عشق مافیایی
عشق مافیایی
Part 12
ویو ات
ات : این یا حتما دیوونه ست یا هم داره گول میزنه اوففف خدایا مثلا من میشم زن این چرا آخه خدا میدونه این روانی هست من چیکار کنم حالا فرار که نمیتونم بکنم همینه که منو بگیره میکشه خدا کمک کن باید قبولش کنم دیگه اینم سرنوشت منه بدبخت برم بهش بگم فردا بریم لباس عروسی بگیریم حداقل میخواد با من ازدواج کنه منم برم لباس عروسیمو انتخاب کن
آروم از روی تخت بلند شدم درو باز کردم رفتم سمت اتاق کارش همین که خواستم درو بزنم از پشت در شنیدم داره با خودش حرف میزنه
جیمین : جیمین به خودت بیا این فقط اسباب بازیت هست تو عاشق اون نیستی من نمیتونم عاشق کسی باشم چون من قلب ندارم چرا آخه چرا اینو آوردم اینجا نمیتونم اذیتش کنم ولی مجبورم میکنه اذیتش کنم و گرنه دلم نمیاد اذیتش کنم
به حرفاش گوش دادم یکم فکر کردم فهمیدم منو میگه دستمو دراز کردم تا درو بزنم ولی منصرف شدم آروم به اتاق برگشتم روی تخت دراز کشیدم به سقف اتاق نگاه کردم
ات : فکر کنم اون واقعاً عاشق من شده اوففف من چرا اصلا بهش فکر میکنم ولی نمیتونم از دهنم بندازم بیرون فکر کنم خودم هم عاشقش شدم
یه نفس عمیق کشیدم نتونستم روی تخت بمونم بلند شدم تو اطراف اتاق قدم زدم بازم برم تصمیم گرفتم دوباره برم اتاقش درو باز کردم رفتم سمت اتاق کارش درو زدم
جیمین : کیه
ات : عمته ( آروم) منم ات میشه بیام داخل
جیمین: بیا
رفتم داخل اتاقش اشاره کرد رو صندلی روبه روش بشینم نشستم
جیمین: چیزی شده
ات: راستش آره میگم حداقل با من ازدواج میکنی منو ببر خودم لباس عروسیمو انتخاب کنم
جیمین: همین
ات: آره
جیمین: حرف دیگه ای نداری
ات: نه
جیمین: باشه فردا آماده باش میبرمت خودت انتخاب کن
ات : مرسی
جیمین: خواهش میکنم
ادامه دارد...
Part 12
ویو ات
ات : این یا حتما دیوونه ست یا هم داره گول میزنه اوففف خدایا مثلا من میشم زن این چرا آخه خدا میدونه این روانی هست من چیکار کنم حالا فرار که نمیتونم بکنم همینه که منو بگیره میکشه خدا کمک کن باید قبولش کنم دیگه اینم سرنوشت منه بدبخت برم بهش بگم فردا بریم لباس عروسی بگیریم حداقل میخواد با من ازدواج کنه منم برم لباس عروسیمو انتخاب کن
آروم از روی تخت بلند شدم درو باز کردم رفتم سمت اتاق کارش همین که خواستم درو بزنم از پشت در شنیدم داره با خودش حرف میزنه
جیمین : جیمین به خودت بیا این فقط اسباب بازیت هست تو عاشق اون نیستی من نمیتونم عاشق کسی باشم چون من قلب ندارم چرا آخه چرا اینو آوردم اینجا نمیتونم اذیتش کنم ولی مجبورم میکنه اذیتش کنم و گرنه دلم نمیاد اذیتش کنم
به حرفاش گوش دادم یکم فکر کردم فهمیدم منو میگه دستمو دراز کردم تا درو بزنم ولی منصرف شدم آروم به اتاق برگشتم روی تخت دراز کشیدم به سقف اتاق نگاه کردم
ات : فکر کنم اون واقعاً عاشق من شده اوففف من چرا اصلا بهش فکر میکنم ولی نمیتونم از دهنم بندازم بیرون فکر کنم خودم هم عاشقش شدم
یه نفس عمیق کشیدم نتونستم روی تخت بمونم بلند شدم تو اطراف اتاق قدم زدم بازم برم تصمیم گرفتم دوباره برم اتاقش درو باز کردم رفتم سمت اتاق کارش درو زدم
جیمین : کیه
ات : عمته ( آروم) منم ات میشه بیام داخل
جیمین: بیا
رفتم داخل اتاقش اشاره کرد رو صندلی روبه روش بشینم نشستم
جیمین: چیزی شده
ات: راستش آره میگم حداقل با من ازدواج میکنی منو ببر خودم لباس عروسیمو انتخاب کنم
جیمین: همین
ات: آره
جیمین: حرف دیگه ای نداری
ات: نه
جیمین: باشه فردا آماده باش میبرمت خودت انتخاب کن
ات : مرسی
جیمین: خواهش میکنم
ادامه دارد...
- ۱۳.۴k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط