{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵۰ : قبل اینکه حرفی بزنه محکم بازوهاشو گرفتم و کوبون

پارت ۵۰ : قبل اینکه حرفی بزنه محکم بازوهاشو گرفتم و کوبوندم تو ایینه کنارم که شکست و ریخت پایین و دستامو رو دیوار گذاشتم .
صدای بلندی تو گوشم خوند که از به خودم اومدم : من نیستم .
وقتی به خودم اومدم دیدم نایکا ترسیده دستای لرزدنشو جلو صورتش گرفته .
زیر پامون پر شیشه بود .
زانو هاش از ترس میلرزید و قطره قطره خون روی پاهاش میریخت .
وقتی دستای پر از شیشه و خون و دیدم دستامو بردم عقب .
داشت از ترس گریه میکرد . من باهاش چیکار کردم .
اروم گفتم : ن نایکا..م من .
تو شوک بود و بعد سه دقیقه دستامو گرفت و منو با خودش برد بیرون .
رو زمین منو نشوند و با موچین دستمال سمتم اومد .
روبه روم نشست .
تو چشماش خیره بودم . هیچ حرفی نمیزد و داشت شیشه های ریز تو دستامو درمیاورد .
تا خواست موچین و سمت دستام ببره با دست چپم جلوشو گرفتم .
بهم نگا کرد و گفتم : نایکا من...نایکا : میدونم....ولی من نیستم من ادم کثیفی نیستم .
اجازه دادم شیشه هارو دربیاره .
باند پیچی کرد و رفت تو اتاقش .بعد بیست دقیقه رفتم تو اتاقش که دیدم خوابیده . پتو و روش کشیدم و اومدم بیرون .
سرم گیج میرفت و حالت تهوع داشتم .
رو مبل دراز کشیدم و خوابیدم .
( خودم )
صبح بیدار شدم و رفتم بیرون . با اتفاقی که دیشب افتاد واقعا حالم خراب بود .
کنار مبل رو زمین قطره خون دیدم و باند خونی رو زمین افتاده بود .
رو مبل نگا کردم که یکم خیس بود . گریه کرده .
تا خواستم دقت کنم گوشیم زنگ خورد . جیمین بود جواب دادم : بله جیمین : نایکا سریع خودتو برسون اینجا وی ... من : چیی چرا؟؟؟
تلفن و قطع شد . سریع رفتم بیرون و بدو بدو رفتم خونشون .
درو باز کرد . همشون جلو در دستشویی بودن .
رفتم اونجا و گفتم : چیشده ؟؟جونگ کوک : وی از صبح تو دستشویی داره بالا میاره درم قفل کرده .
رفتم در زدم و گفتم : وی منم نایکا درو باز کن ... وی خواهش میکنم باز کن ..
گیره رو از تو موهام دراوردم و باهاش درو باز کردم .
گفتم : داخل نیاید خودم میرم .
رفتم تو و درو قفل کردم . با صحنه ای که مواجه شدم بغض کردم .
وی روی زمین به توالت فرنگی تکیه داده بود و پای چپشو خم کرده بود و ارنج دست چپشو روی پاش گذاشته بود .
تمام دهنش و لباسش خونی بود .
رو زمین نشستم و دست راستمو روی گونه اش گذاشتم که با دست چپش روی دستمو گرفت .
دستای سرد و بی جونش و توی وجودم حس میکردم . گفتم : و وی تو چیکار کردی ؟؟؟!وی : زیباست....وضعیتم خیلی قشنگه نه ؟! .
از دهنش خون کمی میریخت . لباسش خونی بود و لبخند کجی زد .
سرشو اروم گرفتم و با اشک گفتم : وی چرا اینکارو میکنی ... .
یکدفعه چشماش بسته شد و سرش روی قفسه سینم افتاد .
گریه میکردم .
با گریه و خیلی بلند گفتم : جوووونگگگگ کوککککک .
در یکدفعه باز شد و همه اعضا وی رو دیدن .
جونگ کوک سریع اومد و وی رو بلند کرد .
فصل ۲
دیدگاه ها (۱۶)

پارت ۵۱ : جیمین اومد منو گرفت و اوردم بیرون .اعضا همراه با و...

پارت ۵۲ : من : وی ..... اون تورو طراحی کرده و نوشته ...متاسف...

پارت ۴۹ : رسیدیم پایین . حس عجیبی پیدا کردم .همچنان دستم پشت...

پارت ۴۸ : نگران شدم .جواب نداد .به شوگا زنگ زدم . بعد سه تا ...

#دوراهی                                     پارت . 6 .شیشه خ...

وقتی باهم دعوا میگیرین از خونه میری ولی وقتی برمیگردی میبینی...

silence

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط