{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی بارانی است من دوباره پشت پنجره اتاقم چشم ب روشنایی ر

روزی بارانی است من دوباره پشت پنجره اتاقم چشم ب روشنایی روز دوختم ...
تا ک شاید تو را در درون مه آلودگی ببینم....
فنجانی نسکافه ریخته ام
بویش خاطره ی تورا زنده میکند...
باران است و هزاران دلتنگی مرا در آغوش خود گرفته بی تو
نشسته ام
پشت پنجره ای ک نیست
پشت چشمان خیس
راستی باران هم می آمد
انگار آن هم مدتهاست ک بند آمده و من بی خبرم...
نمیدانم ب گمانم دیوانه شدم
اما مطمعنم ک باران میبارد
دیدگاه ها (۲)

تو را....!!!! تمامی تو را...!!!!نگاه مهربانت را....!!!!! غرو...

عصرِ دایناسور،عصرِ سنگ،عصرِ آهن...تاریخ را اشتباه نوشته‌اند....

‌ ‌ ‌ ‌ ‌    ‌آبیِ من ؛عزیزکرده ی جانِ شیرینم ؛ از احوالاتت ...

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۳۵ جیمین لحظه‌ای خشک اش زد این حرکت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط