{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Slave ♡ Season ♡ Part ۲۲۲

Slave ♡ Season ♡ Part ۲۲۲



سهمِ حوض از چشمان تو


یه سول تقی به درب اتاق هویون زد ولی هیچ صدایی نشنید نگران وارده اتاق شد ولی با تخت خالی مواجه شد نگرانی اش بیشتر شد سریع به سوی سرویس بهداشتی رفت و درب اش را باز نمود ولی آنجا هم نبود با نگرانی
به گوشی که در دستش بود خیره شد« یعنی به جونگ کوک زنگ بزنم .. یا نه باز نگران میشه » دست پاچه شماره هویون را گرفت بعد از چندین بوق طولانی‌مدت بلاخره جواب داد لحن گنگ اما مریض حالش از پشت خط بلند شد : آلو دنبالم نکرد بیرونم یکم بعد میام
یه سول نفس راحتی کشید ولی هم‌چنان با صدای نگران کننده ای گفت : چرا رفتی بیرون هنوز خوب نشدی اگه جیمین شب بفهمه عصبی میشه
هویون کلافه اوفی کشید و گفت : باید قطع کنم دارن صدام میزنن
یه سول متعجب جواب داد : کی صدات میزنن تو کجا..
با شنیدن بوق گوشی او را پایین آورد هویون قطع کرده بود و این کاراش یخ سول را می‌ترساند « از دست تو هویون اگه حالت بد بشه چی »
کلافه در دلش گفت و از اتاق خارج شد
و به حیاط بیمارستان پناه برد همه داشتند یه کارای میکردن جز یه سول!
خورشید با بی‌میلی از پشت ساختمان‌های بلند بیمارستان طلوع کرد و نوری ملایم بر حیاط خلوت و سرسبز آن پاشید. یه سول، پس از شبی نگرانی، برای لحظه‌ای کوتاه به حیاط پناه آورده بود تا هوای تازه استنشاق کند.
او بلوز سفید و لطیفی به تن داشت که با مدل یقه قایقی، شانه‌های ظریف و استخوانی‌اش را به زیبایی به نمایش می‌گذاشت. آستین‌های بلند و جذب لباس، دستان لرزان او را در بر گرفته بود و سفیدیِ درخشان پارچه، تضاد غم‌انگیزی با چهره‌ی رنگ‌پریده و چشم‌های خسته‌اش ایجاد می‌کرد. پایین بلوز را در دامن نسکافه‌ای‌رنگی که با چین‌های منظم دور کمرش خودنمایی می‌کرد، قرار داده بود. باد ملایم بهاری، لبه‌های دامن او را تکان می‌داد و به استایل ساده اما شیک او، حالتی اثیری می‌بخشید.
در حالی که لبه‌ی حوض سنگی حیاط نشسته بود، نور آفتاب روی موهای قهوه‌ای تیره و مواجش می‌رقصید. او در آن لباس روشن، شبیه به تندیسی از صبر و معصومیت به نظر می‌رسید که میان درد و امید محصور شده است. دستانش را دور خودش حلقه کرده بود، انگار که آن لباس سفید و ظریف، تنها پناهگاه او در برابر سرمای دنیای بیرون و آشوب درونش بود.
، جونگ‌کوک که دوباره به بیمارستان آمد تا دست گلی که خریده بود را به دست همسرش برساند از ماشین که پیاده شد ایستاده

گیج نشید پارتی حذف نشده فقط اعداد رو اشتباه نوشتم 😁😁😁😁
دیدگاه ها (۶)

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۲۳با چشمان لبریز از تحسین و پشیمانی...

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۲۴بازداشتگاه‌ سئول.. هویون کوله پشت...

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۲۰ هویون عصبی و پر از حرص خندید سِر...

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۱۹جیمین به آرامی دستش را روی موهای ...

Slave ♡ Season ♡ Part ۲۱۵جیمین جدی گفت : آره بخاطر همین دلیل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط