تقاص عشق/ فصل ۲ / part ۱۰۵
تقاص عشق/ فصل ۲ / part ۱۰۵
جیمین تویه شرکت اش بود و مشغول پرونده ها بود با صدای گوشیش پرونده ها رو گذاشت رویه میز و جواب داد
جیمین : بله پدر
پ/ج: بیا کافه نزدیک شرکت
جیمین : چیزی شده
پ/ج: فقط بیا
جیمین گوشی را قطع کرد و انداخت رویه میز از رویه صندلی بلند شد کت اش را برداشت و پوشید اش بعد از برداشتن گوشی اش از اتاق بیرون رفت
جیمین : باز چشیده
سوار ماشین شد و به همان کافه رفت بعد رسیدن از ماشین پیاده شد و به داخل کافه رفت با دیدن یونگی و آقای مین که همراه پدرش نشسته بودن کمی تعجب کرد به سمته آنها رفت و کناره پدرش نشست
پ/ج : الان که جیمین هم اومده دیگه درمورد اون موضوع حرف بزنیم
جیمین یادش اومد که پدرش گفته بود یه هفته بعد با آقای مین درمورد ازدواج شون حرف میزنه
پ/ج: دختر شما حاملست دختر من هم حاملست قراره تا می اینجوری بمونن نباید دیگه ازدواج کنن
پ/ت: من دخترمو مجبور نمیکنم که با پسر شما ازدواج کنه
جیمین : من نمیزارم بچم جای دیگه ای بزرگ بشه باید ان باهام ازدواج کنه
یونگی : اگه خودش دلش خواست باشه وگرنه مجبورش نمی کنیم
جیمین نگاه سرد اش را به یونگی داد و گفت
اسلاید ۲ : جیمین
جیمین : اگه ات باهام ازدواج نکنه اونجی هم قرار نیست باهام ازدواج کنه
پ/ت: اونجی با یونگی ازدواج میکنه
جیمین : ات هم با من ازدواج میکنه
جیمین از رویه صندلی بلند شد و گفت
جیمین : فردا شب بیاید واسه خواستگاری اونجی دو شب بعدش ما میاییم
بعد از حرف زدنش از آنجا رفت
پ/ج: خوب امیدوارم دیگه مشکلی پیش نیاد
از رویه صندلی بلند شد و گفت
پ/ج : فردا شب منتظرتون هستیم
اونم هم از آنجا رفت یونگی با عصبانیت روبه پدرش کرد
یونگی : ببیند چجوری رفتار میکنند ما چطور ات رو بدیم دسته اینا الان چطوری اینو به ات بگیم
پ/ت: چاره ای نداریم این واسه ات هم خوبه از اینکه بعد ها تنهایی بچش رو بزرگ میکنه بهتره که با پدره پچه بچش رو بزرگ کنه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ات مثله همیشه تو اتاق تاریک که چراغ هایش خاموش بودن نشسته بود ات که از تاریکی متنفر بود حالا جز تاریکی جای دیگه ای نمی نشست خنده از لب هایش رفته بود جز نشست تویه اتاق تاریک کاره دیگه ای نمیکرد از مهدکودک همش تماس میگرفتن اما ات نمیرفت
عشق باید کسی باشه که ...آنقدر خوب تمام زخم ها را چسب بزند که بر تمام دل شکستگی ها برچسب بزند... اما نه باعث دل شکستگی های ات عشق اش بود پر از بغض ..بغض هایی که نمی شکنند …
بغض هایی که همانند جلادی گردن اش را گرفته اند و می خواهد اون را خفه کنند .... طبیبه این دل زخمی ات چه کسی بود همان کسی که به این وضع انداخت اش ...
جیمین تویه شرکت اش بود و مشغول پرونده ها بود با صدای گوشیش پرونده ها رو گذاشت رویه میز و جواب داد
جیمین : بله پدر
پ/ج: بیا کافه نزدیک شرکت
جیمین : چیزی شده
پ/ج: فقط بیا
جیمین گوشی را قطع کرد و انداخت رویه میز از رویه صندلی بلند شد کت اش را برداشت و پوشید اش بعد از برداشتن گوشی اش از اتاق بیرون رفت
جیمین : باز چشیده
سوار ماشین شد و به همان کافه رفت بعد رسیدن از ماشین پیاده شد و به داخل کافه رفت با دیدن یونگی و آقای مین که همراه پدرش نشسته بودن کمی تعجب کرد به سمته آنها رفت و کناره پدرش نشست
پ/ج : الان که جیمین هم اومده دیگه درمورد اون موضوع حرف بزنیم
جیمین یادش اومد که پدرش گفته بود یه هفته بعد با آقای مین درمورد ازدواج شون حرف میزنه
پ/ج: دختر شما حاملست دختر من هم حاملست قراره تا می اینجوری بمونن نباید دیگه ازدواج کنن
پ/ت: من دخترمو مجبور نمیکنم که با پسر شما ازدواج کنه
جیمین : من نمیزارم بچم جای دیگه ای بزرگ بشه باید ان باهام ازدواج کنه
یونگی : اگه خودش دلش خواست باشه وگرنه مجبورش نمی کنیم
جیمین نگاه سرد اش را به یونگی داد و گفت
اسلاید ۲ : جیمین
جیمین : اگه ات باهام ازدواج نکنه اونجی هم قرار نیست باهام ازدواج کنه
پ/ت: اونجی با یونگی ازدواج میکنه
جیمین : ات هم با من ازدواج میکنه
جیمین از رویه صندلی بلند شد و گفت
جیمین : فردا شب بیاید واسه خواستگاری اونجی دو شب بعدش ما میاییم
بعد از حرف زدنش از آنجا رفت
پ/ج: خوب امیدوارم دیگه مشکلی پیش نیاد
از رویه صندلی بلند شد و گفت
پ/ج : فردا شب منتظرتون هستیم
اونم هم از آنجا رفت یونگی با عصبانیت روبه پدرش کرد
یونگی : ببیند چجوری رفتار میکنند ما چطور ات رو بدیم دسته اینا الان چطوری اینو به ات بگیم
پ/ت: چاره ای نداریم این واسه ات هم خوبه از اینکه بعد ها تنهایی بچش رو بزرگ میکنه بهتره که با پدره پچه بچش رو بزرگ کنه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ات مثله همیشه تو اتاق تاریک که چراغ هایش خاموش بودن نشسته بود ات که از تاریکی متنفر بود حالا جز تاریکی جای دیگه ای نمی نشست خنده از لب هایش رفته بود جز نشست تویه اتاق تاریک کاره دیگه ای نمیکرد از مهدکودک همش تماس میگرفتن اما ات نمیرفت
عشق باید کسی باشه که ...آنقدر خوب تمام زخم ها را چسب بزند که بر تمام دل شکستگی ها برچسب بزند... اما نه باعث دل شکستگی های ات عشق اش بود پر از بغض ..بغض هایی که نمی شکنند …
بغض هایی که همانند جلادی گردن اش را گرفته اند و می خواهد اون را خفه کنند .... طبیبه این دل زخمی ات چه کسی بود همان کسی که به این وضع انداخت اش ...
- ۲۲.۹k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط