{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابن جوزی یکی از خطبای معروف بود. روزی بالای منبر که ۳ پله

ابن جوزی یکی از خطبای معروف بود. روزی بالای منبر که ۳ پله داشت برای مردم صحبت می کرد زنی از پایین منبر بلند شد و مسئله ای پرسید . ابن جوزی گفت: نمی دانم.

زن گفت: تو که نمی دانی پس چرا ۳ پله از دیگران بالاتر نشسته ای؟ او جواب داد: این سه پله را که من بالاتر نشسته ام به آن اندازه ای است که من می دانم و شما نمی دانید و به اندازه معلوماتم بالا رفته ام. اگر به اندازه مجهولاتم می خواستم بالا روم، لازم بود منبری درست می شد که تا فلک الافلاک بالا می رفت.
دیدگاه ها (۴)

انشاء یک دانش آموز دبستانی با موضوع آیا دنیای مجازی خوب است؟...

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من گر از قفس گریزم، کجا روم...

زن گفت " نگذارشون بیرون تا وقتی ماشین می آد . باز این گربه ه...

خواستم تا ته این قصه بمانم که نشدغزلی از ته دل با تو بخوانم ...

I don't know my own roots Now it's bothering meI've always w...

پارت ۲ویو ات:ماشین متوقف شد. فضای بیرون یه عمارتِ سنگی و بزر...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❽من اگر دنیای خودم را خلق نمی‌کردم، در دنیای دیگر...

پیوند خون و اختیارپارت ۱ | شبی که سرنوشت نوشته شدباران آرام ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶ شیوه چشمش فریب جنگ داشت ماغلط ...

✦ اولین گناه ✦فصل سوم: شکارچی در قفس طلایی---پشت درِ نیمه‌با...

نام: قرارداد نفرتPart:²⁰بعد از ناهار، صدای مادر جونگکوک از پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط