Part
Part 18
فیک کلید عشق 🗝️❤️
با گریه درو باز کردم مامانم بیهوش رو تخت بود و بابامو آجیم گریه میکردن با دیدن این وضعیت نتونستم گریمو نگه دارم و شروع کردم به بلند گریه کردن ، آجیم بلند شد و منو بغل کرد با اینکه کوچیکه تر از من بود ولی دلداریم میداد ، الان فقط یچیز میتونست حال منو خوب کنه ، جیمین،
ولی خوب بهش دسترسی ندارم نمیخوام اونم ناراحت کنم گوشیمو خاموش کرده بودم ، میدونستم بازم زنگ میزنن
شبو پیش مامانم موندم و ساعت ۳ صبح با گریه خوابم برد
صبح بلند شدم بابام و خواهرم نبودن ، خودم بهشون گفته بودم برن خونه تا من بمونم ، نگاهی به مامانم کردم ، نفس نمیکشید نگاهی به دستگاه ضربان قلبش انداختم ، خطش صاف بود ، جیغ خیلی بلندی کشیدم که پرستارا و دکتر اومدن تو اتاق با دیدین صحنه سریع رفتن دستگاه شُک رو برداشتن و به مامانم شُک وارد میکردن ولی هیچ فایده ای نداشت همه کاری کردن اما اون زنده نشد ، غَش کردم ، چشمامو که باز کردم دیدم منم بستری شدم و خواهرمو بابام بالای سرم نشستن و بغض کردن
با گریه گفتم مامان ، مامان رفت ، دیگه نیستش ، دیگه نمیتونم دستپختشو بخورم
دیگه صبحا بیدارم نمیکنه ، و گریه میکردم ، دکتر وارد اتاق شد و گفت فردا مرخص میشم
مامانمو خاک کرده بودن وقتی من بیهوش بودم
بهتر شد نمیتونستم با چشمام مراسم به خاک سپردن مامانم رو ببینم ، طبق وصیت مامانم گفته بود براش مراسم نگیریم و گریه هم نکنیم ، سعی میکردم قوی باشم
فردا :
مرخص شدم و به خونه ی خودم تو تهران رفتم ، نمیخواستم خواهر و بابام نگرانم باشم و حالمو ببینن
نشسته بودم تو بالکن و خودمو تو آغوش خنک باد رها کرده بودم ، الان حالم بهتر بود ، بیتشر آرامش داشتم ، میدونستم اکه گریه کنم مامانم زنده نمیشه فقط حال خودم بدتر میشه ، پس قوی میشمو مامانمو از خودم راضی نگه میدارم
۲ روز بعد :
هنوز سر گوشیم نرفته بودم ، حتی دیگه خودمم نگران یونجو و اعضا و جیمین شده بودم ، اما هنوز آمادگیه حرف زدن باهاشونو نداشتم
تا اینکه.......
فیک کلید عشق 🗝️❤️
با گریه درو باز کردم مامانم بیهوش رو تخت بود و بابامو آجیم گریه میکردن با دیدن این وضعیت نتونستم گریمو نگه دارم و شروع کردم به بلند گریه کردن ، آجیم بلند شد و منو بغل کرد با اینکه کوچیکه تر از من بود ولی دلداریم میداد ، الان فقط یچیز میتونست حال منو خوب کنه ، جیمین،
ولی خوب بهش دسترسی ندارم نمیخوام اونم ناراحت کنم گوشیمو خاموش کرده بودم ، میدونستم بازم زنگ میزنن
شبو پیش مامانم موندم و ساعت ۳ صبح با گریه خوابم برد
صبح بلند شدم بابام و خواهرم نبودن ، خودم بهشون گفته بودم برن خونه تا من بمونم ، نگاهی به مامانم کردم ، نفس نمیکشید نگاهی به دستگاه ضربان قلبش انداختم ، خطش صاف بود ، جیغ خیلی بلندی کشیدم که پرستارا و دکتر اومدن تو اتاق با دیدین صحنه سریع رفتن دستگاه شُک رو برداشتن و به مامانم شُک وارد میکردن ولی هیچ فایده ای نداشت همه کاری کردن اما اون زنده نشد ، غَش کردم ، چشمامو که باز کردم دیدم منم بستری شدم و خواهرمو بابام بالای سرم نشستن و بغض کردن
با گریه گفتم مامان ، مامان رفت ، دیگه نیستش ، دیگه نمیتونم دستپختشو بخورم
دیگه صبحا بیدارم نمیکنه ، و گریه میکردم ، دکتر وارد اتاق شد و گفت فردا مرخص میشم
مامانمو خاک کرده بودن وقتی من بیهوش بودم
بهتر شد نمیتونستم با چشمام مراسم به خاک سپردن مامانم رو ببینم ، طبق وصیت مامانم گفته بود براش مراسم نگیریم و گریه هم نکنیم ، سعی میکردم قوی باشم
فردا :
مرخص شدم و به خونه ی خودم تو تهران رفتم ، نمیخواستم خواهر و بابام نگرانم باشم و حالمو ببینن
نشسته بودم تو بالکن و خودمو تو آغوش خنک باد رها کرده بودم ، الان حالم بهتر بود ، بیتشر آرامش داشتم ، میدونستم اکه گریه کنم مامانم زنده نمیشه فقط حال خودم بدتر میشه ، پس قوی میشمو مامانمو از خودم راضی نگه میدارم
۲ روز بعد :
هنوز سر گوشیم نرفته بودم ، حتی دیگه خودمم نگران یونجو و اعضا و جیمین شده بودم ، اما هنوز آمادگیه حرف زدن باهاشونو نداشتم
تا اینکه.......
- ۲۶.۸k
- ۰۳ اسفند ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط