( معجزه زندگی )
( معجزه زندگی )
پارت بیست و چهار
صبح در جا قلت خورد سپس سمت پسر بچه چرخید خیلی آورم پلک از رو هم برداشت .... دونگهو بیدار بود آن هم با چشم های مثال یاقوت آبی ... زل زد به مادرش وقتی چشم های باز مادرش را دید سپس تند تند خندید و دستو پا زد سپس دست کوچیکش را به سمت موهای مادرش بود
دخترک نگاهش کرد سپس خندید ولی باعث درد موهایش جیغی کشید
پسر بچه تند تند خندید و چنگش که در از موهای مادرش بود را رها نمود ...
ات: بچه بد .. این دیگه چه کاریه
دخترک پلک زد و پیشانی پسر بچه را بوسید سپس روی تخت نشست و دست برد سمت پشت لباسش و گیره سوتین اش را بست سپس زیپش هم را بالا کشید ولی نه تا آخر بلکه تا نصف نمیشد چون باید فرد دیگری برایش به بالا میبرد
نگاهی به دونگهو انداخت
ات. : هی کوچولو نخند میگم
خودش هم به خنده های شیرین خندید سپس بلند شد و سمت بلافاصله پسر بچه را هم به آغوش گرفت و از اتاق خارج شد ... با دهن باز زل زد به ساعت رو دیوار هنوز ۸ هم نبود این وروجک مادرشو بیدار کرده بود دخترک خندید سپس نگاهش را روی دونگهو چرخاند ...
ات: صبح به این زودی آتشی به پا کردی ها ...
پسر بچه خندید سپس سرش را روی شونه مادرش گذاشت و با دستی که پشت مادرش بود موهای بلند و مشکی مادرش را به دستش گرفت و به سمت دهانش میبرد
دخترک نرم خندید سپس به اتاق هجوم برد بلافاصله ترجیع داد تا پسر بچه شیطون رو سیر کنه
بعد از سیر دادن بهش رفت سمت لباس های دونگهو ... یک شلوار جین تیره همراه با زیرپوش سفید آستین کوتاه و کفش های کوچیک و سفید رنگ مشغول پوشیدن آن کوچولو شد سپس با عشق بهش لبخند میزد
وقتی کاملا آماده شد بچه را در تخت کوچیکش گذاشت بلافاصله سمت حمام اتاق تهیونگ هجوم برد ...
آورم در اتاق را باز کرد سپس به تخت زل زد ... تهیونگ رو سینه دراز کشیده بود و خیلی تورم خواب بود با نوک پا روی زمین میگذاشت هجوم برد به حمام سپس دست و صورتش را شست ..
٫ اخخخخخ خدا وقتی بهش فکر میکنم تا کی اینجوری زندگی بکنم دستو پاهام میلرزن خدا من چیکار کنم نمیتونم نه خیلی سخته ٫ دست و صورتش را با حوله خشک نمود سپس از اتاق خارج شد هنوز هم تهیونگ با عشق و لذت خواب بود
دخترم آروم سمت میز آرایش هجوم برد همه جور آرایش جلو آینه بوو رژلب خط چشم گرم های گوناگون که حتی ات در کله زندگیش ندیده بود
پارت بیست و چهار
صبح در جا قلت خورد سپس سمت پسر بچه چرخید خیلی آورم پلک از رو هم برداشت .... دونگهو بیدار بود آن هم با چشم های مثال یاقوت آبی ... زل زد به مادرش وقتی چشم های باز مادرش را دید سپس تند تند خندید و دستو پا زد سپس دست کوچیکش را به سمت موهای مادرش بود
دخترک نگاهش کرد سپس خندید ولی باعث درد موهایش جیغی کشید
پسر بچه تند تند خندید و چنگش که در از موهای مادرش بود را رها نمود ...
ات: بچه بد .. این دیگه چه کاریه
دخترک پلک زد و پیشانی پسر بچه را بوسید سپس روی تخت نشست و دست برد سمت پشت لباسش و گیره سوتین اش را بست سپس زیپش هم را بالا کشید ولی نه تا آخر بلکه تا نصف نمیشد چون باید فرد دیگری برایش به بالا میبرد
نگاهی به دونگهو انداخت
ات. : هی کوچولو نخند میگم
خودش هم به خنده های شیرین خندید سپس بلند شد و سمت بلافاصله پسر بچه را هم به آغوش گرفت و از اتاق خارج شد ... با دهن باز زل زد به ساعت رو دیوار هنوز ۸ هم نبود این وروجک مادرشو بیدار کرده بود دخترک خندید سپس نگاهش را روی دونگهو چرخاند ...
ات: صبح به این زودی آتشی به پا کردی ها ...
پسر بچه خندید سپس سرش را روی شونه مادرش گذاشت و با دستی که پشت مادرش بود موهای بلند و مشکی مادرش را به دستش گرفت و به سمت دهانش میبرد
دخترک نرم خندید سپس به اتاق هجوم برد بلافاصله ترجیع داد تا پسر بچه شیطون رو سیر کنه
بعد از سیر دادن بهش رفت سمت لباس های دونگهو ... یک شلوار جین تیره همراه با زیرپوش سفید آستین کوتاه و کفش های کوچیک و سفید رنگ مشغول پوشیدن آن کوچولو شد سپس با عشق بهش لبخند میزد
وقتی کاملا آماده شد بچه را در تخت کوچیکش گذاشت بلافاصله سمت حمام اتاق تهیونگ هجوم برد ...
آورم در اتاق را باز کرد سپس به تخت زل زد ... تهیونگ رو سینه دراز کشیده بود و خیلی تورم خواب بود با نوک پا روی زمین میگذاشت هجوم برد به حمام سپس دست و صورتش را شست ..
٫ اخخخخخ خدا وقتی بهش فکر میکنم تا کی اینجوری زندگی بکنم دستو پاهام میلرزن خدا من چیکار کنم نمیتونم نه خیلی سخته ٫ دست و صورتش را با حوله خشک نمود سپس از اتاق خارج شد هنوز هم تهیونگ با عشق و لذت خواب بود
دخترم آروم سمت میز آرایش هجوم برد همه جور آرایش جلو آینه بوو رژلب خط چشم گرم های گوناگون که حتی ات در کله زندگیش ندیده بود
- ۱۶.۰k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط