{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آخر شب بود...مست و خراب از کوچه ای میگذشتم ناگهان دور ورم

آخر شب بود...مست و خراب از کوچه ای میگذشتم ناگهان دور ورم پر از گرگ های ناشناس شد!!سردسته آنها جلو آمد... سر بالا آوردم و دیدم او همان است که بیادش مست کردم!! نیش خندی زدم و گفتم: بزن ...! زد ..! باورم نمیشد! او همان بره ای بود که خودم گرگش کردم...
دیدگاه ها (۱)

رمان دخت من

پارت ۲۹ | درِ آخرقفل با صدای بلندی چرخید.تق!درِ آهنی آرام با...

رمان { همسایه ای از جنس شب و روز }

لبخند قاتلپارت⁴⁰ویو سلیندستم هنوز توی دست جونگ‌کوک بود.هوا س...

Novel panleo ♡ #part⁶² ♡『 leoreza 』آدمای زیادی رو از طبقه ی ...

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.Season:¹part:⁸....

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

KIM V

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط