{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه وقتایی بدجور کارات گره میخوره

یه وقتایی بدجور کارات گره میخوره

یه زمانی هم همه در ها به روت بسته میشه

انگاری دنیا دست به دست هم میده و باهات لج میکنه

برا باز شدن گره هات و حل مشکلات اونقدر به این و اون رو میندازی که
 دیگه خودت از رو زدن و حقیر شدن خسته، شرمسار  و نا امید میشی.

دیگه طاقت و تحمل کسی رو نداری ...

انگاری از زنده بودنت پشیمونی ...

نفسات به زور از قفسه سینه ت بیرون میاد ...

حتی نفسات هم انگاری باهات سر لج دارن...
 
دیگه نفس کشیدن هم برات بی معنی میشه ...

اما انگار بعد از نا امید شدن از همه

قدرتی تو را بسمت عزلت و خلوت نشینی می کشونه ...

یه وقت به خودت میای میبینی شونه هات داره میلرزه و آسمون چشمات ابری ابریه ... 

بدون اینکه خودت بخوای، دستات متوجه آسمون میشه و هق هق گریه هات 
ترنم و آهنگی میشه در پس نغمه های "  خدا خدا  "  گفتنات ...

آره اونجاست که تازه میفهمی مهمون و همنشین خدا شدی ...

اونجاست که تازه میفهمی اسیر دام خدا شدی ...

و به به  به  این اسارت ...

اونجاست که دیگه میفهمی همه اینکارا نقشه خدا بود ...

نمیدونم / شاید خدا دلش برات تنگ شده ...

و یا شایدم میخواد بهت بفهمونه که خیلی ازش دور شدی ... 

ای کاش میفهمیدم و باورمان میشد که اول، وسط و آخر هر کاری خداست...

" ای کاش میفهمیدیم
دیدگاه ها (۱)

درود برتو امیرحسین لیاقتت اول شدن بود

و انتهای این قصه‌ سرد و سفیدهمیشه سبز خواهد بودتشکر برای بود...

چانگبینی‌..میبینی چقدر زود داره میگذره حیح چقدر زود بزرگ شدی...

#تکپارتیموضوع:(وقتی ما ازش خوشمون میاد ولی اون با ما رفتار س...

سناریو مایکی پارت اخر

از آرمیها میخوام که این متن رو پخش کنن تا به دست RM برسه

ساعت دو و نیم شب بود بشت میز مطالعه نشسته بودی بدون هیچ کاری...

موضوع :  وقتی که دلش برات تنگ میشه .*****نامجون **کاغذها رو ...

برادر ناتنی من Part 1ویو جنایه خانواده اومدن و تهیون رو دیدن...

سناریو واکاسا پارت اخر

وقتی مربی بدنسازی و برادر ناتینت بود🔑پارت ۳(last part)+کوک م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط