A.vasipour:
A.vasipour:
#پارت۱۷
سولماز و چند نفر از محافظ ها وارد اتاق شدند .سلماز گفت :بلند شید تن لشتون رو تکون بدین کلی کار داریم.
همه پشت سر سولماز حرکت کردیم .سلماز جلوی یک اتاق ایستاد و گفت :یکی یکی به ترتیبی که صداتون میزنم، برید توی اتاق. صبا برو.
صبا :من نمیرم. اصلا چرا باید برم؟میخواین با من چیکار کنید.
ـ هیچی میخوان ببینن باکره ای یا نه؟
صبا با ترس یک قدم عقب رفت و گفت :م.... من...ن...نمی....نمیرم....
در اتاق باز شد و دو زن قد بلند و هیکل درشت اومدند بیرون. سلماز با سر به صبا اشاره کرد و زن ها به سمت صبا رفتند و دست هاشو گرفتند و بردند سمت اتاق. صبا با جیغ و داد التماسشون میکرد ولش کنند ولی انگار زن ها کر شده بودند .تمام مدتی که صبا توی اتاق بود بقیه ی دختر ها با ترس کنار هم ایستاده بودیم.
یکی از دختر ها که خودش رو زهرا معرفی کرده بود با صدای ترسیده اش رو به سلماز گفت :اگه باکره نباشیم ولمون میکنید؟
سولماز :نه. اعضای بدنتون رو میفروشیم.
زهرا که به وضوح میلرزید، با صدای لرزونش گفت :و...ولی... م....من.....با....کره.... نی.... نیستم...تم...
سولماز نگاه تحقیر آمیزی به زهرا کرد و گفت :از دختر های فراری نباید بیشتر توقع داشت. هر کدومتون که باکره نباشه میمیره.
چقدر اون لحظه از دختر بودن خودم بدم اومد. ای کاش منم زن می بودم. اینجوری خیلی راحت میکشتنم و اعضای بدنم رو میفروختن. مردن خیلی بهتر از هم خواب شدن با شیخ های عرب بود .
صبر کن ببینم من که قبلا ازدواج کردم شاید دختر نباشم. شاید زمانی که با اون شوهر عوضیم دوست بودم ،باهاش رابطه داشتم که بعدش پدر و مادرم رو مجبور کردم به ازدواجم رضایت بدن .من که چیزی یادم نمیاد ولی اگه دختر نباشم خیلی خوب میشه. امروز همه چیز مشخص میشه ولی امیدوارم دختر نباشم.
بعد از حدود پنج دقیقه صبا با چشم های قرمز و تن لرزون از اتاق اومد بیرون. بعد از صبا، زهرا، فاطمه، نازنین، مهناز،شادی،مونا، سارا و مریم رفتند توی اتاق و بعد از معاینه با حال خراب اومدند بیرون.
آخرین نفر من بودم. سولماز از بازوم گرفت و بردم توی اتاق. سه تا زن توی اتاق بودند. دوتاشون به سمتم اومدند و شلوارم رو به زور در آوردند و روی تخت خوابوندنم. یکیشون دست و پای سمت چپ و یکی شون دست و پای سمت راستم رو گرفته بودند. زن سوم بهم نزدیک شد و مشغول معاینه ام شد .
چشم هامو از زور حقارت بستم و آرزو کردم که دختر نباشم. اشکام میریخت ولی اون ها بی توجه به من کارشون رو انجام میدادند.
بعد از چند دقیقه زن ازم دور شد و به یکی از زنها که دست و پامو گرفته بود گفت :بنویس باکره.....
#پارت۱۷
سولماز و چند نفر از محافظ ها وارد اتاق شدند .سلماز گفت :بلند شید تن لشتون رو تکون بدین کلی کار داریم.
همه پشت سر سولماز حرکت کردیم .سلماز جلوی یک اتاق ایستاد و گفت :یکی یکی به ترتیبی که صداتون میزنم، برید توی اتاق. صبا برو.
صبا :من نمیرم. اصلا چرا باید برم؟میخواین با من چیکار کنید.
ـ هیچی میخوان ببینن باکره ای یا نه؟
صبا با ترس یک قدم عقب رفت و گفت :م.... من...ن...نمی....نمیرم....
در اتاق باز شد و دو زن قد بلند و هیکل درشت اومدند بیرون. سلماز با سر به صبا اشاره کرد و زن ها به سمت صبا رفتند و دست هاشو گرفتند و بردند سمت اتاق. صبا با جیغ و داد التماسشون میکرد ولش کنند ولی انگار زن ها کر شده بودند .تمام مدتی که صبا توی اتاق بود بقیه ی دختر ها با ترس کنار هم ایستاده بودیم.
یکی از دختر ها که خودش رو زهرا معرفی کرده بود با صدای ترسیده اش رو به سلماز گفت :اگه باکره نباشیم ولمون میکنید؟
سولماز :نه. اعضای بدنتون رو میفروشیم.
زهرا که به وضوح میلرزید، با صدای لرزونش گفت :و...ولی... م....من.....با....کره.... نی.... نیستم...تم...
سولماز نگاه تحقیر آمیزی به زهرا کرد و گفت :از دختر های فراری نباید بیشتر توقع داشت. هر کدومتون که باکره نباشه میمیره.
چقدر اون لحظه از دختر بودن خودم بدم اومد. ای کاش منم زن می بودم. اینجوری خیلی راحت میکشتنم و اعضای بدنم رو میفروختن. مردن خیلی بهتر از هم خواب شدن با شیخ های عرب بود .
صبر کن ببینم من که قبلا ازدواج کردم شاید دختر نباشم. شاید زمانی که با اون شوهر عوضیم دوست بودم ،باهاش رابطه داشتم که بعدش پدر و مادرم رو مجبور کردم به ازدواجم رضایت بدن .من که چیزی یادم نمیاد ولی اگه دختر نباشم خیلی خوب میشه. امروز همه چیز مشخص میشه ولی امیدوارم دختر نباشم.
بعد از حدود پنج دقیقه صبا با چشم های قرمز و تن لرزون از اتاق اومد بیرون. بعد از صبا، زهرا، فاطمه، نازنین، مهناز،شادی،مونا، سارا و مریم رفتند توی اتاق و بعد از معاینه با حال خراب اومدند بیرون.
آخرین نفر من بودم. سولماز از بازوم گرفت و بردم توی اتاق. سه تا زن توی اتاق بودند. دوتاشون به سمتم اومدند و شلوارم رو به زور در آوردند و روی تخت خوابوندنم. یکیشون دست و پای سمت چپ و یکی شون دست و پای سمت راستم رو گرفته بودند. زن سوم بهم نزدیک شد و مشغول معاینه ام شد .
چشم هامو از زور حقارت بستم و آرزو کردم که دختر نباشم. اشکام میریخت ولی اون ها بی توجه به من کارشون رو انجام میدادند.
بعد از چند دقیقه زن ازم دور شد و به یکی از زنها که دست و پامو گرفته بود گفت :بنویس باکره.....
- ۳.۲k
- ۱۸ خرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط