{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

☆♡پارت: ۲۲♡☆

سویونگ: تو انبار اونارو دیدم چون نزاشتم کارشونو با تو بکنن اومده بودن سراغ من... نزدیک بود بهم ت. جاوز کنن عوضیا
هانیول: واای چی؟! الان حالت خوبع؟
اوهانی: کاری که باهات نکردن؟
سویونگ: نه ی پسره ی عجیب به دادم رسید.
هانیول: پسره عجیب؟
سویونگ: اره، همه پسرا عجیبو خودخواهن فقط به فکر خودشونن... اصلا از همه پسرا بدم میاد!
هانیول: اما همه پسرا که بد نیستن.
سویونگ: نه خیر همشون یکین از همشون بدم میاد.
اوهانی: البته اینطوری که تو با پسرا اشنا شدی بایدم ازشون بدت بیاد😂
سویونگ: به چی می خندی! عجبا!
هانیول: باشه بابا بریم.

دو سال بعد...

*سویونگ ویو*
امروز روز فارغ التحصیلی منه من رشته بازیگری خوندم و خیلی زود تو ی سال تونستم دانشگاهو تموم کنم. البته اوهانی و هانیول هنوز تو دانشگاه دارن رشته مدیریت می خونن. این چند سال خیلی بهم نزدیک تر شدیم. ولی امروز جای اوپام خالیه چون خیلی اسرار داشت رشته مدیریت بخونم بهش دروغ گفتم که مدیریت می خونم و خبر نداره امروز روز فارغ التحصیلیه منه. از دروغ خوشم نمیاد اما مجبور شدم چون دوست ندارم تو اون شرکت که پدر و مادرمو ازم گرفت کار کنم...

امید وارم از این پارت خوشتون اومده باشه و لایک و کامنت فراموش نشه💜🌹
فردا چند پارت دیگه می زارم می خوام چند پارت زود زود بزارم که فصل یک زود تر تموم شه😊

حالا که تا اینجا اومدی اون قلبه سفیدو قرمزش کن❤
دیدگاه ها (۷)

☆♡پارت: ۲۳♡☆بعد مراسم فارغ التحصیلی... اوهانی:(در حال اشک ری...

☆♡پارت: ۲۴♡☆سه روز بعد... شب ساعت ۷... در حال تمرین کردن بود...

♡پارت: ۲۱♡☆سویونگ رفت تو انبار که دید ی نفر اونجاس که یکدفه ...

☆♡پارت: ۲۰♡☆فردا صبح ساعت ۶:۰۰... *سویونگ ویو*صبح پاشدم دست ...

#شروع‌دوباره‌عشقپارت: 𝟏 لیزگهلیزگه: مامان الان میامثریا: دیر...

می خوام یه خاطره تعریف کنم درمورد خودم :من قبلا با یه اکیپی ...

داشتم یه خواب میدیدم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط