{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#قسمت اول

#قسمت اول
از فرناز چ خبر خوب سرت شلوغ شده
حواسم بود موقع صحبت ها‌ گفتی
پارتی و دوستای فرناز و سارا و ...
دقیق بگو کجای رفاقت موندی ؟
مسعود بلند خندید و گفت
جان مرتضی سر قسمی که خوردیم هستم
غیر از سکس و شراب و حرف ازدواج
از هر دری با فرناز وارد شدم
پارتی و رقص و مسافرت و درس
خوب دوست داشت منو به دوستاش نشون بده منم از خدا خواسته .
جان مسعود برا کسی نگو
ننگ بزرگی برا من ولی گاهی برای پارتی فرناز لباس میخرید .
میدونی از کجا شروع شد
من چندتا از شرط بندی ها را برای فرناز گفتم . یادته گفتم لذت می بره میگه شما پسرا با هم چه میکنید ؟؟
فرناز ی هم کلاسی داره به اسم سارا
خیلی با هم مچ و یکی هستند
فرناز به سارا میگه
خیلی تصادفی و شوخی و تفریح
لیلا با ی پسری قرار گذاشت گفت میخام اذیتش کنم پسره دنبال سکس من میخام از ازدواج بگم
من هم گفتم شوخی جالبی شد من هستم . نرگس هم گفت منم میام تحقیر شدنشون را ببینم
داستان اون روز با حامد را تعریف میکنه و بعد میگه با ی پسری اشنا شدم که چند تا رفیق داره که مثل غیلم سینمایی زندگی میکنن . از هر چیزی میگن و اهل همه چی هستن غیر شراب و سکس . بعد قصه قبرستون و گدایی امام زاده و ایستادن زیر برف را براش میگه و مخصوصا کتکی که به حامد زدیم
سارا میگه من باید این دیوونه ها را ببینم
تو که راضی نشدی بیایی تهران
من رفتم تهران
سارا بود و دوتا از دوستاش چهارتا خانوم و من تک
من که تا حالا چنین محیطی ندیده بودم . حالم عوض شد رفتم تو لک
بق کردم و ی گوشه نشستم و به فرناز گفتم می شه سیگار کشید
گفت راحت باش
چیزی دیگه ای هم خواستی هست
گفتم چی ؟ گفت هر چی بخواهی
گفتم قلیون گفت بالاتر گفتم تریاک گفت نه ماری ژوانا گفتم‌
قلیون حالش بیشتره
مشغول قلیون شدم خانوم ها هر کی ی چیزی می گفت و منم از خجالت سرم پایین گاهی می خندیدم یا رد میکردم یا تایید میکردم
چند دقیقه گذشت دیدم خانوم ها رفتن داخل اتاق و فرناز اومد کنارم نشست و گفت
مسعودجان تو داری ابروی منو می بری ؟
گفتم
من غلط خوردم بخام ابروی تو را ببرم
اتفاقا همه تلاشم اینه که صوتی ندم
تو ضایع نشی
فرناز گفت
من چقدر برای اینها تعریف کردم که تو و دوستات چه خاطراتی و چه زندگیی دارید و چقدر تو قشنگ تعریف میکنی
اون اخم ها را باز کن بگو بخند
مجلس را دست بگیر . سرشون را گرم‌کن
اینها به خاطر خرفهای من این جا هستن
گفتم چشم
همه سعیم را میکنم
وقتی خانوم ها از اناق اومدن بیرون دیدم همه بدون مانتو و شال و روسری
من که تاحالا چنین محیطی تجربه نکرده بودم . باورت نمیشه به حرص تموم قلیون کشیدم و گفتم
کوفت نگیری مرتضی که منو تنها گذاستی ... خیلی تو دلم بهت فش دادم
راضی باش ....
منم
چشم انداختم تو چشم فرناز و گفتم
پایان ۱
.
دیدگاه ها (۰)

به مسعود گفتم پس افسردگی تو بخاطر اینه که فکر میکنی فصل رف...

فرناز جان اگر این نکته را دقیق درک کنی ادامه داستان برایت قا...

من عاشق پریسا هستم درست میخام همیشه ته قلب پریسا باشم درستول...

گفت مرتضی خجالت بکش من دارم سکته میکنم تو مسخره بازی میکنی ...

همسایه مافیای من پارت 1 ( از زبون ا.ت ) من فردا باید برم سئو...

رویای من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط