{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از روزے کہ نگاهـت سـرد شد ،،

از روزے کہ نگاهـت سـرد شد ،،
از روزے کہ آن همہ شور و شوق جایـش را بہ بـےتفاوتے داد ،،
دلم لرزید...!
تنهایـے
و گوشہ گیرے
جاے آن همہ اشتـیاق را گرفـت
آن همـہ عشـق
جایش را
بہ ترس از دسـت دادن داد...!
وایـن باور قدیـمےِ من ،،،،،،،
آدمـ از هر چـہ بترسـد
بہ سـرش مےآیـد
وسـرم آمـد
وسـرمان آمـد...!
دیدگاه ها (۱)

313بغل گشوده برایش دوباره حاج احمدرسیده قاسمش از راه، غرق خو...

از ترس تا اعتمادpart: 2 ...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۱۵همه با شنیدن صدای قفل شدن در به...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل۱ پارت ۹بعد از آن پیام ناشنا...

P³سوآه گوشی چه‌یون را در دستش گرفته بود.یورا با نگرانی گفت: ...

مادرم نیست

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌ودوم: ماه و زخم‌ها---او رفت. در را کو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط