{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

3 تفنگدار )

3 تفنگدار )
پارت ۸۵


صبح تازه به چشم میخورد و نور زیاد خورشید باعث شد هاری تند از خواب بیدار شه سپس نگاهی به اون سوک و یوری انداخت که پشت به هم خوابیده بودن موهایش را جمع کرد سپس از روی تخت بلند شد
٫ امروز صبح من صبحونه درست کنم ٫ رپوشش را پوشید سپس به اتاقش هجوم برد
نرسیده به تخت شوهر بد خوابش را دید لبخند دیوانه ای زد
با بالا تنه لخت همان طور عادت خودش روی شکم خواب بود
چرخید سمته حمام دوش حسابی گرفت سپس لباس راحتی پوشید
جلو آینه ایستاد موهایش را جمع کرد و نیم دریایی با گیره های مو بست سپس آرایش زیبایی زد دوستش ناراحت بود ولی این نمیشد که هاری برای شوهرش خودش را آماده نکنه به شدت آرایش نیاز نبود چهره زیبایی داشت ولی این حقیقتی بود که هاری از بچگی نیاز داشت
بند کفش هایش را بست سپس نگاهی به شوهرش انداخت
آروم رو سینه خواب بود همانطور که لبه تخت نشسته بود خم شد و لب پایینش را بوسید رژلب گوشتی رنگش جای بر روی لب پایین جونگکوک نشست خنده شیطونی تحولیش داد سپس بلند شد و از اتاق خارج شد
بلافاصله یوری را با آن وضعیت خوابآلود را در راه رو دید اخم کرد
هاری. : اصلا خوشم نیومد اینجوری یه زن تو خونه نمی‌گرده
یوری چشم هایش را به سختی باز کرد و دماغش را بالا کشید
شاید هنوز از خواب بیدار نشده بود
سری از تاسف تکون داد و دست رو کمر گذاشت سپس با چشم های پر از مغروری گفت
هاری : زود باش برو یه چیز بهتر بپوش بعدشم دوش یادت نره خوشم نمیاد کسی تو خونه من اینجوری بگرده یادتم نره این موهای ناشوت رو خوب شونه بزن از وقتی اومدی موهات مزخرفن
یوری با پست انگشت هایش چشم هایش را مالید سپس مثل منگلا زل زد بهش هاری همچنان با مغرور بودن خودش لحن عجیبی به خودش گرفت
هاری : برو دیگه ... !
یوری پلک زد سپس کلافه گفت ... یوری : لباس ندارم لباس بده دیگه ببخشیدا ولی این بار لباس برادرت رو نده
هاری اخم هایش بیشتر تو هم رفت سپس دست به سینه ایستاد
هاری : باشه برو اتاقت تا لباس بیارم برات
یوری اخم کرد سپس به اتاقش هجوم برد بعد از چندین ثانیه ای هاری لباس به دست وارد اتاق شد سپس آروم روی مبل انداخت چیزی به زبان نیاورد چون اون سوک آروم خواب بود ...
یوری تند سمت لباس هجوم برد و کله لباس را به چشم دید یک شلوار گشاد همراه با پیراهن سفید آستین کوتاه از نظرش خوشگل بود ..
دیدگاه ها (۲)

او به ارامی دستش را دور شونه ی دکو انداخت و اون را به سمت خو...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³¹...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~انگشت اشاره اش رو آروم سمتش دراز کر...

فیک:بابای سخت گیر من " part 13[ماشین جلوی عمارت توقف کرد. سو...

پارت ۷که وقتی وارد آشپزخونه شدن ات چشماش برق زد... خیلی خوشگ...

«رایحه پنهان»تهیونگ هنوز مشغول اسپری کردن گل‌ها بود، اما هر ...

پارت 36صدایِ چرخشِ کلید توی قفلِ درِ ورودی، مثل آژیرِ خطر تو...

{عشق بی پایان}پارت:۲اون...اونهمون پسریه که تو کتاب بود؟؟؟پشم...

| Part*42*جیمین: «لارا، معرفی نمی‌کنی؟»لارا: «چرا که نه.»نزد...

ادامه سناریو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط