I can be myself with him
I can be myself with him
Part¹¹
متن داخل برگه رو خوندم..خونه ای که ما باید میرفتیم جای خوبی بود..۹تا اتاق داشت و تمام وسایل مورد نیاز،اماده بود
پایین برگه رو امضا کردم و به استاد دادم
کمکم بچه ها رفتن و برگه رو تحویل دادن..تهیونگ
مونده بود..دم گوشش گفتم:
-تو میای دیگه..مگه نه؟
+فکر نکنم
-حرف نباشه..امضاش کن..بدوووو
خنده ی تو گلویی کرد
برگه رو امضا کرد و به استاد داد
یکم بعد از حرف زدن های استاد،کلاس اول تموم شد
تازگیا رابطم با پسرا هم خوب شده
باهم رفتیم کافهتریا و یه جا رو برای نشستن انتخاب کردیم
درمورد این تصمیم دانشگاه،حرف میزدیم
-من باید یه کیلو لباس با خودم بیارم
جونگکوک:وایی که چه طرح سختیه
هوسوک:تازه،به گفته ی استاد،برای یه فرد مهمه
-اینو راستی براتون تعریف نکردم..امروز دوباره لیا اذیتم کرد
نامجون:خبرش توی مدرسه پخش شده
-میدونی اون مَرده بهم چی میگفت؟ میگفت تو خیلی زشتی،خیلی بد دهنی،خیلی دو رویی..مدیر هیچی بهش نگفت..چون باباش پولداره
+ولش کن،لیاقت نداره
-اما تهیونگ..چرا انقدر همه از من بدشون میاد؟
+برات مهم نباشه..ما پشتتیتم
توی نگاه پسرا یه چیزی بود..انگار اگه میگفتن،جنگ بزرگی بین مدرسه رخ میداد.. انگار همه میدونستن غیر از من
-اون سیمظرفشویی بهم میگه حق نداری نزدیک تهیونگ من بشی(ادای لیا رو در اورد)
تهیونگ موهامو پشت گوشم گذاشت
+بهت گفتم که اون دیوونهاس..لازم باشه زندگیشو جهنم میکنم
یهو همه ی پسرا به هم نگاه کردن..سرشونو پایین انداختن و ریز خندیدن..تمام این اتفاقات توی ۵ثانیه افتاد
-مرسی
فکر کنم الان زمان قرصام بود..یه لیوان اب برداشتم و قرصم رو همراه باهاش خوردم..پسرا با قیافه ی تعجبی نگاهم میکردن..حق داشتن،نمیدونستن اون قرص برای چیه
کمی حرف زدیم و رفتیم کلاس
من پشت پسرا حرکت میکردم..یهو یه نفر یقه ی لباسمو گرفت و منو کشوند سمت خودش
بهش نگاه کردم..لیا بود
لیا:یه بار دیگه نزدیک تهیونگم بشی،میکشمت..فهمیدی؟
-واقعا؟تهیونگ میای باهم حرف بزنیم؟
برای اینکه حرص لیا رو دربیارم گفتم...
*ادامه دارد...
Part¹¹
متن داخل برگه رو خوندم..خونه ای که ما باید میرفتیم جای خوبی بود..۹تا اتاق داشت و تمام وسایل مورد نیاز،اماده بود
پایین برگه رو امضا کردم و به استاد دادم
کمکم بچه ها رفتن و برگه رو تحویل دادن..تهیونگ
مونده بود..دم گوشش گفتم:
-تو میای دیگه..مگه نه؟
+فکر نکنم
-حرف نباشه..امضاش کن..بدوووو
خنده ی تو گلویی کرد
برگه رو امضا کرد و به استاد داد
یکم بعد از حرف زدن های استاد،کلاس اول تموم شد
تازگیا رابطم با پسرا هم خوب شده
باهم رفتیم کافهتریا و یه جا رو برای نشستن انتخاب کردیم
درمورد این تصمیم دانشگاه،حرف میزدیم
-من باید یه کیلو لباس با خودم بیارم
جونگکوک:وایی که چه طرح سختیه
هوسوک:تازه،به گفته ی استاد،برای یه فرد مهمه
-اینو راستی براتون تعریف نکردم..امروز دوباره لیا اذیتم کرد
نامجون:خبرش توی مدرسه پخش شده
-میدونی اون مَرده بهم چی میگفت؟ میگفت تو خیلی زشتی،خیلی بد دهنی،خیلی دو رویی..مدیر هیچی بهش نگفت..چون باباش پولداره
+ولش کن،لیاقت نداره
-اما تهیونگ..چرا انقدر همه از من بدشون میاد؟
+برات مهم نباشه..ما پشتتیتم
توی نگاه پسرا یه چیزی بود..انگار اگه میگفتن،جنگ بزرگی بین مدرسه رخ میداد.. انگار همه میدونستن غیر از من
-اون سیمظرفشویی بهم میگه حق نداری نزدیک تهیونگ من بشی(ادای لیا رو در اورد)
تهیونگ موهامو پشت گوشم گذاشت
+بهت گفتم که اون دیوونهاس..لازم باشه زندگیشو جهنم میکنم
یهو همه ی پسرا به هم نگاه کردن..سرشونو پایین انداختن و ریز خندیدن..تمام این اتفاقات توی ۵ثانیه افتاد
-مرسی
فکر کنم الان زمان قرصام بود..یه لیوان اب برداشتم و قرصم رو همراه باهاش خوردم..پسرا با قیافه ی تعجبی نگاهم میکردن..حق داشتن،نمیدونستن اون قرص برای چیه
کمی حرف زدیم و رفتیم کلاس
من پشت پسرا حرکت میکردم..یهو یه نفر یقه ی لباسمو گرفت و منو کشوند سمت خودش
بهش نگاه کردم..لیا بود
لیا:یه بار دیگه نزدیک تهیونگم بشی،میکشمت..فهمیدی؟
-واقعا؟تهیونگ میای باهم حرف بزنیم؟
برای اینکه حرص لیا رو دربیارم گفتم...
*ادامه دارد...
- ۱.۸k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط