{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاشِقـ اون لحظـــهـ ایم کـــهـ

عاشِقـ اون لحظـــهـ ایم کـــهـ
باهیِجـــان بَرامـ یهـ چیـــــزی رو
تَعریفــــــــــ میڪُــنه
انــقَد وَسَــــــطهـ تَعریفــــــــــ ڪَردنـ میخَـــــــندهـ
ڪهـ مَنـ هیچــــی نمیــــفَهممـ
جُز صِـــــدای خَنــــــده های شــــــــیرینشـ


️ دیــــوونــــــه خـنـــده هـــاتـم تـنـــها دلــیــــل زنـــدگـیــــــم
دیدگاه ها (۱)

وقتی لب تو خنده زد

وقتی جونگ کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

گاهی بی‌هوامی‌روم سراغ پست‌هاو عڪس‌های قدیمینه برای مرور گذش...

چند روز بعد، ات توی آشپزخونه نشسته بود و مشغول خوردن صبحونه ...

سرنوشت(ویو شوگا)وقتی گفت «باشه»، یه لبخند روی لبم نشست.دلم م...

همسایه طبقه بالاپارت ۵ عصر روز بعد، داشتم خونه رو مرتب می‌کر...

۳ پارتی

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

وقتی پدرخوانده ات بود❤️پارت ۳(last part)_هعی+چی شده؟_میچا......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط