part20
یک هفته بعد
شب
تهیونگ
رفتم تو کافه ای که ا/ت کار میکرد
تهیونگ: سلام
ا/ت: تو اینجا چیکار میکنی؟
تهیونگ: من مثل بقیه ادم ها
ا/ت: خب چی سفارش میدی
تهیونگ: فعلا هیچی میتونم فقط بشینم؟
ا/ت: اهمم خیلی خوشحالم ترم اخرته دیگه قرار نیست ببینمت
تهیونگ: میبینی
ا/ت: چی؟
تهیونگ: میگم فکر میکنی نمیبینی ولی میبینی راستی هیون کجاست؟
ا/ت: رفته سفر
تهیونگ: با یونهو؟
ا/ت: یونهو؟ کیه؟
تهیونگ: اها هیچی اشتباه گرفتمش خیلی دوسش داری؟
ا/ت: اره خیلی
تهیونگ: خوبه
ا/ت: چی خوبه؟
تهیونگ: هیچی فراموشش کن ولی بدون هیون خیلی عوضیه
ا/ت: چی؟ شنیدم چی گفتی ولی من اجازه نمیدم درمورد دوست پسرم اینطوری حرف بزنی
تهیونگ: همم چند روز دیگه حرفمو خودت قبول میکنی
ا/ت: دیوونه شدی میخوای ما دوتا از هم جدا بشیم نمیشم تلاش بیهوده نکن
تهیونگ: من هیچ تلاشی برای جدایی شما دوتا نمیکنم شما زوج موردعلاقم هستین هیچی دیگه میخوام برم کار نداری
ا/ت: فقط برو
تهیونگ: خیلی حواست به دوست پسر خوشتیپت باشه
ا/ت
بعد از اینکه که تهیونگ رفت یکم حالم بد شد یعنی چی منظورش چی بود؟ من شنیده بودم این دوتا دوست صمیمی بودند ولی دیگه نیستند چرا جدا شدند مشکلشون چی بوده یعنی تهیونگ از هیون متنفره که این حرفارو زد
رفتم کافه رو بستم و شروع کردم پیاده روی تا خانه چرا حس میکردم صدای پایی پشت سرم احساس میکنم بدون اینکه برگردم و به پشتم نگاه کنم شروع کردم به دویدن
همینجوری به دویدن ادامه میدادم
ا/ت: کیم تهیونگ
تهیونگ: چیه؟
ا/ت: صبر کن صبر کن
تهیونگ: چرا اومدی دنبالم؟
ا/ت: چرا پیاده میری؟
تهیونگ: باید بهت جواب بدم
ا/ت: کمکم کن
تهیونگ: چی؟
ا/ت: کمکم میکنی؟
تهیونگ: نه دستمو ول کن
ا/ت: چند نفر دنبالمن از دشمنای رئیس کافه ای که توش کار میکنم هستند الان فکر کنم گمم کردن
تهیونگ: خب دیگه برو به من چه اصلا
ا/ت: بزار باهم پیاده بریم
تهیونگ: نه نمیشه
تهیونگ رفت یه نگاهی به پشتم کردم اره همینا هستند چند روز پیش هم دیدمشون دوباره رفتم سمت تهیونگ و دستشو گرفتم
تهیونگ: چیه دوباره؟ خیلی دوست داری بهم نزدیک بشی
ا/ت: دارند میان سمتم
تهیونگ: اینجا مکان عمومی هیچ کاری باهات ندارن یعنی نمیتونند انجام بدن
ا/ت: ولی من میترسم
داشتند نزدیک تر میشدند سریع دست تهیونگ گرفتم و با دویدن دوتامون رفتیم یه جایی که هیچکس نبود
تهیونگ: دیوونه شدی چیکار به من داری؟
ا/ت: ببخشید خیلی هم از اونجا دور نشدیم پیدامون میکنند
تهیونگ: خب بکنن به من چه
ا/ت: اومدن تهیونگ
تهیونگ: بله
ا/ت: من تو سریال های کره ای دیدم بخاطر اینکه ادم بدها پیداشون نکنند اینکارو میکنند
تهیونگ: کدوم کار
چشمام بستم لبمو گذاشتم رو لب تهیونگ...
بعد از چند ثانیه ازش جدا شدم
تهیونگ: دیوونه شدی...
#فیک
شب
تهیونگ
رفتم تو کافه ای که ا/ت کار میکرد
تهیونگ: سلام
ا/ت: تو اینجا چیکار میکنی؟
تهیونگ: من مثل بقیه ادم ها
ا/ت: خب چی سفارش میدی
تهیونگ: فعلا هیچی میتونم فقط بشینم؟
ا/ت: اهمم خیلی خوشحالم ترم اخرته دیگه قرار نیست ببینمت
تهیونگ: میبینی
ا/ت: چی؟
تهیونگ: میگم فکر میکنی نمیبینی ولی میبینی راستی هیون کجاست؟
ا/ت: رفته سفر
تهیونگ: با یونهو؟
ا/ت: یونهو؟ کیه؟
تهیونگ: اها هیچی اشتباه گرفتمش خیلی دوسش داری؟
ا/ت: اره خیلی
تهیونگ: خوبه
ا/ت: چی خوبه؟
تهیونگ: هیچی فراموشش کن ولی بدون هیون خیلی عوضیه
ا/ت: چی؟ شنیدم چی گفتی ولی من اجازه نمیدم درمورد دوست پسرم اینطوری حرف بزنی
تهیونگ: همم چند روز دیگه حرفمو خودت قبول میکنی
ا/ت: دیوونه شدی میخوای ما دوتا از هم جدا بشیم نمیشم تلاش بیهوده نکن
تهیونگ: من هیچ تلاشی برای جدایی شما دوتا نمیکنم شما زوج موردعلاقم هستین هیچی دیگه میخوام برم کار نداری
ا/ت: فقط برو
تهیونگ: خیلی حواست به دوست پسر خوشتیپت باشه
ا/ت
بعد از اینکه که تهیونگ رفت یکم حالم بد شد یعنی چی منظورش چی بود؟ من شنیده بودم این دوتا دوست صمیمی بودند ولی دیگه نیستند چرا جدا شدند مشکلشون چی بوده یعنی تهیونگ از هیون متنفره که این حرفارو زد
رفتم کافه رو بستم و شروع کردم پیاده روی تا خانه چرا حس میکردم صدای پایی پشت سرم احساس میکنم بدون اینکه برگردم و به پشتم نگاه کنم شروع کردم به دویدن
همینجوری به دویدن ادامه میدادم
ا/ت: کیم تهیونگ
تهیونگ: چیه؟
ا/ت: صبر کن صبر کن
تهیونگ: چرا اومدی دنبالم؟
ا/ت: چرا پیاده میری؟
تهیونگ: باید بهت جواب بدم
ا/ت: کمکم کن
تهیونگ: چی؟
ا/ت: کمکم میکنی؟
تهیونگ: نه دستمو ول کن
ا/ت: چند نفر دنبالمن از دشمنای رئیس کافه ای که توش کار میکنم هستند الان فکر کنم گمم کردن
تهیونگ: خب دیگه برو به من چه اصلا
ا/ت: بزار باهم پیاده بریم
تهیونگ: نه نمیشه
تهیونگ رفت یه نگاهی به پشتم کردم اره همینا هستند چند روز پیش هم دیدمشون دوباره رفتم سمت تهیونگ و دستشو گرفتم
تهیونگ: چیه دوباره؟ خیلی دوست داری بهم نزدیک بشی
ا/ت: دارند میان سمتم
تهیونگ: اینجا مکان عمومی هیچ کاری باهات ندارن یعنی نمیتونند انجام بدن
ا/ت: ولی من میترسم
داشتند نزدیک تر میشدند سریع دست تهیونگ گرفتم و با دویدن دوتامون رفتیم یه جایی که هیچکس نبود
تهیونگ: دیوونه شدی چیکار به من داری؟
ا/ت: ببخشید خیلی هم از اونجا دور نشدیم پیدامون میکنند
تهیونگ: خب بکنن به من چه
ا/ت: اومدن تهیونگ
تهیونگ: بله
ا/ت: من تو سریال های کره ای دیدم بخاطر اینکه ادم بدها پیداشون نکنند اینکارو میکنند
تهیونگ: کدوم کار
چشمام بستم لبمو گذاشتم رو لب تهیونگ...
بعد از چند ثانیه ازش جدا شدم
تهیونگ: دیوونه شدی...
#فیک
- ۲۲.۴k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط