بابا کبود میگفت؛
بابا کبود میگفت؛
داشتم از کوچه رد میشدم دوتاپسر بچه رادیدم ،روی جدول کنار خیابون نشسته بودن ویکیشون برای دومی از مراسم شب گذشته (شب یلدا) با آب وتاب تعریف میکرد.
کنجکاو شدم رفتم پشت سرشون ایستادم وحرفاشونو گوش دادم.
پسرک میگفت؛
دیشب خیلی عالی بود، شب یلدای خوبی داشتیم،
خیلی بهمون خوش گذشت منو خواهر برادرام تا نزدیک های صبح دور هم بیدار بودیم البته اینم بگم که یکم از بیدار بودنمون هم بخاطر سرد بودن اطاقمون بود که خوابمون نمیبرد.
دیشب پدر میگفت هندوانه های این فصل سوای گران بودنشون از رنگ ومزه خوبی هم برخوردانیستن ،برای همین از خرید هندوانه ودورریختنش منصرف شدم ،
پدرم خیلی داناست ،
درسته که هندوانه نخریده بود،
ولی جات خالی مجیدمون که نقاشیش خیلی خوبه ی عکس هندوانه بزرگ ،قرمزو خوشمز ه کشیدوگذاشت روی کرسی ،
مادرم هم میگفت میوه های آخر پاییز دیگه خوردنی نیستن ومیوه های الان همه، یخ زده هستن وبه همین خاطر هم اصلا میوه نخریده بود،
منم چنتا عکس خوب ورنگارنگ از میوه های مختلف وظرف های آجیل قشنگ از لای صفحه مجلات باطله بریدم وروی کرسی گذاشتم..
شکر خدا همه چیزمون جور بود.
بابام هم چنتا داستان قشنگ برامون تعریف کرد،درسته که داستانهاش تکراری بود ولی بازهم شنیدنش قشنگ بود،
در ضمن چای هم خوردیم و خواهرم هم برای همه فال حافظ گرفت.
ودر ادامه پسرک شروع کرد به خواندن فالش؛
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است
گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است.
دیگر نتوانستم به ادامه حرف هایشون گوش بدم همینطور که بادست دانه های اشک را از روی گونه ام پاک میکردم راهم را کج کرم واز اونا دور شدم.....
(ر__ش__ج__ر)
داشتم از کوچه رد میشدم دوتاپسر بچه رادیدم ،روی جدول کنار خیابون نشسته بودن ویکیشون برای دومی از مراسم شب گذشته (شب یلدا) با آب وتاب تعریف میکرد.
کنجکاو شدم رفتم پشت سرشون ایستادم وحرفاشونو گوش دادم.
پسرک میگفت؛
دیشب خیلی عالی بود، شب یلدای خوبی داشتیم،
خیلی بهمون خوش گذشت منو خواهر برادرام تا نزدیک های صبح دور هم بیدار بودیم البته اینم بگم که یکم از بیدار بودنمون هم بخاطر سرد بودن اطاقمون بود که خوابمون نمیبرد.
دیشب پدر میگفت هندوانه های این فصل سوای گران بودنشون از رنگ ومزه خوبی هم برخوردانیستن ،برای همین از خرید هندوانه ودورریختنش منصرف شدم ،
پدرم خیلی داناست ،
درسته که هندوانه نخریده بود،
ولی جات خالی مجیدمون که نقاشیش خیلی خوبه ی عکس هندوانه بزرگ ،قرمزو خوشمز ه کشیدوگذاشت روی کرسی ،
مادرم هم میگفت میوه های آخر پاییز دیگه خوردنی نیستن ومیوه های الان همه، یخ زده هستن وبه همین خاطر هم اصلا میوه نخریده بود،
منم چنتا عکس خوب ورنگارنگ از میوه های مختلف وظرف های آجیل قشنگ از لای صفحه مجلات باطله بریدم وروی کرسی گذاشتم..
شکر خدا همه چیزمون جور بود.
بابام هم چنتا داستان قشنگ برامون تعریف کرد،درسته که داستانهاش تکراری بود ولی بازهم شنیدنش قشنگ بود،
در ضمن چای هم خوردیم و خواهرم هم برای همه فال حافظ گرفت.
ودر ادامه پسرک شروع کرد به خواندن فالش؛
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است
گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است.
دیگر نتوانستم به ادامه حرف هایشون گوش بدم همینطور که بادست دانه های اشک را از روی گونه ام پاک میکردم راهم را کج کرم واز اونا دور شدم.....
(ر__ش__ج__ر)
- ۳.۵k
- ۳۰ آذر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط