پارت 50
پارت 50
و بلافاصله بعد از گفتن این حرف از اتاقش خارج شد...پری نگران به سمتم اومد:_سعیده خوبی عزیزم...با من من
جوابشو دادم هنوز از عملکرد پدرام ترسیده بودم:_ار...ه م.....ن خو....بم...نفس عمیقی کشیدو گفت:_وای دختر مردم از
نگرانی شانس اوردی داداشم کاری بات نداشت...با بهتنگاش کردم..._چیه بابا چرا اینجوری نگاه میکنی...الان باید
خداروشکر کنی که دعوات نکرد...یه بار من از روی فضولی که تو اتاقش چی قایم میکنه اومدم تو اتاقش...مهرداد با
دیدن من خیلی عصبانی شد...بعد از اون حسابی تنبیهم کرد تا چند ماه باهام حرف نمیزد...حتی کاری کرد از دانشگاه
خارج شم...خلاصه کلی بهش التماس
کردم...تا بالاخره منو بخشید...سعیده برو خداروشکر کن که کاری باهات نداشت...از
گفتن حرفای پری ماتم برده بود چه داداش سنگ دلی داره.با کمک پری از جام بلند شدم و رفتیم توی اشپزخونه
پری واسم چایی ریخت و گذاشت جلوم:_حالت بهتره سعیده جان؟_اره عزیزم بهترم_بازم ببخشید بابت
رفتار پدرام_نه تقصیر خودم بود نباید فوضولی میکردم پری چشمکی زد و گفت:چطور برای عوض کردن حال و
هوات بریم بیرون._نه پری باور کن حالشو ندارم...قیافشو مثل گربه ی شرک کرد و گفت:_لطفا دل کوچیک منو نشکن
بخاطر من...پوفی کشیدم موافقت کردمو رفتم بالا مانتو روسری کرمی شلوار
مشکی پوشیدم و یه ارایش ملیح کردم و
اومدم بیرون پریم که قبل من حاضر شده بود به تیپش نگا کردم یه مانتوی گلبهی و شلوارسفید و شال سفید گلبهی
بود خوشگل شده بود همینطوری داشتم نگاش میکردم که گفت:_منو نخوری یه وقت من هنوز ارزو دارما خنده ایی
کردمو گفتم:پرو نشو باهم سوار اپتیمای
پری شدیم :خب سعیده خانوم کجا بریم؟_نمیدونم_اوووم بنظر خودم بهتره
بریم پاساژ هم من واسه فردا کفش ندارم هم تو لباس نداری نظرت چیه؟ تا خواستم مخالفت،کنم،
و بلافاصله بعد از گفتن این حرف از اتاقش خارج شد...پری نگران به سمتم اومد:_سعیده خوبی عزیزم...با من من
جوابشو دادم هنوز از عملکرد پدرام ترسیده بودم:_ار...ه م.....ن خو....بم...نفس عمیقی کشیدو گفت:_وای دختر مردم از
نگرانی شانس اوردی داداشم کاری بات نداشت...با بهتنگاش کردم..._چیه بابا چرا اینجوری نگاه میکنی...الان باید
خداروشکر کنی که دعوات نکرد...یه بار من از روی فضولی که تو اتاقش چی قایم میکنه اومدم تو اتاقش...مهرداد با
دیدن من خیلی عصبانی شد...بعد از اون حسابی تنبیهم کرد تا چند ماه باهام حرف نمیزد...حتی کاری کرد از دانشگاه
خارج شم...خلاصه کلی بهش التماس
کردم...تا بالاخره منو بخشید...سعیده برو خداروشکر کن که کاری باهات نداشت...از
گفتن حرفای پری ماتم برده بود چه داداش سنگ دلی داره.با کمک پری از جام بلند شدم و رفتیم توی اشپزخونه
پری واسم چایی ریخت و گذاشت جلوم:_حالت بهتره سعیده جان؟_اره عزیزم بهترم_بازم ببخشید بابت
رفتار پدرام_نه تقصیر خودم بود نباید فوضولی میکردم پری چشمکی زد و گفت:چطور برای عوض کردن حال و
هوات بریم بیرون._نه پری باور کن حالشو ندارم...قیافشو مثل گربه ی شرک کرد و گفت:_لطفا دل کوچیک منو نشکن
بخاطر من...پوفی کشیدم موافقت کردمو رفتم بالا مانتو روسری کرمی شلوار
مشکی پوشیدم و یه ارایش ملیح کردم و
اومدم بیرون پریم که قبل من حاضر شده بود به تیپش نگا کردم یه مانتوی گلبهی و شلوارسفید و شال سفید گلبهی
بود خوشگل شده بود همینطوری داشتم نگاش میکردم که گفت:_منو نخوری یه وقت من هنوز ارزو دارما خنده ایی
کردمو گفتم:پرو نشو باهم سوار اپتیمای
پری شدیم :خب سعیده خانوم کجا بریم؟_نمیدونم_اوووم بنظر خودم بهتره
بریم پاساژ هم من واسه فردا کفش ندارم هم تو لباس نداری نظرت چیه؟ تا خواستم مخالفت،کنم،
- ۵.۰k
- ۲۶ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط