استاد کیم
استاد کیم
پارت ۳۴
تهیونگ : او یادم رفته بود
خانم کیم : آره تولدتون مبارک
تهیونگ : ممنونم
تهیان : مرسی مادر
آقای کیم : خب فردا شب جشن بگیریم
تهیان : نه پدر لازم نیست
تهیونگ با خودش فکر کرد که مینو رو میتونه اونجا ببینه پس زود گفت
تهیونگ : آره خوبه
تهیان زود سمته اش نگاه کرد
تهیان : همین سال پیش تو بودی که نمیخواستی جشن بگیریم
تهیونگ : خب مگه چیه منم جشن میخواهم مادر ببین این چی میگه
خانم کیم : تهیان .....
تهیان : مادر بخدا من کاری نکردم
خانم کیم : تهیونگ ....
تهیونگ: مادر بخواد من کاری نکردم
خانم کیم : دیونم نکنید ای بابا عزیزم تو یه چیزی به اینا بگو
آقای کیم : غذا بخورین کافیه دیگه پسرا
》》》》》》》》》》》》》
خانم لی : اجوما برو و به یون وو و یونهی مینو بگو شام حاضره
اجوما: چشم
یون وو از اتاق خارج شد و سمته اتاق مینو رفت
تقی به در زد و وارد اتاق شد
یون وو : پیشی کوچولو من بیداری
مینو که عروسک خرسی اش بغلش بود رو تخت نشست
مینو : هنوز زندم
یون وو : پاشو بریم شام
مینو : من نمیام
یون وو : اما باید بیایی غذا تو بخور و با هم میریم مهمونی یکی از دوستام
مینو با کلافگی گفت
مینو : خواب میبینم
یون وو : آره شاید
مینو : برو بیرون یون وو
یون وو : میدونی پیشی کوچولو من میخواهم باهات دوست شم میدونم برادر خوبی برات نبودم ولی همیشه کنارت بودم و هستم
مینو : چرا با هم خوب شدی یون وو
یون وو : چون من همیشه خوب بودم فقد پشته نقاب ام ولی دیگه این
@Yonjin953
پارت ۳۴
تهیونگ : او یادم رفته بود
خانم کیم : آره تولدتون مبارک
تهیونگ : ممنونم
تهیان : مرسی مادر
آقای کیم : خب فردا شب جشن بگیریم
تهیان : نه پدر لازم نیست
تهیونگ با خودش فکر کرد که مینو رو میتونه اونجا ببینه پس زود گفت
تهیونگ : آره خوبه
تهیان زود سمته اش نگاه کرد
تهیان : همین سال پیش تو بودی که نمیخواستی جشن بگیریم
تهیونگ : خب مگه چیه منم جشن میخواهم مادر ببین این چی میگه
خانم کیم : تهیان .....
تهیان : مادر بخدا من کاری نکردم
خانم کیم : تهیونگ ....
تهیونگ: مادر بخواد من کاری نکردم
خانم کیم : دیونم نکنید ای بابا عزیزم تو یه چیزی به اینا بگو
آقای کیم : غذا بخورین کافیه دیگه پسرا
》》》》》》》》》》》》》
خانم لی : اجوما برو و به یون وو و یونهی مینو بگو شام حاضره
اجوما: چشم
یون وو از اتاق خارج شد و سمته اتاق مینو رفت
تقی به در زد و وارد اتاق شد
یون وو : پیشی کوچولو من بیداری
مینو که عروسک خرسی اش بغلش بود رو تخت نشست
مینو : هنوز زندم
یون وو : پاشو بریم شام
مینو : من نمیام
یون وو : اما باید بیایی غذا تو بخور و با هم میریم مهمونی یکی از دوستام
مینو با کلافگی گفت
مینو : خواب میبینم
یون وو : آره شاید
مینو : برو بیرون یون وو
یون وو : میدونی پیشی کوچولو من میخواهم باهات دوست شم میدونم برادر خوبی برات نبودم ولی همیشه کنارت بودم و هستم
مینو : چرا با هم خوب شدی یون وو
یون وو : چون من همیشه خوب بودم فقد پشته نقاب ام ولی دیگه این
@Yonjin953
- ۱۶.۴k
- ۲۲ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط