استاد من
🧚🏻 استاد من 🧚🏻
پارت³⁸
ویو سلین💫
⁹ماه از رابطه من و جونکوک میگذره توی این نه ماه من خیلی به کوک وابسته شدم
و اونم یه من وابسته شده
منم قراره۲ ماه دیگه برم دانشگاه و خیلی خوشحالم
امروز خواهرم سونا به دنیا میاد
و منو و کوک هم قراره بریم آمریکا
از یونا خدا حافظی کردم و سوار ماشین کوک شدم
کوک:چطوری مادام آماده ای
سلین :سلام ممنونم تو چطوری
کوک :الان چه حسی. داری میخوای بعد ⁹ بابات و خواهرت رو ببینی
سلین : مسخره
کوک:خب بریم یه آمریکا
و یک ساعت بعد
رسیدیم فرودگاه و سوار هواپیما شدیم
توی راه من خیلی خسته بودم و خوابم برد و بعد چند ساعت رسیدیم
کوک:بیدار شو رسیدیم
سلین :اوهوم بریم
از هواپیما پیاده شدیم و بابام رو دیدم که داشت گریه میکرد
راستش منم گریه ام گرفت بود
پدر :دخترم
سلین :بابا دلم برات تنگ شده بود
پدر :منم همینطور
سلام جئون
کوک:سلام آقای کیم دلم براتون تنگ شده بود
پدر :منم همینطور
خب دیگ بریم بیمارستان
چند دقیقه بعد رسیدیم بیمارستان رفتیم قسمت زنان زایمان و جویی رو با برانکارد آوردن:سلام عزیزم دلم برات تنگ شده بود
سلین :منم همینطور
و رفت ماهم نشستیم روی صندلی
کوک: ایشالا قسمت خودتم بشه
سلین :خفه شووووو(خنده)
و حدود یک ساعت بعد صدای گریه اومد و سونا خانوم متولد شد واقعا حس عجیبی داشتم
و پرستار با یه بچه تو بغلش اومد بیرون
پرستار:مبارک باشه (سونا رو گذاشت بغل پدر سلین)
سلین :واییی خدا این چرا آنقدر نازه خیلی
دوسش دارم
کوک:آقای کیم مبارک باشه بچتون
پدر :ممنونم به زودی هم صاحب نوه میشم دیگ ؟(خنده)
سلین :بابا (خجالت)
کوک:(خنده)
ادامه دارد...
پارت³⁸
ویو سلین💫
⁹ماه از رابطه من و جونکوک میگذره توی این نه ماه من خیلی به کوک وابسته شدم
و اونم یه من وابسته شده
منم قراره۲ ماه دیگه برم دانشگاه و خیلی خوشحالم
امروز خواهرم سونا به دنیا میاد
و منو و کوک هم قراره بریم آمریکا
از یونا خدا حافظی کردم و سوار ماشین کوک شدم
کوک:چطوری مادام آماده ای
سلین :سلام ممنونم تو چطوری
کوک :الان چه حسی. داری میخوای بعد ⁹ بابات و خواهرت رو ببینی
سلین : مسخره
کوک:خب بریم یه آمریکا
و یک ساعت بعد
رسیدیم فرودگاه و سوار هواپیما شدیم
توی راه من خیلی خسته بودم و خوابم برد و بعد چند ساعت رسیدیم
کوک:بیدار شو رسیدیم
سلین :اوهوم بریم
از هواپیما پیاده شدیم و بابام رو دیدم که داشت گریه میکرد
راستش منم گریه ام گرفت بود
پدر :دخترم
سلین :بابا دلم برات تنگ شده بود
پدر :منم همینطور
سلام جئون
کوک:سلام آقای کیم دلم براتون تنگ شده بود
پدر :منم همینطور
خب دیگ بریم بیمارستان
چند دقیقه بعد رسیدیم بیمارستان رفتیم قسمت زنان زایمان و جویی رو با برانکارد آوردن:سلام عزیزم دلم برات تنگ شده بود
سلین :منم همینطور
و رفت ماهم نشستیم روی صندلی
کوک: ایشالا قسمت خودتم بشه
سلین :خفه شووووو(خنده)
و حدود یک ساعت بعد صدای گریه اومد و سونا خانوم متولد شد واقعا حس عجیبی داشتم
و پرستار با یه بچه تو بغلش اومد بیرون
پرستار:مبارک باشه (سونا رو گذاشت بغل پدر سلین)
سلین :واییی خدا این چرا آنقدر نازه خیلی
دوسش دارم
کوک:آقای کیم مبارک باشه بچتون
پدر :ممنونم به زودی هم صاحب نوه میشم دیگ ؟(خنده)
سلین :بابا (خجالت)
کوک:(خنده)
ادامه دارد...
- ۱۶.۳k
- ۲۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط