" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
part : ²⁷
جونگکوک دیگر نمیدانست چه بگوید.
البته تا همین الان هم لج کرده بود چون نمیخواست حرفش را پس بگیرد.
ولی اینکه تهیونگ خیلی غیر مستقیم " ترسو " صدایش کرده بود اعصابش را خورد کرده بود.
نگاهی تیز به او انداخت بعد با صدای آرامی لب زد...
+ آروم باش!
فقط سعی دارم بهت بگم که این موضوع به اندازهی تو برام مهم نیست!
و صرفا لجبازی کردم که گفتم کاملا برام مهم نیست!
اگه عصبانیت کردم ببخشید.
و بدون اینکه منتظر جوابی باشد تایپ کرد :
" یا این پستو پاک میکنی یا مجبورت میکنم! "
نگاهی به تهیونگ انداخت که با پوزخندی راضی نگاهش میکند.
بعد تهیونگ دستش را در موهایش فرو برد و گفت...
_ پسر خوب!
دیگه با من لج نکن!
و باز هم مثل آن روز این حرف تهیونگ مثل بقیهی حرف هایش نبود.
انگار که دستور باشد.
و این صدا مدام در ذهنش اکو میشد.
" دیگه با من لج نکن! "
" دیگه با من لج نکن! "
" دیگه با من لج نکن! "
مخالفتی نکرد.
و این برای خودش هم عجیب بود.
چون هیچوقت نمیذاشت کسی موهایش را لمس کند.
اما تهیونگ چه؟!
او با دیگران چه تفاوتی داشت؟!
حتی این حس برایش خوشایند نیز بود.
و طبق معمول...نمیدانست چرا؟!
" تا آخر داستان باید این نمیدانست چرا ها رو تحمل کنین! "
صدای موبایل جونگکوک توجهشان را جلب کرد.
اینطور که پیداست آن آدم فوضول جواب داده است.
تهیونگ از موهای جونگکوک دست برداشت و به موبایلش خیره شد.
جونگکوک موبایلش را باز کرد و به پیام نگاهی انداخت.
نوشته بود :
" چرا باید به حرفت گوش کنم؟! "
جونگکوک پاسخ داد :
" چون من همونیم که فیلمشو پست کردی! "
کمی بعد طرف پاسخ داد :
" بهم ثابت کن! "
جونگکوک به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ گفت...
_ براش عکس بفرست!
جونگکوک وارد دوربین موبایلش شد و کمی موهایش را درست کرد و گفت...
+ تو هم بیا شاید اینطوری بهتر باشه!
تهیونگ مخالفتی نکرد و خودش را در قاب جا داد.
جونگکوک یک عکس گرفت و برایش فرستاد.
سپس نوشت :
" بهت ثابت شد؟! "
کمی بعد طرف پاسخ داد :
" آخی چقدر بهم میاین! ولی دلیل نمیشه من این پستو پاک کنم. "
ادامه دارد...
²⁰ لایک
part : ²⁷
جونگکوک دیگر نمیدانست چه بگوید.
البته تا همین الان هم لج کرده بود چون نمیخواست حرفش را پس بگیرد.
ولی اینکه تهیونگ خیلی غیر مستقیم " ترسو " صدایش کرده بود اعصابش را خورد کرده بود.
نگاهی تیز به او انداخت بعد با صدای آرامی لب زد...
+ آروم باش!
فقط سعی دارم بهت بگم که این موضوع به اندازهی تو برام مهم نیست!
و صرفا لجبازی کردم که گفتم کاملا برام مهم نیست!
اگه عصبانیت کردم ببخشید.
و بدون اینکه منتظر جوابی باشد تایپ کرد :
" یا این پستو پاک میکنی یا مجبورت میکنم! "
نگاهی به تهیونگ انداخت که با پوزخندی راضی نگاهش میکند.
بعد تهیونگ دستش را در موهایش فرو برد و گفت...
_ پسر خوب!
دیگه با من لج نکن!
و باز هم مثل آن روز این حرف تهیونگ مثل بقیهی حرف هایش نبود.
انگار که دستور باشد.
و این صدا مدام در ذهنش اکو میشد.
" دیگه با من لج نکن! "
" دیگه با من لج نکن! "
" دیگه با من لج نکن! "
مخالفتی نکرد.
و این برای خودش هم عجیب بود.
چون هیچوقت نمیذاشت کسی موهایش را لمس کند.
اما تهیونگ چه؟!
او با دیگران چه تفاوتی داشت؟!
حتی این حس برایش خوشایند نیز بود.
و طبق معمول...نمیدانست چرا؟!
" تا آخر داستان باید این نمیدانست چرا ها رو تحمل کنین! "
صدای موبایل جونگکوک توجهشان را جلب کرد.
اینطور که پیداست آن آدم فوضول جواب داده است.
تهیونگ از موهای جونگکوک دست برداشت و به موبایلش خیره شد.
جونگکوک موبایلش را باز کرد و به پیام نگاهی انداخت.
نوشته بود :
" چرا باید به حرفت گوش کنم؟! "
جونگکوک پاسخ داد :
" چون من همونیم که فیلمشو پست کردی! "
کمی بعد طرف پاسخ داد :
" بهم ثابت کن! "
جونگکوک به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ گفت...
_ براش عکس بفرست!
جونگکوک وارد دوربین موبایلش شد و کمی موهایش را درست کرد و گفت...
+ تو هم بیا شاید اینطوری بهتر باشه!
تهیونگ مخالفتی نکرد و خودش را در قاب جا داد.
جونگکوک یک عکس گرفت و برایش فرستاد.
سپس نوشت :
" بهت ثابت شد؟! "
کمی بعد طرف پاسخ داد :
" آخی چقدر بهم میاین! ولی دلیل نمیشه من این پستو پاک کنم. "
ادامه دارد...
²⁰ لایک
- ۲۲۹
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط