روی قبرم بنویسید کسی بود که رفت
روی قبرم بنویسید کسی بود که رفت
لحظه ای از غم ایام نیاسود که رفت
بنویسید از آغوش خدا آمده بود
هیچ ** هیچ نفهمید چرا آمده بود
بنویسید نفهمید کسی دردش را
هیچ ** درک نمی کرد رخ زردش را
بنویسید که یک عمر کسی را کم داشت
در نگاهش اثر از حادثه ای مبهم داشت
بنویسید هوای دل او ابری بود
بنویسید که اسطورهء بی صبری بود
بنویسید پرش لحظهء پرواز شکست
بنویسید دلش را به دل پیچک بست
روی قبرم بنویسید دلی عاشق داشت
دور تا دور دلش یاس و اقاقی می کاشت
رج به رج فرش دلش را گره با خون می زد
شهرتش طعنه به رسوایی مجنون می زد
بنویسید که با عدل جهان مسأله داشت
بنویسید که از عالم وآدم گله داشت
شعر جانسو
لحظه ای از غم ایام نیاسود که رفت
بنویسید از آغوش خدا آمده بود
هیچ ** هیچ نفهمید چرا آمده بود
بنویسید نفهمید کسی دردش را
هیچ ** درک نمی کرد رخ زردش را
بنویسید که یک عمر کسی را کم داشت
در نگاهش اثر از حادثه ای مبهم داشت
بنویسید هوای دل او ابری بود
بنویسید که اسطورهء بی صبری بود
بنویسید پرش لحظهء پرواز شکست
بنویسید دلش را به دل پیچک بست
روی قبرم بنویسید دلی عاشق داشت
دور تا دور دلش یاس و اقاقی می کاشت
رج به رج فرش دلش را گره با خون می زد
شهرتش طعنه به رسوایی مجنون می زد
بنویسید که با عدل جهان مسأله داشت
بنویسید که از عالم وآدم گله داشت
شعر جانسو
- ۸۷۸
- ۰۸ مرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط