{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#رمان 🧚‍♀🌸

#رمان 🧚‍♀🌸
#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣
#پارت.سی.و.نه 👒💚


•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•


همونطور که رانندگی میکرد گفت :< میگم اگه سوالی دارید میتونید همین الان بپرسید تا بعدا پشیمون نشید >

با حرفش تازه یاد سوال اصلیم افتادم ولی خب روم نمیشد ازش بپرسم ،

سرمو انداختم پایین و گفتم :< آقا ارسلان ما که قرار نیست ... >

از چشمام فهمید چی میخوام بگم و گفت :< بله میدونم چی میخواین بگین من بهتون قول میدم هیچ وقت کاری نمیکنم که به زندگی لطمه بزنه فقط مثل دو تا دوست تو یه خونه زندگی می کنیم >

[ کسایی که باید میفهمیدن فهمیدن اگه نفهمیدی پس یعنی سنت خیلی کمه:| ]

نفس راحتی کشیدم که از چشمش دور نموند و لبخند بانمکی زد ،

دیگه در طول مسیر حرف خاصی نزدیم تا اینکه رسیدیم دم خونمون میخواستم پیاده بشم که گفت :< دیانا >

با تعجب بهش نگاه کردم من فقط بهش گفتم بهم نگه خانم رحیمی نگفتم دیگه انقد صمیمی بشه:|

متوجه تعجبم شد و گفت :< ببین از این به بعد من ارسلانم تو هم دیانا فقط تو شرکت همدیگه رو با فامیل صدا میزنیم >

دیانا :< آخه .. >

ارسلان :< مثلا قراره دو سال با هم زندگی کنیم نمیتونیم که همش همدیگه رو خانم رحیمی آقای کاشی صدا بزنیم اینجوری شک میکنن! >

سرمو تکون دادم که گفت :< راحت باش فکر کن منم یکی از دوستات پسراتم >

دیانا :< اما من هیچوقت دوست پسر نداشتم >

با تعجب ابرویی بالا انداخت و پوزخند زد ، همونجوری که غزل گفته بود بعد رومینا به هیچ دختری اعتماد نداشت پس حتما حرف منم باور نمیکنه ولی من حقیقت رو گفته بودم!

با صدای آرومی گفتم :< خدافظ آقا ارسلان >

پیاده شدم و به طرف در خونه رفتم سرمو برگردوندم هنوز همونجا بود بهم اشاره کرد که زنگ بزنم ،

زنگ درو زدم و بعد اینکه در باز شد و رفتم تو خونه دستشو برام تکون داد و رفت ،

فکر کنم میخاست مطمئن بشه سالم به مقصد میرسم!

شونه ای بالا انداختم و رفتم داخل ،


•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•


🍥💕
دیدگاه ها (۴)

#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣 #پارت.چهل 👒💚

#رمان 🧚‍♀🌸#رمان 🧚‍♀🌸#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣#پارت.چهل.و.یک ...

#رمان 🧚‍♀🌸#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣#پارت.سی.و.هشت 👒💚 •🧸...

#رمان 🧚‍♀🌸#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣#پارت.سی.و.پنج 👒💚 •🧸...

به ۳۰تا برسونید تا امشب۶تا پارت بزارم

لبخند قاتلپارت¹⁴ویو سلینهمونجوری که داشتم با کلارا حرف میزدم...

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

نام سناریو: از اجبار تا علاقه پارت: هشتمن که کلا توی شوک بود...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیpart_1 ویو میرا تقریبا 4 ساعت ...

Pat:6اسم: عاشق چشماش شدمجونگکوک . سرم و اوردم بالا و با خنده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط