رمان انتقام خونین 🩸❣️

رمان انتقام خونین 🩸❣️
part:13

#دیانا
الان حدود ۳ ماه از عروسی پانلئو میگذره که توی این مدت متین و نیکا نامزد کردن و الان ساعت ۷ صبح هست کلا قراره از صبح تا شب با بچه ها بریم بیرون ولی من هنوز نتونستم به ارسلان بگم عاشقشم خداااا

(خب بچه اینجا همه بچه ها جمع میشن و میرم
ن کوه نوردی کنن و بعدش میرم توی کافه)
داخل کافه:
محراب:بچه ها میخواستم یه موضوع خیلی مهم در مورد خودم و مهشاد بگم‌ بهتون
خب حقیقتش مهشاد دیروز حالش خیلی بد بود و حالت تهوع داشت و من تصمیم کردم ببرمش بیمارستان و یه آزمایش داد و وقتی جوابش اومد فهمیدیم که مهشاد حامله هست
ارسلان:عه مبارکههههه
پانیذ:ووی دخترههه؟
نیکا:عزیزم بچه ۲ ماهه کسی می‌فهمه دختره یا پسر؟
پانیذ:آخه خیلی ذوق دارمممم عررر
دیانا:ووی ارههه ننه من فداش بشمممم محراب اذیتش کنی میای میکشمت
محراب:من غلط بکنم اذیتش کنم
رضا:متین یه لحظه میای
متین:باش

#رضا
متین میگم من می‌خوام ارسلان و دیانا رو بهم برسونم
متین:وا چرا؟
رضا:ببین الان همه ما به یه نفر توی رابطه هستیم یا حداقل شیپمون میکنن اما اردیا نه
متین:باش من یه نقشه دارم

#ارسلان
رضا و متین اومدن که متین گفت:
میگم‌ الان ارسلان و دیانا واقعا به هم میان کاش رل بزنید
مهشاد:واای چه خفن بشههه
ارسلان:اره منم موافقممم
دیانا:😐🙁😧😳😳😳😳😳😳😳
ارسلان:چیز یعنی...
متین:پس مبارکه
نیکا:هووو
دیانا:چی میگید شما
محراب:دیانا قبول کن به هم میاین
ارسلان:میشه بس کنید لطفا؟
پانیذ:داداش؟؟؟؟
ارسلان:پانیذ حال ندارم
پانیذ:باششش
دیدگاه ها (۱)

- میگم میای بریم کافه تریا یک چیزی بخوریم + بریم من که کاری ...

استی: اووپس، میرم، بهترین بچه‌ی خانواده بنگ الان لایوه*🐺: ول...

پارت ۲ [آزمایش ۰۰۶ و ۰۰۷]ویو انیا توی مدرسه بعد از کلاس ب...

سلام صدسلام😇بچه ها دارم میمیرم 🤩🤒امروز رفتم مدرسه یعنی الان...

دشمن عزیز من پارت یک

From hate to lovePart::2دیدم همون پسره است که بهم گفت+ پا نش...

~Destiny:Part 1~

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕‌ 𝟕منم ن...

Iove and the moonPart30ویو فردا صبح کوک: سلام یونا: سلام چه ...

فیک جونگکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط