#معجزه_عشق #prt_38
#معجزه_عشق #prt_38
********
هستی :
راستش از ته قلبم زیاد از اینکه با پسرا صلح کنیم راضی نبودم،،هنوز قضیه ی موهای خوشکلمو یادم نرفته ولی خوب هممون واقعا خسته شدیم از این همه تنش و لجبازی:/
دیگه داشتیم به سمت خونه حرکت میکردیم و نیاز سر همه امون رو خورده بود بس که میگفت"گشنمههههه،،بدویین"این دختر کل خونه رو هم که غارت کنه و بخوره سه ساعت بعدش گشنشه:|بازم خوبه چاق نمیشه
وقتی تو راه بودیم نجوا یذره دیگه از اینکه باید صلح کنیم و اینجوری و با این کارای بچگونه داریم وقتمون رو تلف میکنیم گفت،،اقد گفت و گفت و گفت که تهش نیاز با یه صدای عجیب جیغ زد"عاااقااا یکی اینو از بالای ممبر بیاره پایین،،سرم رفت باو،بخدا بریم خونه صلح میکنیم هر کی صلح نکرد خودم پارش میکنم اههههه"هممون زدیم زیر خنده و آنا گفت"حالا میریم خونه معلوم میشه"کامیلا هم که دل خونی از نیاز داشت برگشت و گفت"خودش اول از همه دعوا میکنه"نجوا هم که طبق معمول نیشش تا ته رفته بود گفت"چکارش دارین؟!مکنه باید دیوث باشه"با این حرفش باز همه زدیم زیر خنده و من گفتم"معلوم نی ازش طرفداری کردی یا ضایعش کردی"دیگه به خونه رسیدیم و نجوا ماشینو پارک کرد
تا وارد حیاط شدیم مارکسون به سمت آنا و نجوا حمله ور شدن تا هاردو اشون بگیرن،،تهش انقد بچه بازی در آوردن که نجوا اعصابش خورد شد و داد زد"وقتی میگم صلحیم،یعنی ما اون هاردو بهتون میدیم اهههه"نجوا همونقدر که خوش خنده و شیطون و مهربون بود خیلی اعصاب داغونیم داشت*_*مارکم با پوزخندی برگشت گفت"از کجا معلوم هاردو بدی؟!از شماها نامردی کردن بعید نیست"
کامیلا :
واقعا حوصله نداشتم و جر وبحث اونا رو اعصابم بود،چونکه میدونستم هارد کجاست زودی به طبقه ی بالا رفتم و هاردو آوردم و دادم بهشون و گفتم"ووووی سرمو بردین بیاین اینم هاردتون"راستش یذره اعصابمم از این خورد بود که نتونستم قشنگ انتقام کارشون رو ازشون بگیریم و اینقد زود داریم صلح میکنیم،،هستی که متوجه ی اعصاب داغونم شده بود به سمتم اومد و آروم جوری که فقط خودم بشنوم لب زد"کامیلا چی شده؟"خواستم جوابشو بدم که صدای جیغی که از آشپزخونه اومد باعث شد باز نفس عصبیمو فوت کنم بیرون
نیاز باز چکار کردی؟!
پایان پارت 38
@Lovefic_got7
********
هستی :
راستش از ته قلبم زیاد از اینکه با پسرا صلح کنیم راضی نبودم،،هنوز قضیه ی موهای خوشکلمو یادم نرفته ولی خوب هممون واقعا خسته شدیم از این همه تنش و لجبازی:/
دیگه داشتیم به سمت خونه حرکت میکردیم و نیاز سر همه امون رو خورده بود بس که میگفت"گشنمههههه،،بدویین"این دختر کل خونه رو هم که غارت کنه و بخوره سه ساعت بعدش گشنشه:|بازم خوبه چاق نمیشه
وقتی تو راه بودیم نجوا یذره دیگه از اینکه باید صلح کنیم و اینجوری و با این کارای بچگونه داریم وقتمون رو تلف میکنیم گفت،،اقد گفت و گفت و گفت که تهش نیاز با یه صدای عجیب جیغ زد"عاااقااا یکی اینو از بالای ممبر بیاره پایین،،سرم رفت باو،بخدا بریم خونه صلح میکنیم هر کی صلح نکرد خودم پارش میکنم اههههه"هممون زدیم زیر خنده و آنا گفت"حالا میریم خونه معلوم میشه"کامیلا هم که دل خونی از نیاز داشت برگشت و گفت"خودش اول از همه دعوا میکنه"نجوا هم که طبق معمول نیشش تا ته رفته بود گفت"چکارش دارین؟!مکنه باید دیوث باشه"با این حرفش باز همه زدیم زیر خنده و من گفتم"معلوم نی ازش طرفداری کردی یا ضایعش کردی"دیگه به خونه رسیدیم و نجوا ماشینو پارک کرد
تا وارد حیاط شدیم مارکسون به سمت آنا و نجوا حمله ور شدن تا هاردو اشون بگیرن،،تهش انقد بچه بازی در آوردن که نجوا اعصابش خورد شد و داد زد"وقتی میگم صلحیم،یعنی ما اون هاردو بهتون میدیم اهههه"نجوا همونقدر که خوش خنده و شیطون و مهربون بود خیلی اعصاب داغونیم داشت*_*مارکم با پوزخندی برگشت گفت"از کجا معلوم هاردو بدی؟!از شماها نامردی کردن بعید نیست"
کامیلا :
واقعا حوصله نداشتم و جر وبحث اونا رو اعصابم بود،چونکه میدونستم هارد کجاست زودی به طبقه ی بالا رفتم و هاردو آوردم و دادم بهشون و گفتم"ووووی سرمو بردین بیاین اینم هاردتون"راستش یذره اعصابمم از این خورد بود که نتونستم قشنگ انتقام کارشون رو ازشون بگیریم و اینقد زود داریم صلح میکنیم،،هستی که متوجه ی اعصاب داغونم شده بود به سمتم اومد و آروم جوری که فقط خودم بشنوم لب زد"کامیلا چی شده؟"خواستم جوابشو بدم که صدای جیغی که از آشپزخونه اومد باعث شد باز نفس عصبیمو فوت کنم بیرون
نیاز باز چکار کردی؟!
پایان پارت 38
@Lovefic_got7
- ۵.۳k
- ۲۴ خرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط