اوی اووییی پیاده شو باهم بریم
چوویا: متاسفانه در ماشین قفله که پیاده شم...
دازایی: هار هار هاااررر
چوویا: آفرین بخند خنده خوبه
دازایی دستشو دور شکمم محکم تر کرد و باعث شد که بچسبم بهش
دازایی یه لبخند کوزکشانه زد: فعلا که اوکیه
تقلا کردم که از بقلش بیرون بیام: چی اوکیه تمهههه؟؟
دازایی: من با این قضیه مشکلی ندارم
چوویا: ازت شکایت میکنممم
دازایی: به جرمه؟
چوویا: تجاوززززز
دازایی: هومممممم....به نظر منکه سالمی...
چوویا: هاااااااااا؟.....هنگ کردم...فیوز پروندم....هضمش سخته....
با دستام صورتشو قاب کردم: فقط بگو دیشب تو هم مست بودی یا نه
دازایی: هم آره هم نه...
دستامو از رو صورتش برداشتم: یعنی چییی؟
دازایی: بهت زنگ زدم کرم بریزم مست بودی..
چوویا: خببب؟؟
دازایی: گفتم میای بار؟ گفتی آره...منم بردمت بار...
چوویا: بقیششش؟؟
دازایی: بقیشو منم مست بودم ناسلامتیااا؟
چوویا: اصن من چرا هنوز اینجام؟
....
- ۱.۲k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط