{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ایــن روزگـآر قُلبـٍ منـو چــ:|ـآکـ دآد ...

ایــن روزگـآر قُلبـٍ منـو چــ:|ـآکـ دآد ...

خُـوردمـ زَمیـن روبـه رومـ وـآستـاد...

گُفتـ کِهـ دستـآمو بگیـر ...

تـآ دَستمـو بُردمـ سِمتِشـ ...

خَندیـد و فـآ...k داد...:|
دیدگاه ها (۱)

ـآ نـωــلے هـωـٺیــρ ڪـہ نـہ بـہ پـכرآنمـــآϿ رفـٺیــρ و ن...

✘٭اونـــــایـــی ٭کـه ٭مَنـــــو ٭بَـــــد ٭میفهمَــــــن .....

ـﮧسلـامتے پسـرے ڪﮧ از داداشـٍ عشقشـ ڪُتڪ خورد... عشقشـ ازشـ...

یدیـטּ همﮧ باکلآسـ شُـدטּ ؟؟ همـﮧ مغرور ... همـﮧ عصبے ... هم...

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

رمان:آغوش ممنوعه🚫🫂🌌ژانر:عاشقانه،درام،تخیلی#part5دستامو مشت ک...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 198♡⁠。⁠)⁩تو دهن...

پارت ۳(سرنوشت)منو بغل کرد برد داخل بهش گفتم ا/ت:هوی قول بیاب...

رومان عشق مافیا پارت 29از زبان ا/تگفت : مشکلی نیست گفتم : خو...

حکایت آسایشگاه در خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفتآقا...

پارت ۱۳ 🖤مرد روبه‌رو خندید و گفت:— «فکر کردین با این چند نفر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط