{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#پارت_۶۵ #رمان_سفر_عشق

#پارت_۶۵ #رمان_سفر_عشق
صبح از خاب بیدار شدم و رفتم دوش گرفتم اومدم بیرون و آرایش همیشه رو انجام دادم و موهامو از یه طرف بافتم
رفتم سمت تخت و نشستم دستمو لای موهای رسام که ریخته بود رو پیشونیش کردم
من:رسام
من:آقایی
من:رسام بیدار شو
میدونستم بیداره و خودشو به خواب زده
خم شدم رو صورتش و یه بوسه ریز رو گوشه لبش زدم
من:عه رسام پاشو دیگه
رسام:کم بود بوست
من:من رفتم
بلند شدم و یه ساپورت مشکی پوشیدم مانتو بهارمو که تاپ مانند بود پوشیدم با جلیقش که آبی و سورمه ای بود با یه شال که طرح آبی داشت پوشیدم
من:رسام من رفتم ها
گوشیمو و کارت عابر بانک رسام رو برداشتم با کیف و سوویچم
رفتم سمتش خم شدم و محکم لبشو بوسیدم
من:رسام من رفتم دنبال رسا توهم کارای دیگه رو انجام بده
رسام:خم شو
با تعجب پرسیدم:چرا
دستمو گرفت و کشوندم رو خودش محکم گونمو بوسید
رسام:آخیش
خندیدم و گفتم:من برم آقا
رسام:برو خانوم فقط مواظب خودت باش
من:چشم تو هم مواظب خودت باش
رسام دستشو گذاشت رو چشمش
بهش لبخند زدم و از اتاق خارج شدم یه لیوان آب پرتقال خوردم و رفتم سوار ماشینم شدم و از خونه خارج شدم
رسیدم خونه رسام شون یه بوق زدم که رسا اومد بیرون و سوار شد
رسا:سلام زنداداشم
من:سلام خاهر شوهرم
رسا تو راه که همش میگفت چی بگیرم چه رنگی بگیرم بلند بگیرم یا کوتاه
آخر قاطی کردم و گفتم:اَه رسا چقد حرف میزنی بیچاره شوهرت
رسا پشت چشمی نازک کرد:از خداشم باشه خانوم به این نازی گیرش میاد
خندیدم و پارک کردم جلوی پاساژ
من:پیاده شو
با هم پیاده شدیم و ماشینو قفل کردم
رفتیم داخل پاساژ لباس عروس و لباس مجلسی
از وقتی اومدیم یه ساعت گذشته و هنوز داریم میگردیم
داشتم مزون های لباس عروس رو نگاه میکردم که چشم به یه لباس عروس خیلی ناز خورد
من:رسا بیا
باهم رفتیم داخل مغازه و از فروشنده خاستم لباسو بده
رفتم پرو و لباسو با کمک دختره پوشیدم رسا رو صدا زدم بیاد ببینه
رسا:وااای چقد خوشگل شدی بهت میاد
من:واقعا
رسا:آره خیلی خوشگله
من:آره
رسا:داداشم بیچاره
خندیدم و لباسو با کمک رسا در آوردم و لباسای خودمو پوشیدم
لباسو خریدم و رفتیم بیرون
رسا هم بعد از بالا پایین کردن پاساژ و مغازه هاش یه لباس خوشگل خرید
رسوندمش و گفتم:رسام هم هست
رسا:آره بریم
من:بریم
رفتیم داخل و ماشینو کنار ماشین رسام گذاشتم
رفتیم داخل و سلام کردیم همه بودن لباسمو دادم دست رسا و دوییدم بغل رسام
همه خندیدن و رهام گفت:زنداداش قبلا خجالت میکشیدیا
رسام:زنمو اذیت نکن از صبح ندیدیم همو
گونشو بوسیدم که سرمو بوسید
مامان:لباس گرفتین؟
رسا:آره وااای مال الین انقد خوشکله
رسام:برو بپوش
من:نه شب عروسی میبینی دیگه
رسام:عه
من:آره
رسام:منم کت شلوارمو نشونت نمیدم
من:رسام جونم آقایی من
دیدگاه ها (۶)

#پارت_۶۶ #رمان_سفر_عشقرسام:نه من:نشون نده اصلابابا:پاشین شام...

#پارت_۶۷ #رمان_سفر_عشقمامان اومد نزدیکمون و گفت:اسپند دور سر...

#پارت_۶۴ #رمان_سفر_عشقایلیا:به به خاهر خانوم و دوماد صفا آور...

#پارت_۶۳ #رمان_سفر_عشقصبح بلند شدم و مانتو طوسی و جین یخی و ...

پارت 11بعد ما از اونجا رفتیم بیرون جنی: جیسو خوبیجیسو: اره خ...

عشق در کتابخانه

ارباب منPart7توانا: پوزخنده ای زدم لب زدم یک نقشه دارم برای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط