{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
پارت ۹۳


طرف سرمو گرفت و اروم زمزمه کرد
جیمین : :دیگه وقت ندارم
الا :وقت چي؟
چشماشو بست و گفت
جیمین : من شوهرتم..دليلي براي ترس و فرار نیست.. و لباشو نرم روی گونه ام کشید. قلبم داشت از جا درمیومد. با وحشت به تیشرتش چنگ زدم و توي مشتم گرفتمش. دستاشو نوازش وار از مچم به پایین و بازوم کشید و زمزمه کرد
جیمین : الا نگام کن...
اشک تو چشمام جمع شد. محکم گفت
جیمین :نگام کن..
با زحمت خيلي خيلي زيادي سر سنگین شدمو بلند کردم. لباشو سمت لبام اورد که تند سرمو به سمت مخالفش کج کردم. نفس سنگینی کشید و لباشو روي گردنم گذاشت. چشمامو بستم. نفسم بند اومد..
با نفس عمیقی گردنم رو با لبهاش کشید و نرم رهاش کرد.
نفس تو سینه ام حبس شد. باز نرم گونه مو بوسید. لبهاي داغش صورتم رو نوازش میکرد.. دستامو اروم از تیشرتش جدا کرد و برد دور گردنش و قفلشون کرد و دستش رو برد پشت کمرم. تنم داغ کرده بود..خيلي زياد..
داشتم آتیش میگرفتم. نرم بلند شد و منو هم تو آغوشش بلند کرد. قلبم از ترس داشت توی دهنم میومد. نرم در حالیکه میبوسیدم بردم سمت تخت و اروم روش خوابوندم و رهام کرد. وحشت زده سعي کردم بلند شم اما دوتا دستامو به تخت فشرد.
با درد سرمو کج کردم و زور زدم تا دستامو آزاد کنم. دلم نمیخواست لبهامو ببوسه و انگار اینو فهمیده بود. نفسهاش سنگین شده بود..
عين نفسهاي من.. خودشو کشید جلو که خودمو جمع کردم.
با ترس شدید و نفس نفس زل زدم بهش. دستشو سمت دکمه پیرهنم برد که تند چشمامو بستم. بوسه نرمي به گردنم زد و تمام دکمه هامو باز کرد و دكمه اي رو که باز میکرد لبهاش رو روي پوست اون قسمت قرار میداد و میبوسیدم و بعد تیشرت خودشو با یه حرکت در آورد.
احساس میکردم نمیتونم نفس بکشم و به زحمت اب دهنم رو قورت دادم.
قلبم.. قلبم اونقدر تند میزد که حس میکردم قفسه سینه ام داره
خرد میشه.. گردنمو غرق بوسه کرد. از داغ کردن خودم متعجب و وحشت زده بودم..
نفس عمیقی کشید و دستش رو روي سرم نرم انگشتش روي موهام کشید و لبخند باريکي بهم زد و گفت
جیمین : فقط... مطمین باش که اذیتت نمیکنم.. قول میدم..
و نرم وسط پیشونیمو بوسید.
از حرف و بوسه اش موجي از آرامش و اطمینان تو وجودم نقش بسته
دیدگاه ها (۲)

ظهور ازدواج )پارت ۹۴ گونه مو عمیق بوسید و نرم شلوارم رو پایی...

ظهور ازدواج )پارت ۹۵اروم چشمامو باز کردم اولین چیزی که دیدم ...

ظهور ازدواج )پارت ۹۲ به چشماش نگاه کردم. دقیق تو چشمام نگاه ...

( ظهور ازدواج )پارت ۹۱ نرم و کوتاه خندید و گفتجیمین :اره..عج...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 175♡⁠。⁠)⁩اول به...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_34با دیدن من اخمی بین ابرو ه...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 228♡⁠。⁠)⁩با دل ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 190♡⁠。⁠)⁩فقط هم...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 226♡⁠。⁠)⁩با شرم...

ازدواج اجباری part: 14 ویو ملودی کوک درحال خوردن سینه هام بو...

رمان تهیونگ

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 227♡⁠。⁠)⁩وایستا...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 126・⁠]⁠ᕗو اروم و پرعطش کنار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط