𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
Season¹
PART³⁷
(نایون+)(جونگکوک–)(پدر جونگکوک=)(مادر نایون≈)
تصمیم گرفته بودن فرار نکنن و به والدینشون بگن و اگر تصمیم گرفتن جداشون کنن باز هم برای باهم بودنشون بجنگن تا وقتی والدینشون رضایت بدن...روی مبل نشسته بودن و جونگکوک دست نایون رو گرفته بود و بند بند انگشتاش رو بـوسید
–دوستت دارم...
+منم...
در خونه با شدت باز شد و هردوشون به در نگاه کردن...والدینشون بودن و هردو خشمگین بودن...با دیدنشون اومدن سمتشون...پدر جونگکوک عکس ها رو روی میز جلوی مبل انداخت
=جئون جونگکوک!چه توضیحی برای این موضوع داری؟بهت هشدار داده بودم!
جونگکوک و نایون باهم بلند شدن
–من نایون رو دوست دارم!
=چقدر بی ادب و گستاخ شدی!یادم نمیاد اینجور تربیتت کرده باشم!اون خواهر ناتنیته!
–درسته اما قبل از اینکه خواهر ناتنیم باشه باهاش بودم...من نایون رو از زمان دانشگاه میشناسم و از همون موقع باهاش قرار میزاشتم!
=روابط قبلیتون به من ربط نداره!تو میدونستی من به زودی با مادرش ازدواج میکنم و رابطتون رو ادامه دادید!
–نمیتونستم به خاطر روابط شما از عشقم به نایون بگذرم!حتی الانم میتونستیم فرار کنیم اما موندیم
=فرار؟حتی تا اون حد هم پیش رفته بودی؟تو پسر من نیستی!
–من پسرتم اما خسته شدم از اینکه همیشه مجبور باشم به هرچی میگی بگم بله پدر!منم زندگی خودم رو میخوام!حق انتخاب خودم رو میخوام و میتونستم با نایون فرار کنم اما تو پدرمی و همیشه بهت مدیونم پس نمیتونستم برم...به آرزوی خوشبختیت و رضایتت نیاز داشتم...چون درست تربیت شدم
=خیلی گستاخی!حتی رضایتم رو هم میخواستی؟!و تو نایون!تو چه حرفی داری؟
نایون سرش رو انداخت پایین
+من هیچی برای گفتن ندارم...من به همون اندازه که برای مادرم عشق و احترام قائل هستم برای جونگکوک هم هستم...مادرم همیشه از شادیش گذشت تا من شاد باشم...اما من نتونستم از عشقم بگذرم تا مادرم با عشقش باشه و من به خوبی وظیفه ام رو انجام ندادم...معذرت میخوام مادر...
نایون آروم اشکش رو پاک کرد
=همین امشب همه چیز رو تموم میکنید!انگار از اول همچین رابطه ای نبوده!
–اما پدر...
=اما بی اما!همین که بهت اجازه میدم بهم بگی پدر لطف بزرگیه!تو مایه شرم منی!
جونگکوک سرش رو انداخت پایین... نمیخواست دست نایون رو رها کنه اما چاره ای جز این کار نداشت...آروم آروم...انگشت به انگشت دستش رو رها کرد و به دستاشون که از الان تا برای مدتی که دوباره بتونن باهم باشن جدا شده بود خیره شد...شاید امکانش بود دوباره پنهانی رابطشون رو شکل بدن اما فعلا برای چند ساعت همه چیز ناممکن بود...جونگکوک به اتاقش رفت و روی تختش نشست...با اینکه میدونست هرکسی میدیدش بهش میگفت مرد که گریه نمیکنه اما جونگکوک نمیتونست جلوی اشک هاش رو بگیره...در همین حال نایون طبقه پایین روی مبل نشسته بود و مادرش با اینکه خشمگین بود تصمیم گرفت هیچی نگه و کنارش بشینه تا دلداریش بده...نایون مدام معذرت خواهی میکرد اما مادرش سکوت... بلاخره حرف زد
≈من رو جلوی جونگمین سرافکنده کردی اما برای یک مادر سخته بچش رو نبخشه...بهم قول بده هیچوقت دوباره تکرارش نمیکنی!هیچ دروغی در کار نیست
چطور نایون میتونست بگه دیگه این کار رو نمیکنه وقتی که همین حالا هردو به فکر چاره ای بودن که دوباره باهم باشن...پدر جونگکوک برگشت سمت نایون
=باید حواستون رو پرت کنیم!از اونجایی که رشتت مثل رشته جونگکوک بوده باید بری فرانسه!شعبه فرانسه رو اداره میکنی و اگر بفهمم دست از پا خطا کردی و با جونگکوک در ارتباطی...
حرفش رو نیمه تموم گذاشت اما تهدیدش قوی بود...نایون نمیتونست مخالفت کنه
=وسایلت رو هم که از قبل جمع کردی!فردا میری!
اشک های نایون دوباره شدت گرفتن ولی شاید این فاصله چیزی بود که لازم بود...شاید میتونست به شروع دوباره اونها کمک کنه...پدر جونگکوک رفت طبقه بالا و بدون در زدن وارد اتاق جونگکوک شد...با دیدن جونگکوک که گریه میکرد گفت
=برای یه دختر اینطور اشک میریزی؟شرم آوره
–اون یه دختر نبود برای من همه چیز بود!
=کافیه!این بی حیایی رو تمومش کن!
پدر جونگکوک داد زد و جونگکوک رو ساکت کرد...
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک✨
10 بازنشر🪷
2 فالو🌷
ــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
Season¹
PART³⁷
(نایون+)(جونگکوک–)(پدر جونگکوک=)(مادر نایون≈)
تصمیم گرفته بودن فرار نکنن و به والدینشون بگن و اگر تصمیم گرفتن جداشون کنن باز هم برای باهم بودنشون بجنگن تا وقتی والدینشون رضایت بدن...روی مبل نشسته بودن و جونگکوک دست نایون رو گرفته بود و بند بند انگشتاش رو بـوسید
–دوستت دارم...
+منم...
در خونه با شدت باز شد و هردوشون به در نگاه کردن...والدینشون بودن و هردو خشمگین بودن...با دیدنشون اومدن سمتشون...پدر جونگکوک عکس ها رو روی میز جلوی مبل انداخت
=جئون جونگکوک!چه توضیحی برای این موضوع داری؟بهت هشدار داده بودم!
جونگکوک و نایون باهم بلند شدن
–من نایون رو دوست دارم!
=چقدر بی ادب و گستاخ شدی!یادم نمیاد اینجور تربیتت کرده باشم!اون خواهر ناتنیته!
–درسته اما قبل از اینکه خواهر ناتنیم باشه باهاش بودم...من نایون رو از زمان دانشگاه میشناسم و از همون موقع باهاش قرار میزاشتم!
=روابط قبلیتون به من ربط نداره!تو میدونستی من به زودی با مادرش ازدواج میکنم و رابطتون رو ادامه دادید!
–نمیتونستم به خاطر روابط شما از عشقم به نایون بگذرم!حتی الانم میتونستیم فرار کنیم اما موندیم
=فرار؟حتی تا اون حد هم پیش رفته بودی؟تو پسر من نیستی!
–من پسرتم اما خسته شدم از اینکه همیشه مجبور باشم به هرچی میگی بگم بله پدر!منم زندگی خودم رو میخوام!حق انتخاب خودم رو میخوام و میتونستم با نایون فرار کنم اما تو پدرمی و همیشه بهت مدیونم پس نمیتونستم برم...به آرزوی خوشبختیت و رضایتت نیاز داشتم...چون درست تربیت شدم
=خیلی گستاخی!حتی رضایتم رو هم میخواستی؟!و تو نایون!تو چه حرفی داری؟
نایون سرش رو انداخت پایین
+من هیچی برای گفتن ندارم...من به همون اندازه که برای مادرم عشق و احترام قائل هستم برای جونگکوک هم هستم...مادرم همیشه از شادیش گذشت تا من شاد باشم...اما من نتونستم از عشقم بگذرم تا مادرم با عشقش باشه و من به خوبی وظیفه ام رو انجام ندادم...معذرت میخوام مادر...
نایون آروم اشکش رو پاک کرد
=همین امشب همه چیز رو تموم میکنید!انگار از اول همچین رابطه ای نبوده!
–اما پدر...
=اما بی اما!همین که بهت اجازه میدم بهم بگی پدر لطف بزرگیه!تو مایه شرم منی!
جونگکوک سرش رو انداخت پایین... نمیخواست دست نایون رو رها کنه اما چاره ای جز این کار نداشت...آروم آروم...انگشت به انگشت دستش رو رها کرد و به دستاشون که از الان تا برای مدتی که دوباره بتونن باهم باشن جدا شده بود خیره شد...شاید امکانش بود دوباره پنهانی رابطشون رو شکل بدن اما فعلا برای چند ساعت همه چیز ناممکن بود...جونگکوک به اتاقش رفت و روی تختش نشست...با اینکه میدونست هرکسی میدیدش بهش میگفت مرد که گریه نمیکنه اما جونگکوک نمیتونست جلوی اشک هاش رو بگیره...در همین حال نایون طبقه پایین روی مبل نشسته بود و مادرش با اینکه خشمگین بود تصمیم گرفت هیچی نگه و کنارش بشینه تا دلداریش بده...نایون مدام معذرت خواهی میکرد اما مادرش سکوت... بلاخره حرف زد
≈من رو جلوی جونگمین سرافکنده کردی اما برای یک مادر سخته بچش رو نبخشه...بهم قول بده هیچوقت دوباره تکرارش نمیکنی!هیچ دروغی در کار نیست
چطور نایون میتونست بگه دیگه این کار رو نمیکنه وقتی که همین حالا هردو به فکر چاره ای بودن که دوباره باهم باشن...پدر جونگکوک برگشت سمت نایون
=باید حواستون رو پرت کنیم!از اونجایی که رشتت مثل رشته جونگکوک بوده باید بری فرانسه!شعبه فرانسه رو اداره میکنی و اگر بفهمم دست از پا خطا کردی و با جونگکوک در ارتباطی...
حرفش رو نیمه تموم گذاشت اما تهدیدش قوی بود...نایون نمیتونست مخالفت کنه
=وسایلت رو هم که از قبل جمع کردی!فردا میری!
اشک های نایون دوباره شدت گرفتن ولی شاید این فاصله چیزی بود که لازم بود...شاید میتونست به شروع دوباره اونها کمک کنه...پدر جونگکوک رفت طبقه بالا و بدون در زدن وارد اتاق جونگکوک شد...با دیدن جونگکوک که گریه میکرد گفت
=برای یه دختر اینطور اشک میریزی؟شرم آوره
–اون یه دختر نبود برای من همه چیز بود!
=کافیه!این بی حیایی رو تمومش کن!
پدر جونگکوک داد زد و جونگکوک رو ساکت کرد...
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک✨
10 بازنشر🪷
2 فالو🌷
ــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۲۹۰
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط