روزی بارانی است من دوباره پشت پنجره اتاقم چشم ب روشنایی ر
روزی بارانی است من دوباره پشت پنجره اتاقم چشم ب روشنایی روز دوختم ...
تا ک شاید تو را در درون مه آلودگی ببینم....
فنجانی نسکافه ریخته ام
بویش خاطره ی تورا زنده میکند...
باران است و هزاران دلتنگی مرا در آغوش خود گرفته بی تو
نشسته ام
پشت پنجره ای ک نیست
پشت چشمان خیس
راستی باران هم می آمد
انگار آن هم مدتهاست ک بند آمده و من بی خبرم...
نمیدانم ب گمانم دیوانه شدم
اما مطمعنم ک باران میبارد
تا ک شاید تو را در درون مه آلودگی ببینم....
فنجانی نسکافه ریخته ام
بویش خاطره ی تورا زنده میکند...
باران است و هزاران دلتنگی مرا در آغوش خود گرفته بی تو
نشسته ام
پشت پنجره ای ک نیست
پشت چشمان خیس
راستی باران هم می آمد
انگار آن هم مدتهاست ک بند آمده و من بی خبرم...
نمیدانم ب گمانم دیوانه شدم
اما مطمعنم ک باران میبارد
- ۳.۲k
- ۰۶ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط