یادش بخیر،
یادش بخیر،
یلداهای قدیم،همه خونه عزیز جون جمع میشدیم ،
آقاجون ی طرف کرسی وعزیز جون هم ی طرف دیگه مینشست،
عزیز جون ی کیسه پارچه ای داشت مشت مشت از توش نخودچی کیشمیش و گندم برشته در میاورد و میریخت کف دست بچه ها ،بابا بزرگ هم انار هایی را که با دست های خودش دون کرده بود
میریخت توی کاسه های کوچیک ،هرکاسه راهم به یکی میداد..
تا نیمه های شب گل میگفتیم و گل میشنفتیم ،
فارق از غم وغصه روزگار و سرمای استخوان سوزش .
ولی بعد از در گذشت عزیز جون یواش یواش جمع شدن شب چله ها هم از رونق افتادواین اواخر هم دیگه کسی خونه بابا بزرگ جمع نمی شدو بابا بزرگ هم از اون به بعد شبهای سردیلدا را تنهایی با کرسی یاد گار عزیز جون صبح میکرد.
پار سال شب چله ای به یاد قدیما رفتیم خونه با با بزرگ در حیاط باز بود سرمو انداختم پایین ورفتم تو،
دیدم بابا بزرگ کرسی را توی حیاط آتیش زده وکنارش نشسته وسوختنش را تماشا میکنه واز گوشه چشمشش اشک سرازیر شده،
رفتم پیشش اشکاشو پاک کردمو پیشونیش را بوسیدم وگفتم بابا جون چرا گریه میکنی ؟
چرا کرسی را سوزوندی؟
گفت از بعد از رفتن عزیز جون د یگه هیچ شب چله ای کسی در این خونه را نزد
واز اون به بعدهم این کرسی دیگه خونه را گرم نکرد.
منم، فکر نکنم زمستون سال
آینده را ببینم که احتیاجی به کرسی داشته باشه،
تازه گرمای کرسی از اونایی که، دورش جمع میشن ،
کرسی که به تنها گرمایی نداره..
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
فردا شب، شب یلداست..
آهااااای فلانی ،جااااااان دل با توهستم .....
(ر__ش__ج__ر)
یلداهای قدیم،همه خونه عزیز جون جمع میشدیم ،
آقاجون ی طرف کرسی وعزیز جون هم ی طرف دیگه مینشست،
عزیز جون ی کیسه پارچه ای داشت مشت مشت از توش نخودچی کیشمیش و گندم برشته در میاورد و میریخت کف دست بچه ها ،بابا بزرگ هم انار هایی را که با دست های خودش دون کرده بود
میریخت توی کاسه های کوچیک ،هرکاسه راهم به یکی میداد..
تا نیمه های شب گل میگفتیم و گل میشنفتیم ،
فارق از غم وغصه روزگار و سرمای استخوان سوزش .
ولی بعد از در گذشت عزیز جون یواش یواش جمع شدن شب چله ها هم از رونق افتادواین اواخر هم دیگه کسی خونه بابا بزرگ جمع نمی شدو بابا بزرگ هم از اون به بعد شبهای سردیلدا را تنهایی با کرسی یاد گار عزیز جون صبح میکرد.
پار سال شب چله ای به یاد قدیما رفتیم خونه با با بزرگ در حیاط باز بود سرمو انداختم پایین ورفتم تو،
دیدم بابا بزرگ کرسی را توی حیاط آتیش زده وکنارش نشسته وسوختنش را تماشا میکنه واز گوشه چشمشش اشک سرازیر شده،
رفتم پیشش اشکاشو پاک کردمو پیشونیش را بوسیدم وگفتم بابا جون چرا گریه میکنی ؟
چرا کرسی را سوزوندی؟
گفت از بعد از رفتن عزیز جون د یگه هیچ شب چله ای کسی در این خونه را نزد
واز اون به بعدهم این کرسی دیگه خونه را گرم نکرد.
منم، فکر نکنم زمستون سال
آینده را ببینم که احتیاجی به کرسی داشته باشه،
تازه گرمای کرسی از اونایی که، دورش جمع میشن ،
کرسی که به تنها گرمایی نداره..
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
فردا شب، شب یلداست..
آهااااای فلانی ،جااااااان دل با توهستم .....
(ر__ش__ج__ر)
- ۲.۸k
- ۲۹ آذر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط