( ظهور ازدواج )
( ظهور ازدواج )
پارت ۹۱
نرم و کوتاه خندید و گفت
جیمین :اره..عجیب به میخوردن..دوتا دیوونه..
سر تکون دادم. خيلي غیر منتظره گفت
جیمین : برام کمي از خودت بگو.. متعجب نگاش کردم و گنگ گفتم
الا: :چي بگم؟
جیمین : از اینکه تنهایی چطور از پس اين دنياي شلوغ پلوغ بر اومدي؟
لبخندي زدم و گفتم.... الا : خوب.. شلوغ پلوغ هست،خيلي هم تنها
بودم ولي..
شونه بالا انداختم و گفتم..... الا: چيزي نبود که غیرممکن باشه..سخت بود ولي شدني. يه جورايي..مجبور بودم. نباید جا میزدم. بغض به گلوم چنگ زد و اروم گفتم
الا: وقتي مامانم بود هيچ چیزی نمیتونست جلوی تلاش و جنگیدنم رو بگیره.. لبخند پردردي زدم و گفتم اصلا وقتي مادرم بود انگار هيچ
دردي رو احساس نمیکردم.. تلخ گفت
جیمین :منم همین طور..
نگاش کردم. به دستاش خیره بود. گرفته گفتم
الا : مادرت..
جیمین : فوت شده..
الا: متاسفم.
اشک تو چشمام حلقه زد. تند سرمو پایین انداختم که نبینه اما انگار دید و گفت
جیمین : باز اشك؟
تند دست به چشمم کشیدم و گفتم
الا: حرف نبود مادرم تنها چیزیه که زود اشکمو در میاره.
یه دفعه ياد يه چيزي افتادم و هول گفتم
الا: بود.. قبلاً تنها چيزي بود که زود اشکمو درمیاورد.. اما الان..
جیمین : منم هستم نه؟ بعد قضیه مادرت.. قضیه منه که زود اشکتو در میاره
نتونستم سر بلند کنم و نگاش کنم و درمونده گفتم
الا: اگه به هوش بیاد.. اگه بفهمه چیکار کردم هیچ وقت نمیبخشتم..
و هق هقي از گلوم خارج شد. نرم دستش رو برد پشتم و خيلي غيرمنتظره و محتاط منو توي بغلش کشید. گنگ حرکت موندم.
سرم روي سينه اش قرار گرفت. با دستاش شونه مو به خودش فشرد و اروم گفت
جیمین : میبخشه... مطمینم میفهمه چرا اینکارو کردي و میبخن
اروم چشمامو بستم که اشکم از روي صورتم سر خورد روی پیرهنش و به صداي قلبش گوش سپردم. تلخ گفت
جیمین : اگه چیزی رو عوض میکنه.. فك نكنم مادر منم ببخشتم...
زمزمه کردم
الا: نه.. عوض نمیکنه..
اغوشش پر از آرامش و سکوت و همدردي بود.. انگار هیچ عجله اي نداشت.. دستشو نرم روی کمرم کشید. اروم خودمو از اغوشش بیرون کشیدم و دست به صورتم کشیدم و داغون گفتم
الا: لعنتي..نمیدونم چرا انقدر زود..اشکم درمیاد..من..
جیمین : اين چيزي از قوي بودنت کم نمیکنه..
پارت ۹۱
نرم و کوتاه خندید و گفت
جیمین :اره..عجیب به میخوردن..دوتا دیوونه..
سر تکون دادم. خيلي غیر منتظره گفت
جیمین : برام کمي از خودت بگو.. متعجب نگاش کردم و گنگ گفتم
الا: :چي بگم؟
جیمین : از اینکه تنهایی چطور از پس اين دنياي شلوغ پلوغ بر اومدي؟
لبخندي زدم و گفتم.... الا : خوب.. شلوغ پلوغ هست،خيلي هم تنها
بودم ولي..
شونه بالا انداختم و گفتم..... الا: چيزي نبود که غیرممکن باشه..سخت بود ولي شدني. يه جورايي..مجبور بودم. نباید جا میزدم. بغض به گلوم چنگ زد و اروم گفتم
الا: وقتي مامانم بود هيچ چیزی نمیتونست جلوی تلاش و جنگیدنم رو بگیره.. لبخند پردردي زدم و گفتم اصلا وقتي مادرم بود انگار هيچ
دردي رو احساس نمیکردم.. تلخ گفت
جیمین :منم همین طور..
نگاش کردم. به دستاش خیره بود. گرفته گفتم
الا : مادرت..
جیمین : فوت شده..
الا: متاسفم.
اشک تو چشمام حلقه زد. تند سرمو پایین انداختم که نبینه اما انگار دید و گفت
جیمین : باز اشك؟
تند دست به چشمم کشیدم و گفتم
الا: حرف نبود مادرم تنها چیزیه که زود اشکمو در میاره.
یه دفعه ياد يه چيزي افتادم و هول گفتم
الا: بود.. قبلاً تنها چيزي بود که زود اشکمو درمیاورد.. اما الان..
جیمین : منم هستم نه؟ بعد قضیه مادرت.. قضیه منه که زود اشکتو در میاره
نتونستم سر بلند کنم و نگاش کنم و درمونده گفتم
الا: اگه به هوش بیاد.. اگه بفهمه چیکار کردم هیچ وقت نمیبخشتم..
و هق هقي از گلوم خارج شد. نرم دستش رو برد پشتم و خيلي غيرمنتظره و محتاط منو توي بغلش کشید. گنگ حرکت موندم.
سرم روي سينه اش قرار گرفت. با دستاش شونه مو به خودش فشرد و اروم گفت
جیمین : میبخشه... مطمینم میفهمه چرا اینکارو کردي و میبخن
اروم چشمامو بستم که اشکم از روي صورتم سر خورد روی پیرهنش و به صداي قلبش گوش سپردم. تلخ گفت
جیمین : اگه چیزی رو عوض میکنه.. فك نكنم مادر منم ببخشتم...
زمزمه کردم
الا: نه.. عوض نمیکنه..
اغوشش پر از آرامش و سکوت و همدردي بود.. انگار هیچ عجله اي نداشت.. دستشو نرم روی کمرم کشید. اروم خودمو از اغوشش بیرون کشیدم و دست به صورتم کشیدم و داغون گفتم
الا: لعنتي..نمیدونم چرا انقدر زود..اشکم درمیاد..من..
جیمین : اين چيزي از قوي بودنت کم نمیکنه..
- ۱۷.۳k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط