پارت 48
پارت 48
حوصلم شدید سررفته بود باید چیکار میکردم...اوممم...پاشم برم اتاق پدرامو ببینم...اره کل خونه رو گشته
بودم اما تنها اتاقی که ندیده بودم اتاق پدرام بود...پس واسه همین از جام بلند شدم و به سمت اتاق پدرام رفتم
روبه روی دراتاقش ایستادم...از چیزی که روبروم بود تعجب کردم...در اتاقش دستگیره نداشت...فقط کنارش یه دکمه
بود...عجب این چه اتاقیه که دستگیره
نداره...کنجکاویم بیشتر شد که اتاقو ببینم،روی دکمه رو فشار دارم و بعد از
اون بلافاصله در باز شد...اتاق زیبایی بود کاغذ دیواری هاش سفید کرمی بود...تخت دونفره با روتختی کرمی رنگ
و یه قفسه کتاب زیبا هم بین کمد و تختاش بود...دو تا کمد بزرگ و قشنگم
داشت که معلومه لباساش رو اونجا
میزاره...ادبو جایز دونستم که تو کمدش فضولی نکنم اما روی میزش چند تا برگه کاغذ بود کنجکاو شدم و اونارو از روی
میز برداشتم و مشغول خوندنشون شدم.برگه هاش پراز دلنوشته های زیبا بود اما دلنوشته ای که منو جلب خودش
کرد:_ ⭐ ️در یک رابطه دو نفره؛وقتی دو نفر هیچ مشکلی با هم ندارند.حتما یکی از آنها...تمام حرف دلش را نمی گوید...با
خوندن این دلنوشته بغضم گرفت اره راست میگفت...درسته ازدواج من و مهرداد اجباری بود...درسته که مهرداد و سپیده عاشق
هم بودن...اما خوب من زنش بودم....حق نداشت بهم خیانت کنه...لعنتی حق
نداشت...همینجور داشتم گریه میکردم
که صدای ماشین به گوشم خورد...پدرام اومده وای اگه ببینه من تو اتاقشم چی راجبم فکر میکنه...به سمت در که بسته
شده بود رفتم و خواستم بازش کنم
که یادم افتاد عه این که دستگیره نداره وای حالا چجوری برم بیرون...وای خدایا
خودت بهم کمک کن...همینجور داشتم به خودم لعنت میفرستادم که صدای پری رو شنیدم:_سعیده دختر کجایی...بیا لباس
خوشگلمو ببین تازه خریدم برا مهمونی فرداشب...سعیده کجایی...صدای پدرام اومد:_من برم تو اتاقم لباسامو عوض
کنم...
حوصلم شدید سررفته بود باید چیکار میکردم...اوممم...پاشم برم اتاق پدرامو ببینم...اره کل خونه رو گشته
بودم اما تنها اتاقی که ندیده بودم اتاق پدرام بود...پس واسه همین از جام بلند شدم و به سمت اتاق پدرام رفتم
روبه روی دراتاقش ایستادم...از چیزی که روبروم بود تعجب کردم...در اتاقش دستگیره نداشت...فقط کنارش یه دکمه
بود...عجب این چه اتاقیه که دستگیره
نداره...کنجکاویم بیشتر شد که اتاقو ببینم،روی دکمه رو فشار دارم و بعد از
اون بلافاصله در باز شد...اتاق زیبایی بود کاغذ دیواری هاش سفید کرمی بود...تخت دونفره با روتختی کرمی رنگ
و یه قفسه کتاب زیبا هم بین کمد و تختاش بود...دو تا کمد بزرگ و قشنگم
داشت که معلومه لباساش رو اونجا
میزاره...ادبو جایز دونستم که تو کمدش فضولی نکنم اما روی میزش چند تا برگه کاغذ بود کنجکاو شدم و اونارو از روی
میز برداشتم و مشغول خوندنشون شدم.برگه هاش پراز دلنوشته های زیبا بود اما دلنوشته ای که منو جلب خودش
کرد:_ ⭐ ️در یک رابطه دو نفره؛وقتی دو نفر هیچ مشکلی با هم ندارند.حتما یکی از آنها...تمام حرف دلش را نمی گوید...با
خوندن این دلنوشته بغضم گرفت اره راست میگفت...درسته ازدواج من و مهرداد اجباری بود...درسته که مهرداد و سپیده عاشق
هم بودن...اما خوب من زنش بودم....حق نداشت بهم خیانت کنه...لعنتی حق
نداشت...همینجور داشتم گریه میکردم
که صدای ماشین به گوشم خورد...پدرام اومده وای اگه ببینه من تو اتاقشم چی راجبم فکر میکنه...به سمت در که بسته
شده بود رفتم و خواستم بازش کنم
که یادم افتاد عه این که دستگیره نداره وای حالا چجوری برم بیرون...وای خدایا
خودت بهم کمک کن...همینجور داشتم به خودم لعنت میفرستادم که صدای پری رو شنیدم:_سعیده دختر کجایی...بیا لباس
خوشگلمو ببین تازه خریدم برا مهمونی فرداشب...سعیده کجایی...صدای پدرام اومد:_من برم تو اتاقم لباسامو عوض
کنم...
- ۲.۳k
- ۲۵ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط