{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچہ محــل بودیم .

بچہ محــل بودیم .
حالا هم توی خیبـــر شده بودیم همرزم.
صبح عملیـــات دیدمش؛
شده بود غــرق خــــــــون،
دوتا دستاش قطــــع شده بود...
همہ بدنش پر بود از تیــــر و ترکش.
وصیـــت نامہ اش توی جیبش بود.
همون اول وصیت نامہ
نوشـــــتہ بود؛
"خدایا دوسـت دارم همون طور کہ اسمم رو گذاشتند ابوالفـــــضل،
مثل حضرت ابوالفضل 'ع' شهــــــید شم"
دوتا دستاش قطــــــع شده بود...
شهید ابوالفضل شفیعے
دیدگاه ها (۱)

نشستم جلوش و زل زدم توی چشماش گفتم : " آقا معلم ! برا همسرتو...

اومده بود مرخصی بگیره ، یه نگاهی بهش کرد ، گفت : " میخوای بر...

یه آرزو داشت که همیشه به زبون مےآورد. مےگفت"میخام روز عاشورا...

یہ شب صادق آهنگران اومده بود لشکر برای روضـــہ خوانے. به روض...

معشوقه دشمن فصل دوم P⁶⁹ـــ‌هیونا‌ـــ∆جونگ‌کوکهچی؟درست شنیدم؟...

#خورشیدوماه 🌙☀️part=1توی ایستگاه اتوبوس نشسته بودم تا با اتو...

✍️🏻#یگان_مختار نامی آشنا برای حرامیان⚫️❌ یگان مختار از زبان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط